دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۶۶

مولوی
ای دل سرمست، کجا می پری؟ بزم تو کو؟ باده کجا می خوری؟
مایهٔ هر نقش و ترا نقش نی دایهٔ هر جان و تو از جان بری
صد مثل و نام و لقب گفتمت برتری از نام ولقب، برتری
چونک ترا در دو جهان خانه نیست هر نفسی رخت کجا می بری؟
نقد ترا بردم من پیش عقل گفتم: « قیمت کنش ای جوهری
صیر فی نقد معانی توی سرمه کش دیدهٔ هر ناظری »
گفت: « چه دانم ببرش پیش عشق عشق بود نقد ترا مشتری
چون به سر کوچهٔ عشق آمدیم دل بشد و من بشدم بر سری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر، مکاشفه‌ای است در باب ماهیتِ عشق و دشواریِ شناختِ معشوقِ ازلی؛ شاعر در کلامی پرشور و عارفانه، دلِ خویش را مخاطب قرار می‌دهد و پرسش‌های بنیادینی را درباره بی‌قراری‌های انسانی در جست‌وجوی حق‌تعالی مطرح می‌کند. فضا، فضایِ گذر از عقلِ استدلالی به سمتِ تجربه‌ی شهودیِ عاشقانه است.

در این اثر، شاعر به این حقیقت رهنمون می‌شود که معشوقِ حقیقی فراتر از کالبد، نام و نشانِ زمینی است و عقلِ بشری برای درکِ حقیقتِ وجود، ناتوان است. سرانجامِ این سیر و سلوک، نه در تکیه بر استدلال، بلکه در تسلیم و فنای در کوی عشق نهفته است که با رسیدن به آنجا، هویتِ فردی و خودخواهیِ عاشق رنگ می‌بازد.

معنای روان

ای دل سرمست، کجا می پری؟ بزم تو کو؟ باده کجا می خوری؟

ای دلِ واله و شیدا! چرا بی‌قرار و سرگردانی؟ تو که هیچ جایی برای استقرار نداری و هیچ لذتی هم تو را راضی نمی‌کند، پس به دنبال چه هستی؟

نکته ادبی: واژه سرمست در اینجا به معنای غرق در شور و حالِ معنوی است، نه لزوماً مستیِ مادی.

مایهٔ هر نقش و ترا نقش نی دایهٔ هر جان و تو از جان بری

تو منشأ و آفرینندهٔ هر صورت و شکلی هستی اما خودت هیچ شکل و صورتی نداری؛ تو جان‌بخشِ تمام موجودات هستی، اما ذاتِ تو از جنسِ جان و روحِ ما نیست و بسیار فراتر از آن است.

نکته ادبی: تناقضِ زیبایی میانِ نقش‌دهندگی و بی‌نقشی (بی‌شکلیِ ذاتِ خداوند) مشهود است.

صد مثل و نام و لقب گفتمت برتری از نام ولقب، برتری

برای تو صدها نام و لقبِ گوناگون برگزیدم، اما می‌دانم که تو بسیار والاتر و برتر از هر اسم و رسم و عنوانی هستی.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبان و واژگانِ بشری در توصیفِ حقیقتِ مطلق.

چونک ترا در دو جهان خانه نیست هر نفسی رخت کجا می بری؟

چون تو در این جهانِ مادی و آن جهانِ معنوی، خانه و جایگاهِ ثابتی نداری، پس با هر نفسی که می‌کشی، این بارِ هستی و وجودت را به کجا می‌بری؟

نکته ادبی: استفاده از عبارتِ دو جهان اشاره به جهانِ ماده و معناست که در هیچ‌کدام، معشوق محصور نمی‌شود.

نقد ترا بردم من پیش عقل گفتم: « قیمت کنش ای جوهری

من ارزش و حقیقتِ وجودِ تو را نزدِ عقل بردم و از او خواستم تا تو را قیمت‌گذاری کند، چرا که او را کارشناسِ ارزش‌ها می‌دانستم.

نکته ادبی: نقد در اینجا به معنای سکه و کنایه از جوهره‌یِ وجودیِ انسان یا حقیقتِ حال است.

صیر فی نقد معانی توی سرمه کش دیدهٔ هر ناظری »

عقل در پاسخ گفت: «کارِ من صرافی و شناختِ ارزش‌های مادی است؛ تو حقیقتِ والایی داری که حتی چشمِ بینایِ ناظران نیز از دیدنِ عمقِ آن عاجز است.»

نکته ادبی: صیرفی به معنای صراف و سکه‌شناس است که در اینجا برای عقل به کار رفته تا بر محدودیتِ آن تأکید شود.

گفت: « چه دانم ببرش پیش عشق عشق بود نقد ترا مشتری

عقل گفت: «من چه می‌دانم که ارزشِ تو چقدر است؟ تو را نزدِ عشق ببر؛ چرا که تنها عشق است که خریدار و لایقِ ارزش‌گذاری بر وجودِ توست.»

نکته ادبی: مشتری به معنای خریدار است؛ استعاره از اینکه حقیقتِ انسان تنها در وادیِ عشق خریدار دارد.

چون به سر کوچهٔ عشق آمدیم دل بشد و من بشدم بر سری

وقتی به سرِ کویِ عشق رسیدیم، دیگر نه از دلِ من نشانی ماند و نه از خودِ من؛ همه در دریایِ عشق محو و فانی شدیم.

نکته ادبی: بشد در زبانِ کهن به معنای رفتن و زائل شدن است؛ اشاره به مقامِ فنایِ عارفانه.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) مایه هر نقش و ترا نقش نی

بیانِ این حقیقت که خداوند آفریننده همه اشکال است اما خود فاقد شکل و صورت می‌باشد.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) گفتنِ عقل

نسبت دادنِ گفتار و قضاوت به قوه عقل به عنوانِ یک موجودِ دارای خرد.

استعاره صیرفی

استعاره از عقل که گویی صراف است و وظیفه‌اش تشخیصِ سره از ناسره و ارزش‌گذاری است.

کنایه دل بشد و من بشدم

کنایه از فنا شدن و از دست دادنِ خودخواهی و فردیت در مواجهه با حقیقتِ عشق.