دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۶۴

مولوی
مست و خوشی باده کجا خوردهٔ؟ این مه نو چیست که آورده ای؟
ساغر شاهانه گرفتی به کف گلشکر نادره پرورده ای
پردهٔ ناموس کی خواهی درید؟ کفت عقل و ادب و پرده ای
می شکفد از نظرت باغ دل ای که بهار دل افسرده ای
آتش در ملک سلیمان زدی ای که تو موری بنیازرده ای
در سفر ای شاه سبک روح من زیر قدم چشم و دل اسپرده ای
دارد خوبی و کشی بی شمار روی کسی کش بک اشمرده ای
بنده کن هر دل آزادهٔ زنده کن هر بدن مرده ای
می کندت لابه و دریوزه جان جان ببر آنجا که دلم برده ای
جان دو صد قرن در انگشت تست چونت بگویم؟! که توده مرده ای
بس کن تا مطرب و ساقی شود آنکه می از باغ وی افشرده ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تصویرگر حالی از سرمستی و شوریدگی عارفانه است که در آن شاعر، معشوق را سرچشمه‌ی حیات، زیبایی و تحول درونی می‌داند. فضا آکنده از حیرت و پرسش‌گری است؛ گویی عاشق در برابر شکوه و قدرتِ دگرگون‌کننده‌ی معشوق، زبان به تحسین و استعجاب گشوده است. کلام در پی تبیین این حقیقت است که معشوق، همزمان مظهر آرامش و طوفان، مرگ و زندگی، و سلطنت و فروتنی است.

شاعر در این ابیات، با بهره‌گیری از نمادهای عرفانی همچون «باده»، «باغ»، «سلیمان» و «مه نو»، به سفری درونی اشاره دارد که در آن جانِ عاشق، طالبِ وصال به آن مقامِ والایی است که معشوق در آن جای دارد. پیام کلی اثر، دعوت به رها کردنِ عقل جزئی و پیوستن به سرچشمه‌ی عشق است تا در پرتو آن، جان‌های پژمرده دوباره زنده شوند و در نهایت، همه‌ی هستی در وجودِ معشوق فانی گردد.

معنای روان

مست و خوشی باده کجا خوردهٔ؟ این مه نو چیست که آورده ای؟

در حال مستی و نشاط هستی، بگو که این شرابِ معرفت را از کجا نوشیده ای؟ این نور و زیباییِ تازه و درخشانی که با خود آورده ای، چیست؟

نکته ادبی: «مه نو» استعاره از چهره‌ی زیبا و درخشان معشوق است که در آغاز راه، نویدبخشِ کمال است.

ساغر شاهانه گرفتی به کف گلشکر نادره پرورده ای

جامِ گرانبها و شاهانه‌ای را در دست داری و گویی پرورش‌دهنده‌ی لطافت و شیرینیِ کمیابی (گلشکر) هستی.

نکته ادبی: «گلشکر» ترکیبی است برای توصیف طبعِ لطیف و شیرینِ معشوق که پرورش‌یافته در مکتبِ عشق است.

پردهٔ ناموس کی خواهی درید؟ کفت عقل و ادب و پرده ای

تا کی می‌خواهی پرده‌ی آبرو و ظاهر‌سازی‌های دنیوی را بدری؟ در حالی که عقل و ادبِ تو، خود حجابی دیگر بر سر راهِ حقیقت است.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ میانِ ظواهرِ عرفی (ناموس) و حقایقِ عریانِ عرفانی که عاشق در پیِ شکستنِ آن است.

می شکفد از نظرت باغ دل ای که بهار دل افسرده ای

با نگاه تو، باغِ دل شکوفا می‌شود؛ ای که توانسته‌ای دل‌های پژمرده و ناامید را دوباره بهاری و زنده کنی.

نکته ادبی: «باغِ دل» استعاره از درونِ انسان است که با تابشِ نورِ معرفتِ معشوق، بارور می‌شود.

آتش در ملک سلیمان زدی ای که تو موری بنیازرده ای

تو چنان قدرت و عظمتِ سوزانی داری که گویی ملکِ سلیمان را به آتش کشیده ای، در حالی که همان کسی هستی که حتی از آزردنِ مورچه‌ای ناتوان نیز پرهیز می‌کنی.

نکته ادبی: تلمیح به داستان سلیمان نبی؛ تقابل میان قدرتِ مطلق و شفقتِ مطلق، پارادوکسِ شخصیتِ معشوق را نشان می‌دهد.

در سفر ای شاه سبک روح من زیر قدم چشم و دل اسپرده ای

ای پادشاهِ سبک‌روحِ من، در این سفرِ پرمخاطره، چشم و دلِ مرا زیر قدم‌های خود نهاده ای تا آنجا که دیگر من خود را نمی‌بینم.

نکته ادبی: «سبک‌روح» کنایه از معشوقی است که از تعلقات دنیوی آزاد است و به مقامِ رهایی رسیده است.

دارد خوبی و کشی بی شمار روی کسی کش بک اشمرده ای

هر کس که تو او را به شمار آورده ای و به دیده گرفته ای، در چهره‌اش زیبایی و جذابیتی بی‌نهایت پدیدار شده است.

نکته ادبی: «کشی» به معنای زیبایی، ناز و کرشمه است؛ و این بیت بر تأثیرِ نگاهِ معشوق بر جانِ عاشق تأکید دارد.

بنده کن هر دل آزادهٔ زنده کن هر بدن مرده ای

ای معشوق، هر دلِ آزادی را بنده‌ی خود کن و با دمِ مسیحایی‌ات، هر کالبدِ بی‌روحی را به زندگی بازگردان.

نکته ادبی: «زنده کن» تلمیحی به اعجازِ حیات‌بخشی است که در ادبیاتِ عرفانی، خاصِ پیر یا معشوقِ کامل است.

می کندت لابه و دریوزه جان جان ببر آنجا که دلم برده ای

جانِ من با التماس و گدایی تو را می‌طلبد؛ پس جان مرا نیز به همان جایی ببر که دلم را با خود برده ای.

نکته ادبی: «دریوزه» به معنای گدایی است و نشان‌دهنده‌ی اوجِ افتادگیِ عاشق در برابرِ معشوق است.

جان دو صد قرن در انگشت تست چونت بگویم؟! که توده مرده ای

جانِ دویست سال در انگشتِ قدرتِ توست؛ چطور با تو سخن بگویم وقتی که تو در ظاهر، توده‌ای بی‌جان و ساکن به نظر می‌رسی؟

نکته ادبی: اشاره به رازِ «خاموشی» بزرگان؛ ظاهری سرد و بی‌تحرک، اما باطنی که تدبیرِ جهان در دستِ اوست.

بس کن تا مطرب و ساقی شود آنکه می از باغ وی افشرده ای

سخن را کوتاه کن تا مطرب و ساقیِ واقعی، یعنی همان کسی که شرابش را از باغِ وجودِ تو گرفته، ظهور کند.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ حقیقت؛ که سرچشمه‌یِ تمامیِ فیوضات، همان اصلِ الهی یا معشوقِ ازلی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح ملک سلیمان

اشاره به داستان سلیمان نبی و قدرت و شوکتِ او در برابرِ موجودات کوچک (مور).

تضاد (طباق) آتش زدن ملک سلیمان / آزردن مور

قرار گرفتنِ قدرتِ عظیم و شفقتِ جزئی در کنار هم برای نشان دادنِ ابعادِ شخصیتِ معشوق.

استعاره باغ دل

تشبیه دل به باغی که با نگاهِ معشوق، شکوفا و پرطراوت می‌شود.

پارادوکس جان دو صد قرن در انگشت تست / توده مرده ای

تضاد میان قدرتِ لایزالِ باطنی و ظاهرِ بی‌تحرک و خاموش.