دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۶۲

مولوی
ای که مستک شدی و می گویی تو غریبی و یا از این کویی
مست و بی خویش می روی چپ و راست بی چپ و راست را همی جویی
نی چپست و نه راست در جانست آن که جان خسته از پی اویی
ز آن شکر روی اگر بگردانی اگر نباتی بدانک بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آری الله الله چه خوب مه رویی
دلم از جا رود چو گویم او می برد جان و دل زهی اویی
هین ز خوهای او یکی بشنو گاه شیری کند گه آهویی
در ره او نماند پای مرا زانوم را نماند زانویی
جز به چوگان او مغلطان سر گر به میدان او یکی گویی
هین خمش کن در این حدیث بازمپیچ آسمان وار اگر یکی تویی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه حیرت عارفانه در برابر معشوق ازلی است. شاعر مخاطب خود را که در بند دویی‌ها و جهت‌مندی‌های مادی (چپ و راست، غریب و آشنا) گرفتار است، به ساحت وحدت مطلق دعوت می‌کند و او را از قضاوت‌های ذهنی باز می‌دارد.

در این سروده، عشق نیروی دگرگون‌کننده‌ای است که «دیو» را به «ماه» تبدیل می‌کند و عقل جزئی را به حیرت کلی بدل می‌سازد. پیام نهایی غزل، دعوت به سکوت و تسلیم محض در برابر حقیقتی است که فراتر از توصیف‌های زبانی و محدودیت‌های ذهنی قرار دارد.

معنای روان

ای که مستک شدی و می گویی تو غریبی و یا از این کویی

ای که از باده‌ی عشق سرمست شده‌ای و مدام می‌پرسی که آیا تو در این عالم غریبی یا آشنا، این پرسش نشانه‌یِ آن است که هنوز در بندِ دوگانگی‌ها گرفتار مانده‌ای.

نکته ادبی: واژه «مستک» مصغر واژه «مست» است که می‌تواند نشان‌دهنده‌یِ حالتی خاص از مستی یا تحقیرِ خویشتن در برابر بزرگیِ حقیقت باشد.

مست و بی خویش می روی چپ و راست بی چپ و راست را همی جویی

تو در حالتِ بی‌خودی و مستی به هر سو سرگردانی و به دنبالِ چیزی می‌گردی که اصلاً در چارچوب‌هایِ مکانی و جهتی نمی‌گنجد.

نکته ادبی: «چپ و راست» کنایه از جهات مادی و عالمِ کثرت است که سالک باید از آن بگذرد.

نی چپست و نه راست در جانست آن که جان خسته از پی اویی

آن معشوقی که جانِ خسته در پیِ اوست، نه در جهتِ چپ است و نه راست؛ بلکه او در عمقِ جان و فراتر از مکان جای دارد.

نکته ادبی: اشاره به ساحتِ وحدتِ وجود دارد که در آن مکان و جهت معنایی ندارد.

ز آن شکر روی اگر بگردانی اگر نباتی بدانک بدخویی

اگر از آن معشوقِ شیرین‌سخن و زیبا روی برگردانی، حتی اگر تمامِ شیرینی‌های دنیا نزد تو باشد، بدان که دچار بدخویی و نادانی هستی.

نکته ادبی: «شکر» استعاره از شیرینیِ وصال و «نباتی» کنایه از نعمات دنیوی است که در برابرِ آن ناچیزند.

ور تو دیوی و رو بدو آری الله الله چه خوب مه رویی

و اگر تو سراسر بدی و زشتی (دیو) باشی، اما رو به سویِ او بیاوری، شگفتا که چنان زیباییِ چهره‌ای پیدا می‌کنی که گویی ماهِ درخشان هستی.

نکته ادبی: «دیو» نمادِ رذایل اخلاقی و «مه‌رو» نمادِ کمالِ زیبایی و معنویت است.

دلم از جا رود چو گویم او می برد جان و دل زهی اویی

همین که نامِ او را بر زبان می‌آورم، دلم از جای کنده می‌شود؛ این واژه (او)، جان و دل را می‌برد، به راستی که چه حقیقتِ عظیمی در این واژه نهفته است.

نکته ادبی: «اویی» به معنایِ اشاره به ذاتِ خداوند یا معشوقِ مطلق است که گفتنش نیز خودِ وصل است.

هین ز خوهای او یکی بشنو گاه شیری کند گه آهویی

آگاه باش و یکی از ویژگی‌های او را بشنو؛ او گاهی چنان با هیبت و اقتدار (شیر) جلوه می‌کند و گاهی چنان لطیف و گریزان (آهو) رخ می‌نماید.

نکته ادبی: اشاره به صفاتِ جمال و جلال خداوند دارد که در تقابل با یکدیگرند.

در ره او نماند پای مرا زانوم را نماند زانویی

در مسیری که او پیشِ پایِ من قرار داده، توانِ حرکت از پاهایم گرفته شده و زانوهایم چنان سست گشته‌اند که دیگر توانی برای ایستادن ندارند.

نکته ادبی: کنایه از استیصال و تسلیمِ کاملِ عاشق در برابرِ جذبه‌یِ عشق.

جز به چوگان او مغلطان سر گر به میدان او یکی گویی

اگر در میدانِ عشقِ او ادعایی داری، سرت را در برابرِ چوگانِ تقدیرِ او تسلیم کن، وگرنه بیش از این خود را به غلط و اشتباه نینداز.

نکته ادبی: استعاره از بازیِ چوگان؛ «سر» به گوی تشبیه شده که در اختیارِ معشوق است.

هین خمش کن در این حدیث بازمپیچ آسمان وار اگر یکی تویی

خاموش باش و بیش از این در این گفتگوهایِ بی‌حاصل پیچ و تاب نخور؛ اگر به آن وحدتِ یگانه رسیده‌ای، مانندِ آسمان خاموش و بی‌کران باش.

نکته ادبی: «خمش» دستور به سکوت است؛ آسمان نمادِ سکوت و بلندمرتبگی و وسعتِ وجودی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد شیر و آهو

تقابل میان هیبت و جلال (شیر) و لطافت و جمال (آهو) برای توصیف صفات حق.

تمثیل چوگان

تشبیه سر عاشق به گوی که در میدانِ عشق، تحت اراده و بازیِ معشوق قرار دارد.

استعاره دیو و مه روی

تبدیلِ زشتیِ باطن به زیباییِ معنوی در اثرِ توجه به حق.