دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۵۸

مولوی
رو، مسلم تراست بی کاری چونک اندر عنایت یاری
نقش را کار نیست پیش قلم آن قلم را چه حاجت از یاری؟
همچو بت باش پیش آن بتگر که همه نقش و رنگ ازو داری
گر بپرسد، چه صورتت باید؟ گو: « همان صورتی که بنگاری »
گر مرا تن کنی، تو جان منی ور مرا دل کنی، تو دلداری
لطف گل، خار را تو می بخشی چه کند شاخ خار، جز خاری؟
باده ده، باده خواهمان کردی که حرامست با تو هشیاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر به تبیین مفهوم عمیقِ تسلیم و رضا در برابرِ اراده‌ی حق‌تعالی می‌پردازد. فضا، فضایِ فنایِ اراده‌ی انسانی در اراده‌ی الهی است؛ جایی که عاشقِ راستین، دیگر برای خودِ خویش وجود یا خواسته‌ای مستقل قائل نیست و همه‌ی هستی و سرنوشتِ خود را نقشی می‌داند که قلمِ تقدیرِ الهی بر صفحه‌ی وجودش نگاشته است.

مضمونِ اصلی، دعوت به کنار نهادنِ تقلاهای بیهوده‌ی خودخواهانه و پذیرشِ محضِ حقیقتِ ازلی است. شاعر می‌گوید چون همه‌ی زیبایی‌ها و ویژگی‌ها از جانبِ اوست، انسان باید همچون تندیسی در دستِ معشوق باشد تا او هرگونه که می‌خواهد، هستیِ او را بیاراید.

معنای روان

رو، مسلم تراست بی کاری چونک اندر عنایت یاری

برو و تسلیم باش، چرا که برای تو بی‌عملی و رها کردنِ اراده‌ی شخصی، شایسته‌تر است؛ زیرا تو تحتِ حمایت و عنایتِ ویژه‌ی پروردگار هستی.

نکته ادبی: عنایت در اینجا به معنای توجه و لطفِ خاصِ الهی است.

نقش را کار نیست پیش قلم آن قلم را چه حاجت از یاری؟

نقشِ روی کاغذ در برابرِ قلمِ نقاش، هیچ‌گونه فعالیتی از خود ندارد؛ پس نقاش برای نگارگری، نیازی به یاریِ آن نقش ندارد.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ قلم و نقش برای تبیینِ رابطه‌ی خالق و مخلوق و نفیِ فاعلیتِ مخلوق.

همچو بت باش پیش آن بتگر که همه نقش و رنگ ازو داری

در برابرِ آن نقاشِ ازلی، همچون پیکری بی‌جان در دستانِ بت‌تراش باش؛ زیرا تمامِ صورت و رنگ و وجودِ خود را از او داری.

نکته ادبی: تشبیه عارفانه که در آن انسان، تندیسی در دستِ خداست و هستیِ مستقل ندارد.

گر بپرسد، چه صورتت باید؟ گو: « همان صورتی که بنگاری »

اگر او از تو پرسید که چه سرنوشتی را برای خود می‌پسندی، بگو: همان سرنوشتی که تو برایم رقم می‌زنی و می‌نگاری.

نکته ادبی: اشاره به تسلیمِ مطلق و نفیِ خواستِ شخصی در برابرِ مشیتِ الهی.

گر مرا تن کنی، تو جان منی ور مرا دل کنی، تو دلداری

اگر مرا به صورتِ تن درآوری، تو جانِ منی و اگر مرا به صورتِ دلِ عاشق درآوری، تو دلدارِ منی؛ در هر دو حال، من وابسته به تو هستم.

نکته ادبی: تضاد و توازن میان تن/جان و دل/دلدار برای نشان دادنِ وابستگیِ مطلقِ عاشق به معشوق.

لطف گل، خار را تو می بخشی چه کند شاخ خار، جز خاری؟

ظرافتِ گل را تو به شاخه‌ی خار می‌بخشی؛ وگرنه از شاخه‌ی خار، جز خار بودن و تیغ‌زدن کارِ دیگری برنمی‌آید.

نکته ادبی: استعاره از اینکه کمالاتِ ظاهریِ موجودات نیز از سرچشمه‌ی لطفِ الهی است.

باده ده، باده خواهمان کردی که حرامست با تو هشیاری

شرابِ معرفت را به ما بده، که تو خود ما را تشنه‌ی این شراب کردی؛ زیرا در محضرِ تو، هشیاریِ عقلانی داشتن و خودآگاه ماندن، خلافِ ادبِ عاشقی است.

نکته ادبی: باده نمادِ عشقِ الهی و هشیاری نمادِ عقلِ جزئی است که در برابرِ عشق، مانع محسوب می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تمثیل نقش و قلم / بت و بتگر

استفاده از رابطه‌ی نقاش و تصویر یا بتگر و بت برای تبیینِ رابطه‌ی خالق و مخلوق و نفیِ اراده‌ی مستقلِ مخلوق.

تضاد و توازن تن / جان، دل / دلدار

تقابلِ مفاهیمِ متصل به هم برای نشان دادنِ اینکه در هر مرتبه‌ای از هستی، حقیقتِ الهی جاری است.

نمادگرایی باده و هشیاری

باده نمادِ عشقِ بی‌پایانِ الهی و هشیاری نمادِ خردِ محدودِ انسانی است که در مسیرِ عرفان مانعِ شهودِ قلبی دانسته می‌شود.