دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۵۷

مولوی
آنکه چون ابر خواند کف ترا کرد بیداد بر خردمندی
او همی گرید و همی بخشد تو همی بخشی و همی خندی
همچو یوسف گناه تو خوبیست جرم تو دانش است و خرسندی
او چو سرکه ست و می کند ترشی دوست قندست و می کند قندی
چشم مریخ دارد آن دشمن تو چو مه دست زهره می بندی
ای دل اندر اصول وصل گریز که بسی در فراق جان کندی
قطرهٔ باز رو سوی دریا بنگر تا به پیش او چندی
قوت یاقوت گیر از خورشید تا در اخلاق او به پیوندی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ عرفانی، تقابلِ میانِ بخششِ بی‌منت و شادی‌بخشِ محبوبِ حقیقی را با تلخی و خشمِ بدخواهان و رقیبان به تصویر می‌کشد. شاعر در فضایی استعاری، مخاطب را دعوت می‌کند تا از بندِ رنج‌آورِ فراق رها شود و همچون قطره‌ای که به سوی دریا بازمی‌گردد، در وحدتِ با معشوقِ ازلی به آرامش و کمال برسد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، دعوت به پیوستن به اصلِ هستی (وصل) و دوری از پراکندگی و محدودیت‌های دنیوی است. شاعر با استفاده از نمادهای کیهانی و طبیعی، یار را مظهرِ شیرینی و روشنایی، و دشمن را مظهرِ ترشی و خشمِ زودگذر معرفی می‌کند.

معنای روان

آنکه چون ابر خواند کف ترا کرد بیداد بر خردمندی

کسی که دستِ بخشنده تو را به ابر تشبیه کرده، در حقِ خردمندی و داناییِ تو بی‌انصافی کرده است (زیرا بخششِ تو فراتر از بارشِ بی‌اختیارِ ابر است).

نکته ادبی: «بیداد کردن» در اینجا به معنایِ جفا کردن و حقِ مطلب را ادا نکردن در تشبیه است.

او همی گرید و همی بخشد تو همی بخشی و همی خندی

دیگران با گله و اندوه می‌بخشند، اما تو با شادی و خنده‌رویی عطا می‌کنی.

نکته ادبی: تکرار فعل در مصراع‌ها برای تأکید بر تضادِ رفتارِ یار و غیرِ یار به کار رفته است.

همچو یوسف گناه تو خوبیست جرم تو دانش است و خرسندی

همان‌طور که زیباییِ یوسف برای او دردسرآفرین بود، خوبی و زیباییِ تو نیز برای دیگران اسبابِ اتهام است؛ جرمِ تو تنها دانش و آرامشِ درونیِ توست.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف پیامبر که زیبایی‌اش سبب ابتلای او به تهمت و زندان شد؛ «گناه» در اینجا به معنای کمال است که مورد حسادت واقع می‌شود.

او چو سرکه ست و می کند ترشی دوست قندست و می کند قندی

دشمن همچون سرکه ترش‌رو و تلخ‌کام است، اما دوست همچون قند، شیرین و دل‌انگیز است.

نکته ادبی: تشبیه «دشمن به سرکه» و «دوست به قند» تقابلی حسی میان تلخی و شیرینی ایجاد کرده است.

چشم مریخ دارد آن دشمن تو چو مه دست زهره می بندی

آن دشمن نگاهی خشمگین و تند (چون مریخ) دارد، اما تو چون ماهِ درخشان، در پیِ پیوند با زهره (نمادِ زیبایی و صلح) هستی.

نکته ادبی: مریخ در نجوم قدیم نمادِ خشم و جنگ، و زهره نمادِ خوشی و زیبایی است.

ای دل اندر اصول وصل گریز که بسی در فراق جان کندی

ای دل، به سوی اصلِ «وصل» بشتاب، چرا که در دورانِ «فراق» رنج‌های بسیاری کشیدی و جانت به لب رسید.

نکته ادبی: «جان کندن» کنایه از سختی کشیدن و در آستانه‌ی مرگ قرار گرفتن است.

قطرهٔ باز رو سوی دریا بنگر تا به پیش او چندی

ای که چون قطره‌ای هستی، به سوی دریایِ بیکرانِ حقیقت بازگرد و ببین که در برابرِ وسعتِ آن، چه اندازه کوچکی (و چگونه در آن محو می‌شوی).

نکته ادبی: تمثیل عرفانیِ بازگشتِ جزء به کل که نشان‌دهنده فناء فی‌الله است.

قوت یاقوت گیر از خورشید تا در اخلاق او به پیوندی

از خورشیدِ حقیقت، قدرت و جوهره‌ی وجودی (یاقوت) وام بگیر تا بتوانی اخلاق و صفاتِ الهی را در وجودِ خود بپرورانی و به او متصل شوی.

نکته ادبی: «قوت یاقوت» استعاره از کسب فیض و نورانیتِ باطنی از منبع اصلی وجود است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون ابر، چو سرکه، چو قند، چو ماه

تشبیهاتِ مکرر برای ملموس کردنِ مفاهیم انتزاعی و صفاتِ اخلاقی.

تضاد (طباق) گریه و خنده، سرکه و قند، وصل و فراق

استفاده از تقابلِ واژگانی برای برجسته کردنِ تفاوتِ میانِ احوالاتِ دنیوی و معنوی.

استعاره قطره و دریا

نمادی برای بیانِ رابطه‌ی بنده و خداوند یا جزء و کل.

تلمیح همچو یوسف

ارجاع به داستانِ یوسفِ پیامبر برای تبیینِ این مفهوم که کمالِ وجودی گاهی باعثِ حسادتِ ناآگاهان می‌شود.