دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۴۷

مولوی
ساقیا ساقیا روا داری که رود روز ما به هشیاری
گر بریزی تو نقل ها در پیش عقل ها را ز پیش برداری
عوض باده نکته می گویی تا بری وقت ما به طراری
درد دل را اگر نمی بینی بشنو از چنگ ناله و زاری
ناله نای و چنگ حال دلست حال دل را تو بین که دلداری
دست بر حرف بی دلی چه نهی حرف را در میان چه می آری
طوق گردن تویی و حلقه گوش گردن و گوش را چه می خاری
گفته را دانه های دام مساز که ز گفتست این گرفتاری
گه کلیدست گفت و گه قفلست گاه از او روشنیم و گه تاری
گفت بادست گر در او بوییست هدیه تو بود که گلزاری
گفت جامست گر بر او نوریست از رخ تو بود که انواری
مشک بربند کوزه ها پر شد مشک هم می درد ز بسیاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در فضایی عرفانی و پرسشگرانه، تقابل میان «سخن و استدلال» با «تجربه درونی و حال» را به تصویر می‌کشد. شاعر در پی آن است که مخاطب (ساقی) را از گفت‌وگوهای ذهنی و کلامی باز دارد و او را به سوی دریافتِ شهودیِ حقیقتِ جان دعوت کند.

درونمایه اصلی شعر، نقدِ عقل‌گراییِ صرف است که همچون حجابی میان عاشق و معشوق فاصله می‌اندازد. شاعر با لحنی گلایه‌آمیز اما صمیمانه، از معشوق می‌خواهد که به جای فریب دادنِ ذهن با کلمات و استدلال‌های بیهوده، به دردِ نهانِ جان او توجه کند و اجازه دهد تا مستیِ بی‌پایانِ حضور، جایگزینِ هشیاریِ سردِ دنیوی شود.

معنای روان

ساقیا ساقیا روا داری که رود روز ما به هشیاری

ای ساقی، آیا برای تو شایسته است که روزگارِ ما این‌گونه در هشیاری و بی‌خبری از مستیِ عشق بگذرد؟

نکته ادبی: ساقی در اینجا به معنای معشوق ازلی است و هشیاری در مقابل مستیِ عرفانی به کار رفته است.

گر بریزی تو نقل ها در پیش عقل ها را ز پیش برداری

اگر قرار است برای ما خوردنی و نوشیدنی فراهم کنی، باید عقل و خرد را هم از پیشِ روی ما برداری تا بتوانیم به مستی برسیم.

نکته ادبی: نقل به معنای تنقلات است و در اینجا استعاره از اسبابِ سرگرمیِ ظاهری است که عقل را به کار می‌گیرند.

عوض باده نکته می گویی تا بری وقت ما به طراری

به جای اینکه شرابِ معرفت به ما بدهی، فقط با نکته‌سنجی و حرف‌های پیچیده، وقتِ ما را با حیله‌گری و بازی دادن، تلف می‌کنی.

نکته ادبی: طراری به معنای دست‌کجی و فریبکاری است و به بیهوده بودنِ بحث‌های کلامی اشاره دارد.

درد دل را اگر نمی بینی بشنو از چنگ ناله و زاری

اگر دردِ پنهانِ دلِ مرا نمی‌بینی و درک نمی‌کنی، حداقل به ناله‌ی چنگ و ساز گوش کن که شرحِ این درد است.

نکته ادبی: چنگ نمادِ ابزارِ بیانِ حالِ درونی است که وقتی زبان از گفتن باز می‌ماند، به صدا درمی‌آید.

ناله نای و چنگ حال دلست حال دل را تو بین که دلداری

صدایِ این سازها بازتاب‌دهنده‌ی حالِ درونیِ دل است؛ تو که خود دلدار و صاحبِ دلی، به جای شنیدنِ حرف، این حالِ دل را دریاب.

نکته ادبی: دلدار در اینجا هم به معنای معشوق است و هم کسی که صاحبِ معرفتِ دل است.

دست بر حرف بی دلی چه نهی حرف را در میان چه می آری

چرا به این سخن‌های بی‌مایه که از رویِ ناچاری و بی‌دلی است تکیه می‌کنی؟ چرا پایِ کلام و حرف را به میان می‌آوری؟

نکته ادبی: بی‌دلی در اینجا به معنایِ فقدانِ شور و حالِ عاشقانه است که در کلماتِ صرف دیده می‌شود.

طوق گردن تویی و حلقه گوش گردن و گوش را چه می خاری

تو که خود اسیرکننده‌ی منی (طوق و حلقه)، چرا به جای توجه به اصلِ کار، بیهوده با ظاهرِ کار (خاراندن و مشغولیت‌های ظاهری) وقت می‌گذرانی؟

نکته ادبی: اشاره به این دارد که وقتی معشوق مالکِ وجودِ عاشق است، دیگر نیازی به بحث‌های کلامی و جزئیاتِ فرعی نیست.

گفته را دانه های دام مساز که ز گفتست این گرفتاری

سخن‌ها و کلمات را دامی برای به بند کشیدنِ من قرار نده، زیرا تمامِ این گرفتاری‌ها و محدودیت‌ها از همین گفت‌وگوهایِ کلامی برمی‌خیزد.

نکته ادبی: دانه و دام استعاره از فریبندگیِ ظاهرِ سخن است که انسان را در بندِ مفاهیمِ ذهنی گرفتار می‌کند.

گه کلیدست گفت و گه قفلست گاه از او روشنیم و گه تاری

سخن گاهی مانند کلیدی است که درِ حقیقت را می‌گشاید و گاه مانند قفلی است که راه را می‌بندد؛ گاهی موجب روشناییِ جان و گاه باعث تیرگی است.

نکته ادبی: تضاد میان کلید و قفل برای نشان دادنِ دوگانگیِ ذاتِ کلام به کار رفته است.

گفت بادست گر در او بوییست هدیه تو بود که گلزاری

سخن همچون باد است؛ اگر بویی (معنایی) در آن است، به دلیلِ هدیه‌ی توست که مانند گلزاری معطری.

نکته ادبی: باد نمادِ بی‌صورتی و ناپایداریِ سخن است که تنها با حضورِ معشوق (گلزار) معنا می‌یابد.

گفت جامست گر بر او نوریست از رخ تو بود که انواری

سخن همچون جام است؛ اگر درخششی بر آن دیده می‌شود، بازتابی از چهره‌ی توست که منبعِ انوارِ حقیقت است.

نکته ادبی: تشبیه کلام به جام (ظرف) نشان می‌دهد که کلام به خودیِ خود ارزشی ندارد و تنها در صورتی که بازتاب‌دهنده‌ی نورِ الهی باشد، ارزشمند است.

مشک بربند کوزه ها پر شد مشک هم می درد ز بسیاری

دیگر سخن مگوی و مشکِ کلمات را ببند، زیرا ظرف‌هایِ دلِ ما پر شده است و این مشک از فراوانیِ لبریز شدن، در حالِ پاره شدن است.

نکته ادبی: مشک استعاره از انباشتگیِ مفاهیم است که وقتی به حدِ کمال (اشباع) می‌رسد، دیگر کارایی ندارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره مشک

اشاره به ظرفِ کلمات و ذهن که از مفاهیم پر شده است.

متناقض‌نما (پارادوکس) گه کلیدست گفت و گه قفلست

بیانِ دو خاصیتِ متضاد برای کلام که هم می‌تواند راهگشا و هم مانع باشد.

تشخیص (جان‌بخشی) ناله و زاری

دادنِ ویژگیِ انسانی به چنگ (ساز) که دردِ دل را روایت می‌کند.

تکرار گفت/سخن

تکرارِ واژگان برای تأکید بر نقدِ کلامِ محض و دعوت به تجربه‌ی شهودی.