دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۴۱

مولوی
ای خجل از تو شکر و آزادی لایق آن وصال کو شادی
عشق را بین که صد دهان بگشاد چون تو چشمان عشق بگشادی
ای دلا گرد حوض می گشتی دیدی آخر که هم درافتادی
ز آب و آتش چو باد بگذشتی ای دل ار آتشی و ار بادی
دل و عشق اند هر دو شاگردش خورد شاگرد را به استادی
اولا هر چه خاک و خاکی بود پیش جاروب باد بنهادی
تا همه باد گشت آبستن تا از آن باد عالمی زادی
زاده باد خورد مادر را همچو آتش ز تاب بیدادی
کرمکی در درخت پیدا شد تا بخوردش ز اصل و بنیادی
عشق آن کرم بود در تحقیق در دل صد جنید بغدادی
نی جنیدی گذاشت و نی بغداد عشق خونی به زخم جلادی
چون خلیفه بکوفت طبل بقا کرد خالق اساس ایجادی
یک وجودی بزرگ ظاهر شد همه شادی و عشرت و رادی
شمس تبریز چهره ای بنما تا نمایم سخن بعبادی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویری تماشایی و عمیق از قدرتِ ویرانگر و در عین حال سازنده عشقِ الهی است. شاعر در این اثر، عشق را نیرویی می‌داند که نه تنها مرزهای چهارگانه طبیعت (آب، باد، خاک، آتش) را در هم می‌شکند، بلکه فراتر از آن، «منیّت» و هویتِ فردی سالک را نیز به کام خود فرو می‌برد تا از میان این ویرانی و فنا، هستیِ حقیقی و الهی متولد شود.

در نگاه شاعر، عشق همچون کرمی پنهان است که ریشه‌های درختِ خودخواهی انسان را می‌جود و حتی بزرگ‌ترین عارفان (مانند جنید بغدادی) را نیز از بندِ نام و نشان می‌رهاند. این اثر با بیانی استعاری، پایانِ یافتنِ هستیِ فردی و فنای در عشق را نه یک شکست، بلکه مقدمه‌ای ضروری برای بقا در حقیقتِ بی‌کران می‌داند که سرانجام به شادی، رادی و آرامشی بی‌پایان منجر می‌شود.

معنای روان

ای خجل از تو شکر و آزادی لایق آن وصال کو شادی

شکر و مفهومِ آزادی در برابرِ زیبایی و بزرگیِ تو، شرمنده و ناچیزند؛ تو لایقِ آن وصال و دیداری هستی که سراسر شادی و خوشی است.

نکته ادبی: خجل بودنِ شکر در برابرِ معشوق، کنایه از شیرینیِ وجودِ اوست که قند و شکر در برابرش بی‌ارزش است.

عشق را بین که صد دهان بگشاد چون تو چشمان عشق بگشادی

نگاه کن که عشق چگونه صدها دهان برای سخن گفتن گشوده است؛ چرا که تو چشمانِ حقیقت‌بینِ عشق را گشودی و او را نمایان کردی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه با ظهورِ معشوق، عشقِ پنهان نیز در عالمِ هستی نمودار شده و به بیان درآمده است.

ای دلا گرد حوض می گشتی دیدی آخر که هم درافتادی

ای دل، تو که در کنارِ حوضِ عشق با تردید قدم می‌زدی، آیا بالاخره دیدی که ناچار شدی در آن بیفتی؟

نکته ادبی: حوض در اینجا استعاره از دریای عشق و فناست که سالک سرانجام چاره‌ای جز غرق شدن در آن ندارد.

ز آب و آتش چو باد بگذشتی ای دل ار آتشی و ار بادی

تو ای دل، چه از جنسِ آتش باشی و چه از جنسِ باد، آن‌قدر اوج گرفتی که از سدِ آب و آتش گذشتی.

نکته ادبی: عبور از عناصر اربعه کنایه از گذشتن از عالمِ مادی و تعلقاتِ جسمانی است.

دل و عشق اند هر دو شاگردش خورد شاگرد را به استادی

هم «دل» و هم «عشق» هر دو شاگردِ این مکتب (معشوق) هستند؛ اما استاد در نهایت، شاگردِ خود را با هنرِ استادی (فنا کردن) می‌بلعد و از بین می‌برد.

نکته ادبی: تضاد ظریفی است؛ استاد معمولاً مربی است، اما اینجا عشق استادِ فناست که شاگرد را به کمال می‌رساند.

اولا هر چه خاک و خاکی بود پیش جاروب باد بنهادی

در ابتدا هر آنچه از جنسِ خاک و زمینی بود، با جارویِ باد (نفسِ الهی) کنار رفت و پاک شد.

نکته ادبی: جاروب باد، استعاره از نیرویِ قاهرِ عشق است که ناپاکی‌ها و تعلقات دنیوی را می‌روبد.

تا همه باد گشت آبستن تا از آن باد عالمی زادی

تا جایی که همه عالم، باردارِ آن بادِ الهی شد و از آن، جهانی تازه متولد گشت.

نکته ادبی: باد در اینجا نمادِ روح و دمِ حیات‌بخش است که باعث زایشِ هستیِ تازه می‌شود.

زاده باد خورد مادر را همچو آتش ز تاب بیدادی

همان‌گونه که آتش از شدتِ گرما، منبعِ خود را می‌سوزاند، این زاده‌یِ باد نیز مادرِ خویش را می‌خورد؛ این از بی‌عدالتیِ عشق نیست، بلکه اقتضایِ طبیعتِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به نابودیِ سبب توسطِ مسبب که در عرفان برای فنایِ هستی‌نما به کار می‌رود.

کرمکی در درخت پیدا شد تا بخوردش ز اصل و بنیادی

کرمی کوچک در درونِ درخت پیدا شد تا آن را از ریشه و بن ببلعد.

نکته ادبی: درخت استعاره از وجودِ انسان است و کرم، نمادِ عشق که از درون، خودخواهی را می‌خورد.

عشق آن کرم بود در تحقیق در دل صد جنید بغدادی

در حقیقتِ امر، آن کرم همان عشق بود که در دلِ بزرگانی همچون جنید بغدادی نفوذ کرد.

نکته ادبی: جنید بغدادی به عنوان نمادی از بزرگانِ طریقت انتخاب شده تا نشان دهد عشق حتی برترینِ عارفان را هم در بر می‌گیرد.

نی جنیدی گذاشت و نی بغداد عشق خونی به زخم جلادی

عشق، نه جنید را باقی گذاشت و نه بغداد را؛ عشق مانند جلادی خون‌خوار با تیغِ تیزِ خود عمل می‌کند.

نکته ادبی: فنایِ کامل؛ عشق همه هویت‌هایِ ظاهری و مکانی را از میان می‌برد.

چون خلیفه بکوفت طبل بقا کرد خالق اساس ایجادی

وقتی که خلیفه‌یِ ازلی (خداوند) طبلِ بقا و هستی را نواخت، خالق، اساسِ خلقت را بنا نهاد.

نکته ادبی: طبل بقا، استعاره از اراده‌یِ الهی برای پدید آوردنِ جهان است.

یک وجودی بزرگ ظاهر شد همه شادی و عشرت و رادی

سپس وجودی بزرگ و عالی ظاهر شد که سرشار از شادی، عشرت و بخشندگی بود.

نکته ادبی: رادی به معنایِ بخشندگی و سخاوت است؛ اشاره به تجلیِ صفاتِ حق در عالم.

شمس تبریز چهره ای بنما تا نمایم سخن بعبادی

ای شمس تبریزی، چهره‌ات را نمایان کن تا بتوانم این اسرار را برای بندگان و طالبانِ حقیقت بازگو کنم.

نکته ادبی: عبادی می‌تواند به معنای بندگانِ خدا باشد که مخاطبِ سخنِ عارف هستند.

آرایه‌های ادبی

استعاره کرمکی در درخت

تشبیه عشق به کرمی که وجودِ انسان (درخت) را از درون می‌خورد تا او را از خودخواهی پاک کند.

تلمیح جنید بغدادی

اشاره به عارفِ نامدارِ قرن سوم هجری برای تأکید بر قدرتِ فراگیرِ عشق که حتی بزرگان را در بر می‌گیرد.

تناقض (پارادوکس) زاده باد خورد مادر را

توصیفِ پدیده‌ای که علتِ پیدایشِ خود را نابود می‌کند، نمادی از فنایِ فی‌الله.

تشخیص عشق خونی به زخم جلادی

مانند کردنِ عشق به جلادی که با تیغِ خود، هستیِ سالک را می‌گیرد.