دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۳۹

مولوی
صنما خرگه توم که بسازی و برکنی قلمی ام به دست تو که تراشی و بشکنی
منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی و گهی بر فراز کوه برآری و برزنی
منم آن ذره هوا که در این نور روزنم سوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی
هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مرا دو جهان بی تو آفتاب کجا یافت روشنی
همگی پوستم هله تو مرا مغز نغز گیر همه خشک اند مغزها چو نبخشی تو روغنی
اگرم شاه و بی توام چه دروغست ما و من و گرم خاک و با توام چه لطیفست آن منی
به تو نالم تو گوییم که تو را دور کرده ام که ببینم در این هوا که تو ذره چه می کنی
به یکی ذره آفتاب چرا مشورت کند تو بکش هم تو زنده کن مکن ای دوست کردنی
تو چه می داده ای به دل که چپ و راست می فتد و گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بیانگر عمیق‌ترین مرتبه تسلیم، فنا و سپردنِ هستی به اراده‌ی پروردگار است. شاعر با زبانی آکنده از حیرت، وجود خویش را همچون ابزاری در دست معشوق می‌بیند که هیچ‌گونه اختیار یا تمایزِ مستقلی از خود ندارد. تمامی هستیِ عاشق، سایه‌ای از اراده‌ی الهی است و هرگونه تغییر در احوال او، نه بر اساس خواستِ او، بلکه ناشی از تدبیرِ معشوق است.

مضمون محوریِ این سروده، نفیِ «منِ» کاذب و پوچِ دنیوی است. شاعر تأکید می‌کند که حتی پادشاهی و بزرگیِ ظاهری، اگر همراه با حضور معشوق نباشد، دروغی بیش نیست؛ در مقابل، حقارت و خاک بودن در آستانِ دوست، عینِ کمال و زیبایی است. در نهایت، این غزل سیر و سلوکی از خودبینی به سمتِ مطلق‌گرایی الهی است.

معنای روان

صنما خرگه توم که بسازی و برکنی قلمی ام به دست تو که تراشی و بشکنی

ای معشوق، من همچون خیمه‌ای هستم که تو هر زمان بخواهی آن را برپا می‌کنی یا برمی‌چینی؛ و همچون قلمی در دست تو هستم که آن را می‌تراشی و می‌سازی یا آن را می‌شکنی.

نکته ادبی: صنما به معنای بت‌وار و زیبا، در اینجا استعاره از معشوق است. خرگه (خیمه و خرگاه) نمادِ بنای وجود است.

منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی و گهی بر فراز کوه برآری و برزنی

من همان پارچه‌ی پرچم هستم که گاهی آن را به نشانه شکست یا تواضع سرنگون می‌کنی و گاهی آن را برای پیروزی بر فراز کوه به اهتزاز در می‌آوری.

نکته ادبی: شقه علم به معنای تکه پارچه‌ای از پرچم است که نشان‌دهنده تزلزل و دگرگونی حالات عاشق است.

منم آن ذره هوا که در این نور روزنم سوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی

من آن ذره غبار معلق در هوا هستم که در پرتو نوری که از روزنه‌ی پنجره می‌تابد، دیده می‌شوم؛ من به سمت این روزنه می‌روم چرا که تو که منبع نور هستی، بالاتر از آن جای گرفته‌ای.

نکته ادبی: ذره هوا تمثیلی از انسان است که وجودش وابسته به نورِ وجودِ خداوند است.

هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مرا دو جهان بی تو آفتاب کجا یافت روشنی

ای معشوق، مرا تنها یک ذره کوچک خطاب نکن، چرا که من با تکیه بر تو، گویی تمام جهان را در اختیار دارم؛ مگر نه اینکه بدون وجودِ تو، دو عالم (دنیا و آخرت) چگونه می‌توانند روشنایی یابند؟

نکته ادبی: جهان‌گیر بودن عاشق، در واقع انعکاسِ کمالِ معشوق در آینه وجودِ اوست.

همگی پوستم هله تو مرا مغز نغز گیر همه خشک اند مغزها چو نبخشی تو روغنی

وجود من مانند پوسته‌ای ظاهری است؛ پس ای معشوق، مرا به عنوان مغز و جانِ اصلی بپذیر. تمام مغزها و هستی‌ها اگر تو چربی و روغنِ فضل و عنایت را به آن‌ها نبخشی، خشک و بی‌جان خواهند بود.

نکته ادبی: تقابل پوست و مغز برای تبیینِ تفاوتِ ظاهرِ بی‌روح و باطنِ بهره‌مند از فیضِ الهی به کار رفته است.

اگرم شاه و بی توام چه دروغست ما و من و گرم خاک و با توام چه لطیفست آن منی

اگر من پادشاه باشم اما تو در کنارم نباشی، تمامی ادعاهای «من» و «ما» دروغ است؛ و اگر من خاکی باشم اما تو با من باشی، آن «من بودن» چقدر زیبا و دلپذیر می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان شاه بودن و خاک بودن برای نشان دادن بی‌ارزشیِ دنیا بدونِ یار است.

به تو نالم تو گوییم که تو را دور کرده ام که ببینم در این هوا که تو ذره چه می کنی

وقتی به درگاه تو ناله و شکایت می‌کنم، تو به من می‌گویی که من تو را از خود دور کرده‌ام؛ و این کار را می‌کنی تا ببینی من در این فضای حیرت، به عنوان یک ذره ناچیز، چه واکنشی نشان می‌دهم.

نکته ادبی: این بیت به آزمایش‌های الهی و ابهام در ادراکِ عاشق از فاصله‌ی میان خود و معشوق اشاره دارد.

به یکی ذره آفتاب چرا مشورت کند تو بکش هم تو زنده کن مکن ای دوست کردنی

ذره ناچیزی همچون من، چرا باید با خورشیدِ وجودِ تو مشورت کند؟ تو خود می‌کشی و خود زنده می‌کنی؛ پس ای دوست، کاری که باید بکنی را انجام بده و منتظر توجیه و دلیل نباش.

نکته ادبی: اشاره به اختیارِ مطلقِ خداوند و بی‌فایده بودنِ چون و چرا در برابر اراده‌ی الهی.

تو چه می داده ای به دل که چپ و راست می فتد و گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی

تو چه حقیقتی به قلبم داده‌ای که این‌چنین به چپ و راست می‌افتد و سرگشته است؟ و گاهی هم به مقامی می‌رسد که نه چپ و نه راست و نه ترس و نه امنیت در آن راه دارد.

نکته ادبی: اشاره به مراحلِ سلوک و عبور از دوگانگی‌ها و رسیدن به مقامِ فنا یا حیرت مطلق.

آرایه‌های ادبی

استعاره خرگه، قلم، شقه علم، ذره هوا

شاعر وجودِ انسانی را در قالب اشیاء گوناگون ترسیم کرده تا بی‌اختیاری و تسلیمِ محض بودنِ انسان در برابرِ اراده‌ی الهی را نشان دهد.

تضاد شاه و خاک، ساختن و شکستن، کشتن و زنده کردن

استفاده از مفاهیم متضاد برای نشان دادن قدرت مطلق و بی چون و چرای خداوند در مقایسه با جایگاه ضعیف و فانیِ انسان.

مراعات نظیر پوست، مغز، روغن

هماهنگی میان این واژگان برای تبیینِ مفهومِ فیض‌رسانیِ خداوند به هستیِ انسان.