دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۲۸

مولوی
تو هر چند صدری شه مجلسی ز هستی نرستی در این محبسی
بده وام جان گر وجوهیت هست درآ مفلسانه اگر مفلسی
غریبان برستند و تو حبس غم گه از بی کسی و گه از ناکسی
در این راه بیراه اگر سابقی چو واگردد این کاروان واپسی
لطیفان خوش چشم هستند لیک به چشمت نیایند زیرا خسی
نه بازی که صیاد شاهان شوی برو سوی مردار چون کرکسی
نه ای شاخ تر و پذیرای آب نه درخورد باغ و زر و مغرسی
برو سوی جمعی چو در وحشتی بیفروز شمعی چرا مغاسی
چو استارگان اندر این برج خاک گهی گنسی و گهی خنسی
خمش کن مباف این دم از بهر برد چو در برد ماندی تو خود اطلسی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی صریح و نقادانه، مخاطب را نسبت به آسیب‌هایِ خودخواهی و اسارت در بندِ امیال دنیوی هشدار می‌دهد. شاعر با نکوهشِ غرورِ ناشی از جایگاه‌های ظاهری و مقام‌های دنیوی، بر این باور است که تا زمانی که فرد از قفسِ 'منیت' رها نشود، در حقیقتِ زندانی بیش نیست و از درکِ حقایقِ والا باز می‌ماند.

در ادامه، فضایِ اثر به سمتِ دعوت به فروتنی و فقرِ معنوی تغییر می‌یابد. شاعر گوشزد می‌کند که برای رسیدن به رستگاری، باید دل را از بندِ طمع و وابستگی‌هایِ سطحی پاک کرد و به جای غرق شدن در مردابِ خودپسندی و به دنبال سودِ شخصی بودن، به سویِ همراهی با اهلِ معرفت و روشناییِ حقیقت شتافت تا از تزلزل و سرگردانیِ دائمی نجات یافت.

معنای روان

تو هر چند صدری شه مجلسی ز هستی نرستی در این محبسی

اگرچه در مجالس صدرنشین هستی و مقام و منزلت بالایی داری، باز هم در این زندانِ دنیا، اسیرِ خودخواهی و منیتِ خویشی و از آزادیِ حقیقی بی بهره‌‎ای.

نکته ادبی: محبس استعاره از دنیای فانی و عالمِ ماده است که روحِ انسان در آن محبوس است.

بده وام جان گر وجوهیت هست درآ مفلسانه اگر مفلسی

اگر سرمایه و دارایی معنوی داری، جانت را به عنوان وام و نذر در راهِ دوست بده؛ و اگر تهیدست و فقیر هستی، با همان حالِ افتادگی و بینوایی به درگاهِ حقیقت قدم بگذار.

نکته ادبی: واژه 'وجوهیت' در اینجا به معنایِ وجاهت و سرمایه معنویِ نزدِ حق است.

غریبان برستند و تو حبس غم گه از بی کسی و گه از ناکسی

دیگران از این بندِ غم رهایی یافتند و به مقصد رسیدند، اما تو همچنان در زندانِ اندوه گرفتار مانده‌ای؛ گاه به سبب تنهایی و گاه به دلیلِ بی‌مقدار بودنِ جایگاهت در مسیرِ کمال.

نکته ادبی: ترکیبِ 'ناکسی' به معنایِ عدمِ کمال و شایستگیِ معنوی است.

در این راه بیراه اگر سابقی چو واگردد این کاروان واپسی

اگر در این مسیرِ اشتباهِ زندگی پیشگام هستی، بدان که وقتی این کاروانِ روزگار تغییر جهت دهد، تو که پیشتاز بودی، ناچار در آخرِ صف قرار خواهی گرفت.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل 'آخرِ کاروان لنگ است' یا بازگشتِ امور و تغییرِ احوال.

لطیفان خوش چشم هستند لیک به چشمت نیایند زیرا خسی

انسان‌هایِ لطیف و بلندنظرِ حقیقت‌بین در اطرافِ تو هستند، اما تو به دلیلِ پست‌بودنِ طبع و خصلت، نمی‌توانی قدر و ارزشِ آن‌ها را دریابی.

نکته ادبی: واژه 'خس' به معنای خار و خاشاک است که نمادِ انسان‌های دون‌همت و حقیر است.

نه بازی که صیاد شاهان شوی برو سوی مردار چون کرکسی

تو آن بازِ شکاریِ تیزبین نیستی که بتوانی اسرارِ پادشاهانِ عالمِ معنا را شکار کنی، پس بهتر است به دنبالِ همان مردارِ دنیا باشی، چنان‌که کرکس بر مردار می‌نشیند.

نکته ادبی: تضادِ میانِ 'باز' (پرنده شکاریِ والا) و 'کرکس' (مردارخوارِ پست) برای تقابلِ روحِ بلند و نفسِ دون‌مایه.

نه ای شاخ تر و پذیرای آب نه درخورد باغ و زر و مغرسی

تو نه آن شاخه تازه‌ای هستی که پذیرایِ آبِ حیات باشد و نه آن‌قدر شایسته که در باغِ حقیقت جای بگیری و بهره‌مند شوی.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ وجودیِ انسانِ غافل در پذیرشِ فیضِ الهی.

برو سوی جمعی چو در وحشتی بیفروز شمعی چرا مغاسی

اگر در تنهایی و وحشتِ غفلت هستی، به جمعِ نیکان بپیوند؛ به جایِ افسردگی و تیرگی، شمعِ معرفتی برافروز.

نکته ادبی: واژه 'مغاسی' در اینجا به معنایِ اندوه، تاریکی و ناامیدی است.

چو استارگان اندر این برج خاک گهی گنسی و گهی خنسی

حالاتِ وجودیِ تو در این دنیای خاکی مانندِ ستارگان است؛ گاهی در حالِ حرکتِ رو به جلو هستی و گاهی (به دلیلِ غفلت) در حالِ عقب‌گرد و توقف.

نکته ادبی: اصطلاحِ نجومی؛ 'گنس' و 'خنس' به حرکاتِ پیش‌رونده و بازگشتیِ ستارگان در آسمان اشاره دارد.

خمش کن مباف این دم از بهر برد چو در برد ماندی تو خود اطلسی

سکوت کن و برایِ سود و زیانِ دنیا، سخنِ بیهوده نباف؛ تو که تمامِ همّتت سودجویی است، مانندِ پارچه اطلسی هستی که ظاهری زیبا دارد اما درونش خالی و بی‌محتواست.

نکته ادبی: اطلس پارچه‌ای گران‌بها اما نازک است؛ کنایه از ظاهرِ فریبنده و پوچیِ درونیِ شخصِ حریص.

آرایه‌های ادبی

استعاره محبس

اشاره به عالم دنیا و تن که روح را در خود حبس کرده است.

تشبیه چو کرکسی

تشبیه کردنِ طبعِ پستِ آدمی به کرکس که به دنبالِ مردار است.

تضاد باز و کرکس

تقابلِ میانِ جایگاهِ بلندِ معنوی و جایگاهِ پستِ مادی.

تمثیل استارگان

تمثیلِ حالاتِ متغیرِ انسان به حرکتِ ستارگان در برج‌های فلکی.