دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۲۵

مولوی
بتا گر مرا تو ببینی ندانی به جان لاله زارم به رخ زعفرانی
بدادم به تو دل مرا توبه از دل سپارم به تو جان که جان را تو جانی
هزاران نشان بد ز آه و ز اشکم کنون رفت کارم گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی تو آب حیاتی که در تن روانی
تو هم غیب بینی تو هم نازنینی نگفتند هرگز تو را لن ترانی
چو سرجوش کردی چه روپوش کردی تو روپوش می کن که پنهان نمانی
زهی تلخ مرگی چو بی تو زید جان چو پیش تو میرم زهی زندگانی
از این جان ظاهر به جان آمدم من کز این جان ظاهر شود جان نهانی
میان دو جان مانده بودیم حیران که می گفت اینی که می گفت آنی
یکی جان جنت یکی جان دوزخ یکی جان ظلمت یکی جان عیانی
چه جنت چه دوزخ تویی شاه برزخ بخوانی بخوانی برانی برانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر در زمره سروده‌های عارفانه قرار دارد که در آن شاعر با زبانی سرشار از شور و اشتیاق، احوال عاشق دلسوخته‌ای را روایت می‌کند که در پی وصال حضرت محبوب، از هستیِ خویش دست شسته است. سراینده در این ابیات، پیوند میان جانِ عاشق و جانِ جانان را چنان عمیق ترسیم می‌کند که مرز میان فانی و باقی در نظر او از میان می‌رود.

درونمایه اصلی این غزل، گذر از خودِ مجازی و رسیدن به حقیقتِ مطلق است. شاعر با تضادهایی میان رنجِ جدایی و لذتِ لقای یار، و همچنین میانِ جانِ جسمانی و جانِ معنوی، خواننده را به سفری درونی دعوت می‌کند تا بداند که یگانه راه رهایی از حیرت و سرگشتگی، تسلیمِ محض در برابر اراده‌ی محبوب ازلی است.

معنای روان

بتا گر مرا تو ببینی ندانی به جان لاله زارم به رخ زعفرانی

ای محبوب من، اگر اکنون مرا ببینی، مرا نخواهی شناخت؛ چرا که به دلیلِ رنج‌های عشق، بدنم چون لاله‌ای پژمرده و چهره‌ام همچون زعفران زرد و بی‌رنگ گشته است.

نکته ادبی: واژه 'بتا' مخفف 'بت' و استعاره از محبوب زیباست. تشبیه رخ به زعفران، کنایه از رنگ‌باختگی ناشی از بیماری عشق است.

بدادم به تو دل مرا توبه از دل سپارم به تو جان که جان را تو جانی

من دل خود را به تو سپردم و از این کار توبه کردم (دیگر ادعای مالکیت آن را ندارم)؛ جانم را نیز به تو می‌بخشم، زیرا تو خودِ جانِ منی.

نکته ادبی: تکرار واژه 'جان' در انتهای بیت، جناس تام یا تکرارِ تأکیدی است که بر یگانگی عاشق و معشوق دلالت دارد.

هزاران نشان بد ز آه و ز اشکم کنون رفت کارم گذشت از نشانی

پیش از این، آه و اشک‌های من نشانه‌هایی از رنج درونم بود، اما اکنون کار من از این نشانه‌ها گذشته و به مرحله‌ای رسیده‌ام که فراتر از توصیف و نمود ظاهری است.

نکته ادبی: شاعر به مرحله‌ای از فنا اشاره دارد که دیگر 'نشان' یا همان علائم ظاهریِ درد، گویای عمقِ واقعه نیست.

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی تو آب حیاتی که در تن روانی

تو پادشاه بزرگی هستی که در دل من خانه کرده‌ای و همچون آب حیات در کالبد من جریان داری و به من جان می‌بخشی.

نکته ادبی: آب حیات استعاره از فیضِ الهی یا معشوقی است که به روح انسان زندگی می‌بخشد.

تو هم غیب بینی تو هم نازنینی نگفتند هرگز تو را لن ترانی

تو هم بر غیب آگاهی و هم دارای جمال و زیبایی هستی؛ در برابر تو کسی نمی‌تواند بگوید 'لن ترانی' (هرگز مرا نخواهی دید)، چرا که تو حقیقتِ آشکارِ هستی.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۴۳ سوره اعراف (داستان موسی و کوه طور) که در آن 'لن ترانی' پاسخی الهی به درخواست رؤیت بود. شاعر اینجا بر آشکار بودن خدا تأکید دارد.

چو سرجوش کردی چه روپوش کردی تو روپوش می کن که پنهان نمانی

چون در دل شور و غوغا بر پا کردی، چرا خود را پنهان کردی؟ تو باید (نقاب براندازی) یا چنان پنهان شوی که دیگر دیده نشوی، اما تو نمی‌توانی پنهان بمانی.

نکته ادبی: استعاره از سرجوش بودن که به معنای جوش و خروشِ درون دیگ است که در اینجا به کنایه از هیجان و تجلی الهی به کار رفته است.

زهی تلخ مرگی چو بی تو زید جان چو پیش تو میرم زهی زندگانی

چه مرگ تلخی است زندگی کردن بدون تو؛ در مقابل، جان دادن و فانی شدن در راه تو، عین زندگی و جاودانگی است.

نکته ادبی: تضاد میان مرگ و زندگی که در اندیشه عرفانی، وارونه معنا می‌شود؛ مرگِ خویشتن، آغازِ حیاتِ حقیقی است.

از این جان ظاهر به جان آمدم من کز این جان ظاهر شود جان نهانی

من از این جانِ ظاهری (و دنیوی) به ستوه آمده‌ام؛ زیرا این جانِ ظاهری مانعی است که اجازه نمی‌دهد آن جانِ حقیقی و نهانی (الهی) ظهور کند.

نکته ادبی: تضاد میان 'جان ظاهر' (نفس اماره یا جسم) و 'جان نهانی' (روحِ الهی).

میان دو جان مانده بودیم حیران که می گفت اینی که می گفت آنی

ما میان دو جان (جانِ تن و جانِ جهان) حیران و سرگشته بودیم؛ که این من هستم که سخن می‌گویم یا آن دیگری که حقیقتِ من است.

نکته ادبی: اشاره به حیرتِ عارف در مقامِ تفاوت قائل شدن میانِ منِ انسانی و حقیقتِ الهی که در او دمیده شده است.

یکی جان جنت یکی جان دوزخ یکی جان ظلمت یکی جان عیانی

یکی جانِ بهشت‌گونه است و دیگری جانِ دوزخی؛ یکی در تاریکی سیر می‌کند و دیگری جانِ عیان و آشکار است که حقیقت را می‌بیند.

نکته ادبی: تقابل‌های دوگانه برای نشان دادن مراتبِ مختلف روح که از ظلمت تا نور در نوسان است.

چه جنت چه دوزخ تویی شاه برزخ بخوانی بخوانی برانی برانی

چه بهشت باشد و چه دوزخ، تو پادشاهِ عالمِ برزخ (واسطه میان هستی و نیستی) هستی؛ تویی که می‌خوانی (به سوی خود دعوت می‌کنی) و تویی که می‌رانی (از درگاه خویش دور می‌کنی).

نکته ادبی: برزخ در اینجا به معنای عالمِ واسط میانِ خدا و خلق است؛ جایی که اراده‌ی الهی بر همه چیز حاکم است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح لن ترانی

اشاره به داستان حضرت موسی در قرآن که خداوند در پاسخ درخواستِ دیدنِ خود، فرمود: 'لن ترانی' (هرگز مرا نخواهی دید).

تضاد (طباق) جان ظاهر و جان نهانی / بهشت و دوزخ

استفاده از مفاهیم متضاد برای نشان دادن مراتب هستی و تفاوت میان ظاهر و باطنِ عالم.

استعاره بتا

تشبیه محبوب به بت (به معنای معشوقِ زیبا و پرستیدنی) که در شعر کلاسیک کاربرد فراوان دارد.

کنایه رخ زعفرانی

کنایه از زردی چهره به دلیلِ بیماریِ عشق یا رنجِ هجران.