دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۲۲

مولوی
الا میر خوبان هلا تا نرنجی بهانه نگیری و از ما نرنجی
تویی یار غارم امید تو دارم که سر را نخارم نگارا نرنجی
تو جانان مایی تو خاصان مایی ز هر جا برنجی از این جا نرنجی
تویی شب فروزم تویی بخت و روزم که امشب بخندی و فردا نرنجی
یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد که از ما و زین ها و زان ها نرنجی
چو دانا و نادان شدند از تو شادان ز نادان نگیری ز دانا نرنجی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در فضایی سرشار از تضرع و نیاز سروده شده است که در آن عاشق با لحنی عاجزانه، خطاب به معشوقِ بی‌همتای خود، از او می‌خواهد که با چشم‌پوشی از خطاهای احتمالی، پیوند مهر و دوستی را حفظ کند. شاعر در این قطعه، با تکیه بر فروتنی و کوچک شمردن خویش، سعی دارد دلِ محبوب را به دست آورد و او را از قهر و دوری بازدارد.

مضمون اصلی متن، التماس برای بخشش و حفظِ جایگاهِ عاشق نزد معشوق است. در سراسر ابیات، نگاهی استعلایی به محبوب وجود دارد که او را محور عالم و منبع شادی می‌داند و خود را در برابر او چون مشتی خاکِ ناچیز می‌بیند که شایسته خشمِ او نیست. این کلام نمایانگرِ رویکردِ عرفانی و عاشقانه در ادبیات کلاسیک است که در آن، رضایت معشوق، یگانه هدفِ حیاتِ عاشق است.

معنای روان

الا میر خوبان هلا تا نرنجی بهانه نگیری و از ما نرنجی

ای پیشوا و سرورِ زیبارویان، مراقب باش که دلگیر نشوی؛ بیهوده بهانه‌تراشی مکن و از ما رنجیده خاطر مشو.

نکته ادبی: میر خوبان به معنای سرورِ زیبایی‌هاست و عنوانی تشریفاتی برای ستایش معشوق است.

تویی یار غارم امید تو دارم که سر را نخارم نگارا نرنجی

تو یارِ صمیمی و محرمِ اسرار منی و من تنها به تو امید بسته‌ام؛ کاری نکن که کارمان به درماندگی و سرگشتگی بکشد، ای نگارِ من، تو از ما دلخور مشو.

نکته ادبی: یار غار استعاره از دوستِ بسیار نزدیک و وفادار است؛ سر خاریدن کنایه از سرگشتگی و درماندگی است.

تو جانان مایی تو خاصان مایی ز هر جا برنجی از این جا نرنجی

تو محبوبِ جانِ ما و برگزیده و خاصِ ما هستی؛ اگر می‌خواهی از هر کس و هر جا برنجی، برنج، اما از ما که دلبسته‌ی توایم، دلگیر مشو.

نکته ادبی: جانان و خاصان در اینجا صفاتِ متعالیِ معشوق هستند که نشان‌دهنده یگانگی او در قلبِ شاعر است.

تویی شب فروزم تویی بخت و روزم که امشب بخندی و فردا نرنجی

تو روشنگرِ شب‌های تاریک و بخت و اقبالِ نیکوی منی؛ کاری کن که امشب شاد و خندان باشی و فردا دل‌چرکین نشوی.

نکته ادبی: شب‌فروز استعاره از چراغِ امید در تاریکیِ یأس است که به معشوق نسبت داده شده است.

یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد که از ما و زین ها و زان ها نرنجی

ای جانِ من، ارزشِ ما چیزی بیش از مشتی خاک نیست؛ پس روا نیست که تو از ما و امثالِ ما، رنجیده و آزرده شوی.

نکته ادبی: مشت خاک استعاره از نهایتِ حقارت و ناچیزیِ وجودِ انسانی در برابر عظمتِ معشوق است.

چو دانا و نادان شدند از تو شادان ز نادان نگیری ز دانا نرنجی

حال که همه، چه دانا و چه نادان، از مهرِ تو شادمان و خرسندند، تو نیز نسبت به نادانان سخت‌گیر مباش و از دانایان هم دلخور مشو.

نکته ادبی: دانا و نادان نمادِ تمامی طبقاتِ مردم است که محبوب به همه آن‌ها به یک اندازه لطف دارد.

آرایه‌های ادبی

کنایه سر خاریدن

به معنای دچار سرگشتگی و درماندگی شدن و غرق در تفکر برای حل مشکل بودن.

تضاد دانا و نادان

تقابل میان دو گروه متضاد برای نشان دادن شمولِ رحمت و لطفِ معشوق بر همه موجودات.

استعاره یار غار

اشاره تلمیحی به همراهِ پیامبر در غار، که برای بیان صمیمیت و وفاداریِ مطلق به کار رفته است.

تشبیه مشت خاک

تشبیه وجود انسان به خاک برای نشان دادن نهایت فروتنی و ناچیزی در برابر معشوق.