دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۱۵

مولوی
در لطف اگر بروی شاه همه چمنی در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی
دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی
عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بود تو عقل عقل منی تو جان جان منی
من مست نعمت تو دانم ز رحمت تو کز من به هر گنهی دل را تو برنکنی
تاج تو بر سر ما نور تو در بر ما بوی تو رهبر ما گر راه ما نزنی
حارس تویی رمه را ایمن کنی همه را اهوی الهوا امنو فی ظل ذو المننی
آن دم که دم بزنم با تو ز خود بروم لو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی
ای جان اسیر تنی وی تن حجاب منی وی سر تو در رسنی وی دل تو در وطنی
ای دل چو در وطنی یاد آر صحبت ما آخر رفیق بدی در راه ممتحنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تجلی‌گاهِ پیوندِ عاشقانه و عارفانه میانِ سالک و حضرتِ دوست است. شاعر با تکیه بر مفاهیمِ عشق، رحمت و هیبتِ الهی، رابطه‌ای میانِ بنده و پروردگار ترسیم می‌کند که در آن، جانِ آدمی در حضورِ معشوق از خویشتن می‌رهد و در مقامِ فنا قرار می‌گیرد. در این ابیات، تضادهای میان قهر و لطف، یا عقل و جان، در سایه‌یِ عنایتِ معشوق حل می‌شود و تمامیِ هستی به سویِ او بازمی‌گردد.

تلفیقِ زبانِ فارسی و عربی در این ابیات، نشان‌دهنده گستره‌ی تأثیرگذاریِ این رابطه‌ی معنوی است که از مرزِ عقلِ جزئی می‌گذرد و به حقیقتِ مطلق می‌پیوندد. فضا، فضایِ تضرع، اعتراف به ناتوانی و در عین حال شکرگزاری برای بخشش‌های بی‌پایانِ حضرتِ دوست است که حتی با وجودِ گناه، عاشق را رها نمی‌کند و او را در پناهِ امنِ خود جای می‌دهد.

معنای روان

در لطف اگر بروی شاه همه چمنی در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی

ای پادشاهِ عالم، اگر تو با مهربانی و لطف به این جهان (چمنِ هستی) بنگری، همه چیز زنده و شکوفا می‌شود؛ اما اگر روی خود را بگردانی و با قهر و غضب به ما بنگری، ریشه‌ی همه چیز را از جا می‌کنی و نابود می‌کنی.

نکته ادبی: تقابل میان «لطف» و «قهر» یکی از بن‌مایه‌های کلاسیک در ادبیات عرفانی است که بیانگرِ قبض و بسطِ روحی در سالک است.

دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی

آیا می‌دانی چرا بلبل برای گلِ وجود تو چنین ناله‌هایی سر می‌دهد؟ (در ادامه به عربی می‌گوید:) آتشِ عشق تو در روزِ جدایی و دوری، جسمِ مرا نحیف و ناتوان کرده است.

نکته ادبی: استفاده از جملات عربی در میان ابیات فارسی، از ویژگی‌های سبکِ مولانا است که برای تأکید بر مفاهیم عمیق و شورِ عارفانه به کار می‌رود.

عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بود تو عقل عقل منی تو جان جان منی

عقلِ من به واسطه‌ی تو تازه و پویا بود و جانِ من به برکتِ حضور تو زنده بود. تو حقیقتی هستی که عقلِ عقل‌های ما و جانِ جان‌های ما را می‌سازی و منشأ وجودیِ هر دو هستی.

نکته ادبی: ترکیبِ «عقلِ عقل» و «جانِ جان» نشان‌دهنده‌ی مرتبه‌ی وجودیِ معشوق است که بالاتر از درکِ معمولیِ انسان قرار دارد.

من مست نعمت تو دانم ز رحمت تو کز من به هر گنهی دل را تو برنکنی

من که مستِ نعمت‌های تو هستم، به خوبی می‌دانم که به خاطرِ رحمتِ بیکرانِ توست که با وجودِ گناهانِ بسیار، تو پیوندِ قلبیِ خود را از من قطع نمی‌کنی.

نکته ادبی: «دل برنکندن» کنایه از تداومِ نگاهِ عنایت و لطفِ خداوند بر بنده است، حتی در زمانی که بنده دچار لغزش می‌شود.

تاج تو بر سر ما نور تو در بر ما بوی تو رهبر ما گر راه ما نزنی

تاجِ پادشاهیِ تو بر سرِ ماست و نورِ وجودت در درونِ ما جای دارد. عطرِ یادِ تو تنها راهنمایِ ماست، مشروط بر اینکه تو دستِ حمایتت را از ما برنداری.

نکته ادبی: استفاده از استعاره‌های «تاج»، «نور» و «بوی» برای ترسیمِ حضورِ همه‌جانبه‌ی معشوق در زندگیِ عاشق.

حارس تویی رمه را ایمن کنی همه را اهوی الهوا امنو فی ظل ذو المننی

تو نگهبانِ این رمه (بندگان) هستی و به همه امنیت می‌بخشی. (در ادامه به عربی می‌گوید:) اهلِ عشق، در سایه‌یِ عنایتِ آن خدایی که بخشنده‌ی نعمات است، در امن و امان هستند.

نکته ادبی: «حارس» به معنای نگهبان و محافظ است و در عرفان به صفاتِ لطف و حفظِ الهی اشاره دارد.

آن دم که دم بزنم با تو ز خود بروم لو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی

آن لحظه‌ای که با تو سخن می‌گویم، خودم را فراموش می‌کنم و از خود بی‌خود می‌شوم. (در ادامه به عربی می‌گوید:) اگر مخاطبِ من نبودی و با تو سخن نمی‌گفتم، تو هرگز مرا نمی‌دیدی (چون در مقامِ فنا، «من»ی باقی نمی‌ماند).

نکته ادبی: این بیت به پارادوکسِ «فنا» اشاره دارد؛ تا زمانی که منیّت هست، دیداری نیست و سخن گفتن با معشوق راهی برای از میان رفتنِ خودِ کاذب است.

ای جان اسیر تنی وی تن حجاب منی وی سر تو در رسنی وی دل تو در وطنی

ای جانی که در زندانِ تن گرفتار شدی و ای تنی که حجابِ میانِ من و حقیقتِ معشوق هستی، رازِ تو در هر بند و زنجیری نهفته است و دلِ تو در وطنی (مقامِ قدسی) جای دارد.

نکته ادبی: «وطن» در ادبیاتِ عرفانی اشاره به جایگاهِ نخستینِ روح در نزدِ پروردگار دارد که انسان در دنیا از آن دور افتاده است.

ای دل چو در وطنی یاد آر صحبت ما آخر رفیق بدی در راه ممتحنی

ای دل، اکنون که در وطنِ حقیقی (حضورِ الهی) هستی، دوستی و رفاقتِ ما را در گذشته به یاد آر؛ چرا که تو در این راهِ پر از سختی و امتحان، رفیقِ من بودی.

نکته ادبی: «ممتحن» به معنایِ مکانِ امتحان یا دنیایی است که جایگاهِ آزمونِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) لطف و قهر

استفاده از دو واژه‌ی متضاد برای نشان دادن دو وجهِ متفاوت از برخوردِ معشوق که کلِ جهان را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

تکرار (تأکید) عقلِ عقل، جانِ جان

تکرارِ واژه‌ها برای نشان دادنِ جایگاهِ رفیع و برترِ معشوق که منشأ هر حقیقتی است.

کنایه از بن بکنی

کنایه از نابودیِ کامل و ریشه‌کن کردنِ هستی.

تلمیح و تضمین جملات عربی

بهره‌گیری از آیات یا مضامینِ عارفانه‌ی عربی در میان ابیات فارسی برای عمق بخشیدن به فضای روحانی اثر.