دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۱۲

مولوی
تو خدای خویی تو صفات هویی تو یکی نباشی تو هزارتویی
به یکی عنایت به یکی کفایت ز غم و جنایت همه را بشویی
همه یاوه گشته همه قبله هشته چه غمست کآخر همه را بجویی
همه چاره جویان ز تو پای کوبان همه حمدگویان که خجسته رویی
تو مرا نگویی ز کدام باغی تو مرا نگویی ز کدام کویی
همه شاه دوزی همه ماه سوزی همه وای وایی همه های و هویی
تو اگر حبیبی چه عجب حبیبی تو اگر عدویی چه عجب عدویی
ز حیات بشنو که حیات بخشی ز نبات بشنو که نبات خویی
تو اگر ز مستی دل ما بخستی دو سبو شکستی نه دو صد سبویی
تو سماع گوشی تو نشاط هوشی نظر دو چشمی شکر گلویی
نه دلت گشادم که دگر نگویی نه چو موت کردم که دگر نه مویی
کدوییست سرکه کدوییست باده ترشی رها کن اگر آن کدویی
تو خموش آخر که رباب گشتی که به تن چو چوبی که به دل چو مویی
تو چرا بکوشی جهت خموشی که جهان نماند تو اگر نگویی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ حیرتِ عارفانه در برابرِ گستره‌ی بی‌انتهایِ صفاتِ الهی است. شاعر با زبانی سرشار از شوق و بی‌قراری، خداوند را در تمامِ اضدادِ عالم، از غم تا شادی و از نیستی تا هستی، حاضر می‌بیند و تأکید دارد که تکثرِ موجودات، تنها جلوه‌هایی از حقیقتِ واحدِ اوست.

مضمون اصلیِ اثر، دعوت به عبور از ظاهرِ متضادِ اشیاء و رسیدن به یگانگیِ حقیقت است. شاعر وجودِ انسان را بسان ظرفی می‌داند که می‌تواند پذیرایِ تلخیِ دنیوی یا شیرینیِ عشقِ الهی باشد و در نهایت، همه‌چیز را در قبضه‌ی قدرت و اراده‌ی حق می‌بیند.

معنای روان

تو خدای خویی تو صفات هویی تو یکی نباشی تو هزارتویی

تو دارایِ ویژگی‌های الهی و ذاتِ حق هستی و تنها در یک چهره و حقیقتِ محدود خلاصه نمی‌شوی، بلکه به هزاران شکل و صورت در جهان تجلی می‌کنی.

نکته ادبی: هو اشاره به هویت مطلق الهی است.

به یکی عنایت به یکی کفایت ز غم و جنایت همه را بشویی

تو با یک نگاهِ لطف و عنایت، و با کفایتِ بی‌نظیرت، همه اندوه‌ها و گناهانِ بندگان را از وجودشان پاک می‌کنی.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی جنایت در معنای عرفانی به معنای خطاهای بشری در برابر کمال حق است.

همه یاوه گشته همه قبله هشته چه غمست کآخر همه را بجویی

همه سرگردان شده‌اند و قبله و مسیرِ اصلی را گم کرده‌اند، اما جایِ نگرانی نیست، زیرا تو در نهایت همگان را به سوی خود می‌کشانی و می‌جویی.

نکته ادبی: یاوه گشتن به معنای گمگشتگی و سرگردانی در طریقِ سلوک است.

همه چاره جویان ز تو پای کوبان همه حمدگویان که خجسته رویی

همه کسانی که به دنبالِ چاره و راهِ نجات هستند، با شور و شوقِ تمام به سویت می‌دوند و همه تو را ستایش می‌کنند، زیرا دیدارِ تو بسیار خجسته و مبارک است.

نکته ادبی: پای‌کوبان استعاره از شور و وجدِ عارفانه در جستجویِ حق است.

تو مرا نگویی ز کدام باغی تو مرا نگویی ز کدام کویی

تو به من نمی‌گویی که از کدام باغِ بهشتی یا از کدام دیارِ ملکوتی آمده‌ای که این‌چنین شگفت‌انگیزی.

نکته ادبی: استفاده از باغ و کوی به عنوان استعاره از عالمِ معنا و قربِ الهی.

همه شاه دوزی همه ماه سوزی همه وای وایی همه های و هویی

تو هم سازنده و مقدرکنندهِ کارِ شاهان هستی و هم سوزاننده و محوکننده زیبایی‌ها؛ تو در تمامِ ناله‌ها و فریادهایِ انسان‌ها حضور داری.

نکته ادبی: های و هوی نماد اصواتی است که از سرِ درد یا شورِ عاشقانه بر می‌آید.

تو اگر حبیبی چه عجب حبیبی تو اگر عدویی چه عجب عدویی

اگر تو محبوبِ ما هستی، چه شگفت‌انگیز محبوبی هستی و اگر به ظاهر با ما دشمنی می‌کنی، چه دشمنِ یگانه‌ای هستی (چرا که این دشمنی نیز نوعی آزمونِ توست).

نکته ادبی: ایهام در واژه حبیب و عدو که هر دو در دایره‌ی تقدیرِ الهی قرار دارند.

ز حیات بشنو که حیات بخشی ز نبات بشنو که نبات خویی

از زندگی بشنو که تو هستی که به آن جان می‌بخشی و از رویشِ گیاهان دریاب که تو خود دارایِ ویژگیِ رشد و نمو (حیات‌بخشی) هستی.

نکته ادبی: نبات در اینجا هم به معنای گیاه و هم به معنای رشد و نمو است.

تو اگر ز مستی دل ما بخستی دو سبو شکستی نه دو صد سبویی

اگر تو در حالِ مستیِ عشق، دلِ ما را شکستی، تنها دو ظرفِ ناچیز را نشکسته‌ای، بلکه صدها ظرفِ وجودیِ ما را برایِ رسیدن به خود خرد کردی.

نکته ادبی: سبو استعاره از دل و ظرفیتِ وجودیِ انسان است.

تو سماع گوشی تو نشاط هوشی نظر دو چشمی شکر گلویی

تو شنواییِ گوش‌های ما، نشاطِ خردِ ما، دیدگانِ چشمانِ ما و شیرینیِ کلامِ ما هستی.

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ قدسی که خداوند خود ابزارِ شنوایی و بینایی بنده می‌شود.

نه دلت گشادم که دگر نگویی نه چو موت کردم که دگر نه مویی

من نه راهِ دلت را باز کردم که دیگر سخن نگویی و نه تو را به مرگ دچار کردم که دیگر هیچ صدایی از تو برنیاید.

نکته ادبی: تضاد میانِ سخن گفتن و مرگ برایِ تأکید بر حضورِ همیشگیِ کلامِ الهی.

کدوییست سرکه کدوییست باده ترشی رها کن اگر آن کدویی

ظرفی که در دست داری گاه سرکه (تلخیِ دنیا) است و گاه باده (عشقِ الهی)؛ اگر تو خودِ آن ظرف هستی، آن تلخی را رها کن و مستیِ حق را برگزین.

نکته ادبی: کدو استعاره از جسم و تنِ آدمی است که مظروفِ آن، عملِ اوست.

تو خموش آخر که رباب گشتی که به تن چو چوبی که به دل چو مویی

دیگر ساکت باش که تو خود به سازِ رباب تبدیل شده‌ای؛ بدنت مانند چوبِ ساز خشک و سخت است و روحت مانند تارهایِ آن ظریف و پرنوایِ عشق.

نکته ادبی: تشبیه هنری تن به چوبِ رباب و روح به موی (تار) ساز.

تو چرا بکوشی جهت خموشی که جهان نماند تو اگر نگویی

چرا برایِ خاموشی تلاش می‌کنی؟ چرا که اگر تو سخن نگویی و تجلی نکنی، جهان معنایی نخواهد داشت و بقایِ آن به کلامِ توست.

نکته ادبی: اشاره به آفرینش جهان از طریقِ کلمه‌ی الهی.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) حبیب و عدو / سرکه و باده

بیانِ تضادهای ظاهریِ عالم که همگی در دایره‌ی اراده و حقیقتِ واحدِ الهی جمع شده‌اند.

استعاره (Metaphor) کدو

اشاره به ظرفِ وجودِ انسان که می‌تواند در آن تلخی (سرکه) یا شیرینیِ عشق (باده) جاری باشد.

تشبیه (Simile) به تن چون چوب / به دل چو مویی

تشبیه جسم انسان به چوبِ بی‌جانِ ساز و روح به تارهایِ حساسِ آن که نیاز به دمِ نوازنده‌یِ ازلی دارد.