دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۹۵

مولوی
از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی سه شاخ داری کور و کری و گرگینی
میان آب دری و ز آب می پرسی میان گنج زری مس قلب می چینی
خدات گوید تدبیر چشم روشن کن تو چشم را بگذاری و می کنی بینی
اگر چه تیره شبی رو به صبح صادق آر مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی
رسید نعره عشرت ز ناصر منصور غدوت اشربها و الخمار یسقینی
مجردان همه شب نقل و باده می نوشند در این خوشی که در افواه سابق الدینی
مثال دنب ز پس مانده ای ز سرمستان تو مست بستر گرمی حریف بالینی
چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان مراقب ذهبی دشمن مساکینی
گلست قوت تو همچون زنان آبستن تو را از آن چه که در روضه و بساتینی
دی و بهار همه سال مار خاک خورد اگر انار زند خنده تین کند تینی
اگر چه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی وگر چه زاده طینی نه سر به سر طینی
هلا خموش که دیوان دف تو تر کردند کانیس دفتری و طالب دواوینی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی عتاب‌آلود و بیدارگر، مخاطبِ غافل را به سبب بی‌توجهی به حقایق هستی و دلبستگی به امور پوچ و مادی سرزنش می‌کند. شاعر در این قطعه، انسان را از غفلت نسبت به گوهرهای معنوی که در درونِ او نهفته است برحذر می‌دارد و او را به بازگشت به سوی حقیقت و رهایی از بند خودپرستی و ظواهر فریبنده فرا می‌خواند.

درونمایه اصلی شعر، دعوت به تحول درونی و گذار از ظاهرپرستی به عمق‌گرایی است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های متنوع، نشان می‌دهد که چگونه انسان در عین بهره‌مندی از امکانات الهی، به دلیل کوریِ بصیرت و آلودگی‌های اخلاقی، از درک واقعیت محروم مانده و به امور بی‌ارزش دل خوش کرده است.

معنای روان

از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی سه شاخ داری کور و کری و گرگینی

تو از این درختِ معرفت و حقیقت، میوه‌ای برنمی‌چینی و بهره‌ای نمی‌بری؛ چرا که خود گرفتار سه نقصِ بزرگ هستی: کوریِ بصیرت، ناشنوایی در برابرِ کلامِ حق و بیماریِ اخلاقی که تو را از درکِ زیبایی‌ها و شکوهِ این درخت بازداشته است.

نکته ادبی: گرگینی در لغت به معنای بیماریِ پوستی است که در اینجا به کنایه از فسادِ اخلاقی و معنوی به کار رفته که مانعِ ادراکِ حقیقت می‌شود.

میان آب دری و ز آب می پرسی میان گنج زری مس قلب می چینی

در حالی که در میانِ دریای بی‌کرانِ حقیقت غوطه‌وری، سراغِ آب را می‌گیری و در حالی که گنجینه‌ای از طلا در دست داری، به جمع‌آوریِ فلزاتِ بی‌ارزش و باورهایِ پوچ و نادرست می‌پردازی.

نکته ادبی: مسِ قلب در اصطلاحِ کیمیاگری به فلزِ ناخالص و بی‌ارزش گفته می‌شود که در اینجا تمثیلی برای اعتقاداتِ باطل و امیالِ دنیوی در برابرِ ارزشِ والایِ معرفت است.

خدات گوید تدبیر چشم روشن کن تو چشم را بگذاری و می کنی بینی

خداوند تو را به باز کردنِ چشمانِ بصیرت فرا می‌خواند، اما تو از این تواناییِ بزرگ چشم‌پوشی می‌کنی و تمامِ توجه و دغدغه‌ات را صرفِ امورِ ظاهری و حقیر می‌کنی.

نکته ادبی: بینی در اینجا کنایه از توجه به ظواهر و غرور است؛ در برابرِ چشم که نمادِ دیدنِ حقیقت و آگاهی است.

اگر چه تیره شبی رو به صبح صادق آر مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی

حتی اگر در تاریکیِ مطلقِ شبِ غفلت هستی، خود را به سوی روشناییِ صبحِ صادق و حقیقت سوق بده و ادعایِ رسیدن به صبح نکن، اگر آن صبح دروغین است و تو را به گمراهی می‌کشاند.

نکته ادبی: صبحِ صادق و کاذب اصطلاحی نجومی است که در اینجا استعاره از حقیقتِ متعالی و باورهایِ فریبنده است.

رسید نعره عشرت ز ناصر منصور غدوت اشربها و الخمار یسقینی

آوایِ شادی‌بخشِ حق (ناصر منصور) به گوش رسید و من از شرابِ معرفتِ او می‌نوشم، در حالی که خمار و مستِ عشقم و اوست که مرا سیراب می‌کند.

نکته ادبی: ناصر منصور به معنای یاری‌دهنده و پیروز است که در ادبیاتِ عرفانی به پروردگار یا پیرِ راه اشاره دارد. عباراتِ عربی، بیانگرِ مستیِ عرفانی است.

مجردان همه شب نقل و باده می نوشند در این خوشی که در افواه سابق الدینی

پاکان و عارفان، شبانه‌روز از شرابِ حقیقت می‌نوشند؛ در این شادمانی که در میانِ پیروانِ آیینِ قدیم و اصیلِ عشق، پایدار و جاودان است.

نکته ادبی: مجردان در اینجا به معنایِ کسانی است که از دلبستگی‌هایِ مادی رها شده‌اند. افواه به معنای زبان‌ها و دهان‌هاست و سابق‌الدین اشاره به قدمت و اصالتِ راهِ عشق دارد.

مثال دنب ز پس مانده ای ز سرمستان تو مست بستر گرمی حریف بالینی

تو مانندِ کسی هستی که از مستیِ دیگران تنها ته‌مانده‌ای نصیبش شده؛ تو مستِ بسترِ گرم و آسایشِ دنیایی و هم‌نشینِ راحتیِ مادی هستی، نه مستِ حقیقت.

نکته ادبی: حریفِ بالینی کنایه از کسی است که دلبستهٔ تن‌آسایی و خوابِ غفلت است و از مستیِ روحانی بی‌بهره مانده است.

چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان مراقب ذهبی دشمن مساکینی

چون از ثوابِ خدمت به دردمندان و جایگاهِ معنویِ مسکینان بی‌خبری، در واقع با آنان که اهلِ دل و نیازند، دشمنی می‌کنی و خود را از فیضِ همراهی با آن‌ها محروم ساخته‌ای.

نکته ادبی: مراقبِ ذهبی به معنای کسی است که مراقب و نگهبانِ ثروت است؛ در اینجا تضادی میانِ دلبستگی به مال و همدردی با فقرا ایجاد شده است.

گلست قوت تو همچون زنان آبستن تو را از آن چه که در روضه و بساتینی

تغذیه و رشدِ تو تنها همانندِ زنانِ باردار است (درگیرِ نیازهایِ جسمی و مادی)، از این رو تو از باغ‌هایِ مینویِ معرفت و باغستان‌هایِ الهی چه می‌دانی و چه بهره‌ای داری؟

نکته ادبی: زنانِ آبستن استعاره از کسانی است که ذهن و جانشان تنها درگیرِ پرورشِ تن و امیالِ نفسانی است و از رشدِ روحانی غافل‌اند.

دی و بهار همه سال مار خاک خورد اگر انار زند خنده تین کند تینی

دنیا و چرخهٔ فصل‌ها (زمستان و بهار) مدام در حالِ بلعیدنِ خود و فناست؛ اگر گاهی هم خنده‌ای می‌کند (طبیعت شکوفا می‌شود)، خیلی زود به نیستی و خاک بدل می‌شود.

نکته ادبی: مار خوردن کنایه از گردشِ بیهودهٔ روزگار و فناپذیریِ دنیاست. تین کردن اشاره به بازگشت به گل و خاک است.

اگر چه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی وگر چه زاده طینی نه سر به سر طینی

اگرچه ظاهرِ زیبایی داری، اما باطن‌ات سراسر زیبایی نیست و اگرچه از گل و خاک سرشته شده‌ای، اما گوهرِ وجودت صرفاً خاک نیست (ظرفیتِ تعالی داری).

نکته ادبی: طین به معنای گل و سرشت است. شاعر در اینجا به دوگانگیِ ذاتِ انسان اشاره دارد که هم می‌تواند زمینی باشد و هم می‌تواند رنگِ الهی بگیرد.

هلا خموش که دیوان دف تو تر کردند کانیس دفتری و طالب دواوینی

خاموش باش که سازِ وجودت دیگر کارایی ندارد و ابزارهایِ ادراکت مرطوب و ناکارآمد شده‌اند؛ تو تنها گردآورندهٔ کتاب‌ها و اشعارِ دیگرانی و خود طالبِ حقیقت و پویندهٔ این راه نیستی.

نکته ادبی: دیوانِ دف کنایه از ابزارِ موسیقی و شادی است که اگر خیس شود، صدا نمی‌دهد؛ تمثیلی برای کسانی که ادعایِ فضل دارند اما در عمل بی‌بهره‌اند.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) میان آب دری و ز آب می پرسی

اشاره به سرگشتگیِ انسانی که حقیقت در درونش است اما آن را در بیرون جست‌وجو می‌کند.

کنایه سه شاخ داری کور و کری و گرگینی

تمثیلِ نقص‌هایِ وجودیِ انسان که مانعِ درکِ حقیقت می‌شود.

تلمیح غدوت اشربها و الخمار یسقینی

استفاده از عباراتِ عربی برایِ تأکید بر فضایِ مستیِ عرفانی و حالِ خوشِ درونی.

تشبیه گلست قوت تو همچون زنان آبستن

مقایسهٔ دغدغه‌هایِ مادیِ انسان با ویارهایِ دورانِ بارداری برای تحقیرِ اشتغالاتِ دنیوی.

نماد دیوان دف

نمادِ ابزاری که اگر آمادگیِ لازم (خشکی و مهارت) نداشته باشد، صدایی از آن برنمی‌خیزد؛ کنایه از دانشِ نظری بدونِ عمل.