دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۸۳

مولوی
بیا بیا که چو آب حیات درخوردی بیا بیا که شفا و دوای هر دردی
بیا بیا که گلستان ثنات می گوید بیا بیا بنما کز کجاش پروردی
بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمت نمی رود ز رخ هیچ خسته ای زردی
برآ برآ هله ای آفتاب چون بی تو نمی رود ز هوا هیچ تلخی و سردی
برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست که دیده ها همه گریان و تو در این گردی
بیا بیا که ولی نعمت همه کونی که مخلص دل حیران و مهره نردی
بیا بیا و بیاموز بنده خود را که در امامت و تعلیم و آگهی فردی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، دعوت‌نامه‌ای است شورانگیز و صمیمانه که در قالبِ مناجات یا خطاب به پیر و مرشدی معنوی سروده شده است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های زنده و پرشور، فقدان حضور این یارِ یگانه را عاملی برای بیماری، تیرگی و سرمای هستی می‌داند و با لحنی التماس‌گونه و مشتاقانه، او را به بازگشت و بخششِ جانِ دوباره به جهان و جانِ حیرانِ خود فرامی‌خواند.

درونمایه اصلی شعر، توصیفِ حیات‌بخش و شفادهنده آن شخصیتِ آرمانی است که حضورش نه تنها دردهای روحی را درمان می‌کند، بلکه نظم و گرمای حیات را به جهان بازمی‌گرداند. فضا در سراسر ابیات، آکنده از امید به وصال و بی‌تابیِ سالکی است که در غیابِ پیر و راهبرِ خویش، در تاریکی و سرما گرفتار مانده است.

معنای روان

بیا بیا که چو آب حیات درخوردی بیا بیا که شفا و دوای هر دردی

بیا که حضور تو همچون آب حیات‌بخش، گوارا و مورد نیاز است؛ بیا که تو درمان و شفایِ هر رنج و دردی هستی.

نکته ادبی: آب حیات، استعاره از معنویت و حقیقتی است که به روح زندگی جاوید می‌بخشد.

بیا بیا که گلستان ثنات می گوید بیا بیا بنما کز کجاش پروردی

بیا که تمامِ هستی و گلستانِ جهان، زبان به ستایش تو گشوده است؛ بیا و نشان بده که این زیبایی و شکوه را از کدام سرچشمه و اصل پرورش داده‌ای.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به گلستان در مصرع اول، برای تأکید بر جهان‌شمولیِ ستایشِ محبوب است.

بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمت نمی رود ز رخ هیچ خسته ای زردی

بیا که در این جهان که همچون بیمارخانه‌ای است، تا زمانی که قدم رنجه نکنی، زردی و بیماری از چهره هیچ رنجدیده‌ای برطرف نخواهد شد.

نکته ادبی: بیمارخانه، کنایه از دنیای مادی است که مردمان در آن گرفتار رنج‌های روحی هستند.

برآ برآ هله ای آفتاب چون بی تو نمی رود ز هوا هیچ تلخی و سردی

ای آفتابِ وجود، طلوع کن و بیا، چرا که بدونِ گرمای حضور تو، سرما و تلخیِ دنیا هرگز از میان نمی‌رود.

نکته ادبی: آفتاب استعاره از وجودِ هدایت‌گر و روشن‌بخشِ پیر است.

برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست که دیده ها همه گریان و تو در این گردی

ای ماهِ تابان، ظهور کن که بسیار مایه دریغ است که چشمانِ همه در فراقِ تو گریان باشد و تو در بندِ این غبار و عالمِ مادی گرفتار باشی.

نکته ادبی: گرد در اینجا کنایه از عالم خاک و حجاب‌های مادی است که مانع ظهورِ نورِ حقیقت می‌شود.

بیا بیا که ولی نعمت همه کونی که مخلص دل حیران و مهره نردی

بیا که تو صاحب‌نعمت و سرچشمه فیضِ همه هستی هستی؛ تو یاری‌دهنده دل‌های سرگشته و گرداننده و صاحبِ اختیارِ این بازیِ سرنوشت هستی.

نکته ادبی: مهره نرد، استعاره‌ای برای بازیِ تقدیر و پیچیدگی‌های حیات دنیوی است که تنها با حضورِ راهبر قابل فهم است.

بیا بیا و بیاموز بنده خود را که در امامت و تعلیم و آگهی فردی

بیا و به بنده خودت راه و رسم حقیقت را بیاموز، زیرا تو در مقامِ پیشوایی، تعلیم و آگاهی‌بخشی، انسانی یگانه و بی‌همتا هستی.

نکته ادبی: فرد در اینجا به معنای یگانه و منحصر به فرد بودن در کمالات است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب حیات، آفتاب، ماه

تشبیه محبوب به منابعِ حیاتی و نورانی که حیات‌بخش و راهنمای سالکان هستند.

تشخیص (جان‌بخشی) گلستان ثنات می گوید

نسبت دادنِ تواناییِ سخن گفتن و ستایشگری به گلستان.

تکرار بیا بیا، برآ برآ

استفاده از تکرار برای نشان دادنِ اشتیاق، فوریت و بی‌تابیِ درونی شاعر.

کنایه بیمارخانه

اشاره به عالم مادی و شرایط رنج‌آلودِ بشری که نیاز به درمان معنوی دارد.