دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۷۹

مولوی
بیامدیم دگربار سوی مولایی که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی
هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی
فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی
هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی
بیامدیم دگربار سوی معشوقی که می رسید به گوش از هواش هیهایی
بیامدیم دگربار سوی آن حرمی که فرق سجده کنش هست آسمان سایی
بیامدیم دگربار سوی آن چمنی که هست بلبل او را غلام عنقایی
بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما که مشک پر نشود بی وجود سقایی
همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا که نیست بی تو مرا دست و دانش و رایی
بیامدیم دگربار سوی آن بزمی که شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی
بیامدیم دگربار سوی آن چرخی که جان چو رعد زند در خمش علالایی
بیامدیم دگربار سوی آن عشقی که دیو گشت ز آسیب او پری زایی
خموش زیر زبان ختم کن تو باقی را که هست بر تو موکل غیور لالایی
حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو که نیست درخور آن گفت عقل گویایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری است در ستایشِ بازگشتِ عاشق به سوی معشوق ازلی و مرادِ یگانه. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های عرفانی، از عجزِ عقلِ جزئی در درکِ حقیقتِ پیر و مراد سخن می‌گوید و تأکید دارد که این پیوند، نه از سرِ اکتسابِ عقلی، که از سرِ کششِ الهی است.

درونمایه‌ی اصلی شعر، ستایشِ مقامِ شمسِ تبریزی است؛ کسی که حضورش چون اقیانوسی بیکران، حیات‌بخش و تعالی‌دهنده است. شاعر با یادآوریِ نیازِ دائمیِ سالک به مربی و منبعِ فیض، سکوت و حیرت را در پایان بر گفتار و زبانِ قاصر ترجیح می‌دهد.

معنای روان

بیامدیم دگربار سوی مولایی که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی

دوباره به سوی آن مراد و پیشوای راستین بازگشتیم که اقیانوس‌ها در برابر عمقِ وجودِ او، همچون جویی کوچک‌اند و به زانوی او نیز نمی‌رسند.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ مطلقِ معشوق که عقل از درکِ وسعت آن عاجز است.

هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی

اگر هزاران عقل و خرد را گرد هم بیاوری و با هم ترکیب کنی، باز هم به عمقِ حقیقتِ او نخواهند رسید؛ همان‌طور که دست یا پای خاکی انسان هرگز به ماهِ آسمان نمی‌رسد.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به ماهِ چرخ (آسمان) برای نشان دادن رفعت و دوریِ مقامِ او از دسترسِ حواسِ پنج‌گانه.

فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی

آسمان با همه عظمتش، طمع کرد تا به او نزدیک شود، اما به جای بوسه بر لب‌های او، تنها توانست شیرینیِ فیضِ او را بچشد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی به فلک) برای نشان دادنِ عظمتِ معشوق که حتی کیهان در پیِ تبرک جستن از اوست.

هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی

هزاران جانِ مشتاق، برای دریافتِ روزیِ معنوی، گلوی خود را به سوی لب‌های او دراز کردند تا از آن من و سلوایِ آسمانی (غذاهای بهشتی) بهره‌مند شوند.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ بنی‌اسرائیل و نزولِ غذا از آسمان، استعاره از رزقِ معنویِ عارفان.

بیامدیم دگربار سوی معشوقی که می رسید به گوش از هواش هیهایی

دوباره به سوی معشوقی بازگشتیم که از فضا و هوایِ حضورِ او، بانگِ شادی و هیجان به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ وجودیِ معشوق که محیطِ اطرافش را سرشار از وجد و شور می‌کند.

بیامدیم دگربار سوی آن حرمی که فرق سجده کنش هست آسمان سایی

دوباره به سوی آن حریمِ مقدس بازگشتیم که حتی آسمان برای سجده کردن در پیشگاهش، خم می‌شود و سر بر آستانش می‌ساید.

نکته ادبی: کنایه از عظمتِ معنویِ آن مکان یا شخص که خضوعِ کائنات را برمی‌انگیزد.

بیامدیم دگربار سوی آن چمنی که هست بلبل او را غلام عنقایی

دوباره به سوی آن گلزارِ معرفت بازگشتیم که حتی بلبلِ خوش‌نوا، در برابرِ پرنده افسانه‌ای و سیمرغ‌گونه‌ی آنجا، همچون غلامی خدمتکار است.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ معشوق که حتی زیبایی‌های متعارف در برابر شکوهِ او حقیرند.

بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما که مشک پر نشود بی وجود سقایی

دوباره به سوی کسی بازگشتیم که هرگز از ما جدا نبوده است؛ همان‌طور که مشک (مشکِ آب) بدون وجودِ سقّا (آب‌رسان) هرگز پر نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ اتحادِ وجودیِ عاشق و معشوق و نیازِ عاشق به فیضِ مداومِ پیر.

همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا که نیست بی تو مرا دست و دانش و رایی

همیشه این مشکِ جان، به تنِ آن ساقیِ جان چسبیده است، زیرا بدونِ حضورِ تو، نه توانی برایِ عمل دارم و نه دانشی برایِ فهم و نه اختیاری برایِ انتخاب.

نکته ادبی: تأکید بر فنایِ عاشق در اراده و وجودِ معشوق.

بیامدیم دگربار سوی آن بزمی که شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی

دوباره به سوی آن بزمِ روحانی بازگشتیم که از نقل و سخنانِ خوشِ آن، کامِ جانِ ما همچون خوردنِ نیشکر، شیرین شد.

نکته ادبی: استعاره از کلامِ معشوق که شیرینیِ آن جانِ شنونده را منقلب می‌کند.

بیامدیم دگربار سوی آن چرخی که جان چو رعد زند در خمش علالایی

دوباره به سوی آن چرخش و سماعِ روحانی بازگشتیم که جانِ عارف در آن، همچون رعد، طنین‌انداز می‌شود و علالایی (آوازی بلند) سر می‌دهد.

نکته ادبی: تصویرسازی صوتی برای نشان دادنِ جوششِ درونیِ سالک در حضورِ معشوق.

بیامدیم دگربار سوی آن عشقی که دیو گشت ز آسیب او پری زایی

دوباره به سوی آن عشقِ بی‌پایان بازگشتیم که چنان قدرت و تأثیری دارد که دیوهایِ درونِ آدمی را به پریانی زیبا و نورانی تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: تمثیلِ کیمیایِ عشق که طبیعتِ تاریک و پستِ آدمی را به نور و کمال دگرگون می‌سازد.

خموش زیر زبان ختم کن تو باقی را که هست بر تو موکل غیور لالایی

ای سالک، بقیه سخن را در زیرِ زبانِ خود پنهان کن و خاموش باش؛ زیرا نگهبانیِ غیور بر تو گماشته شده است که اجازه نمی‌دهد این اسرارِ نهانی آشکار شود.

نکته ادبی: دعوت به سکوت و رازداری در برابرِ اسرارِ عرفانی که قابلِ بیان در قالبِ کلمات نیست.

حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو که نیست درخور آن گفت عقل گویایی

دیگر از فخرِ تبریز، شمسِ دین، سخنی مگو؛ زیرا عقلِ گویایِ بشر، شایستگی و تواناییِ وصفِ مقامِ او را ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر ناتوانیِ زبان و عقل در توصیفِ حقیقتِ شمسِ تبریزی به عنوانِ مرادِ کامل.

آرایه‌های ادبی

تلمیح من و سلوایی

اشاره به داستان قرآنیِ نزولِ مَنّ و سلوی برای بنی‌اسرائیل که استعاره از رزقِ معنوی است.

تشبیه مشک و سقایی

تمثیلی برای نشان دادن پیوند ناگسستنیِ عاشق و معشوق که بدونِ معشوق، عاشق وجودی ندارد.

استعاره دیو گشت ز آسیب او پری زایی

اشاره به قدرتِ تحول‌آفرینِ عشق که پلیدی‌های وجود را به زیبایی و خیر تبدیل می‌کند.

مبالغه هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد

اغراق برای نشان دادنِ عظمتِ شمس و عجزِ عقلِ بشری.