دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۷۱

مولوی
دلا همای وصالی بپر چرا نپری تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری
تو دلبری نه دلی لیک به هر حیله و مکر به شکل دل شده ای تا هزار دل ببری
دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری
روان چرات نیابد چو پر و بال ویی نظر چرات نبیند چو مایه نظری
چه زهره دارد توبه که با تو توبه کند خبر کی باشد تا با تو ماندش خبری
چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آید که او فنا نشود از مسی به وصف زری
کیست دانه مسکین چو نوبهار آید که دانگیش نگردد فنا پی شجری
کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار بدل نگردد هیزم به شعله شرری
ستاره هاست همه عقل ها و دانش ها تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری
جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری
کیم بگو من مسکین که با تو من مانم فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری
کمال وصف خداوند شمس تبریزی گذشته ست ز اوهام جبری و قدری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تلاشی عارفانه برای توصیف عظمت و قدرتِ بی‌کرانِ معشوق است که با حضورِ خود، هستیِ عاشق را به کلی دگرگون می‌سازد. در این فضا، عاشق در برابرِ شکوهِ بی‌همتایِ معشوق، وجودِ خود را نادیده می‌گیرد و به مرحله‌ای از فنا می‌رسد که در آن، عقل و منطقِ بشری در برابرِ تجلیِ الهی رنگ می‌بازد.

شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های طبیعت و دگرگونی‌های فیزیکی، تحولِ وجودیِ انسان را در راهِ رسیدن به حق ترسیم می‌کند؛ همان‌طور که مس به طلا بدل می‌شود یا هیزم به آتش، جانِ انسان نیز در مواجهه با معشوقِ ازلی، از ماهیتِ انسانیِ خود خارج شده و به حقیقتی برتر می‌پیوندد. این اثر ستایش‌نامه‌ای برای حقیقتِ متعالی است که ورای تمامیِ بحث‌های کلامی و جدل‌های جبری و قدری، نمادی از وصلِ مطلق است.

معنای روان

دلا همای وصالی بپر چرا نپری تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری

ای دل، تو همایِ همایونِ وصالی، پس چرا پرواز نمی‌کنی؟ تو حقیقتی هستی که نه از جنسِ آدمیانِ زمینی هستی و نه از جنسِ پریانِ آسمانی؛ کسی تو را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: هما پرنده‌ای افسانه‌ای است که سایه‌اش بر سرِ هر کس بیفتد، به سعادت می‌رسد. شاعر مخاطب را به خاستگاهِ آسمانی‌اش دعوت می‌کند.

تو دلبری نه دلی لیک به هر حیله و مکر به شکل دل شده ای تا هزار دل ببری

تو خودِ معشوقی (دلبری) نه اینکه قلبی داشته باشی، اما با ترفندها و فریب‌های عاشقانه، خود را به شکلِ قلب درآورده‌ای تا هزاران دل را شکار کنی.

نکته ادبی: تضاد میان دلبر (فاعلِ ربایش) و دل (مفعولِ ربایش) برای نشان دادنِ استقلالِ وجودیِ معشوق استفاده شده است.

دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری

لحظه‌ای از سرِ لطف و مهربانی با خاکِ وجودِ ما می‌آمیزی و لحظه‌ای دیگر چنان اوج می‌گیری که از عرش و فرش و تمامِ هستی عبور می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به تناقضِ حضورِ معشوق که هم در عالمِ ناسوت (خاک) حاضر است و هم برتر از عالمِ لاهوت (عرش).

روان چرات نیابد چو پر و بال ویی نظر چرات نبیند چو مایه نظری

چرا جانِ آدمی، بال و پرِ رسیدن به او را ندارد و چرا دیدگانِ او، تواناییِ نگریستن به آن حقیقتِ محض را ندارند؟

نکته ادبی: تأکید بر عجزِ ذاتیِ بشر در شناختِ کاملِ ذاتِ الهی.

چه زهره دارد توبه که با تو توبه کند خبر کی باشد تا با تو ماندش خبری

چه کسی جرئت و توان دارد که با حضورِ تو ادعایِ توبه کند؟ وقتی در برابرِ توست، دیگر خبری از خویشتن یا آگاهیِ عادی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: زهره در اینجا به معنای جرئت و دلیری است، نه سیاره‌ی زهره.

چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آید که او فنا نشود از مسی به وصف زری

وقتی کیمیایِ وجودِ تو بیاید، چه ارزشی دارد که آن مسِ مسکین (انسانِ فانی) از وجودِ مسیِ خود دست نکشد و به طلا بدل نشود؟

نکته ادبی: تمثیلِ کیمیا به معنای دگرگونیِ ماهویِ انسان در پرتوِ عشق.

کیست دانه مسکین چو نوبهار آید که دانگیش نگردد فنا پی شجری

وقتی نوبهارِ عشق می‌رسد، کدام دانه‌ی ناچیزی است که در برابرِ درختِ تنومندِ حقیقت نابود نشود و به کمال نرسد؟

نکته ادبی: دانگی استعاره از اندک‌بودگی و حقارتِ وجودیِ انسان در برابرِ تجلیِ الهی است.

کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار بدل نگردد هیزم به شعله شرری

هیزمِ ناچیز در برابرِ آتشِ عشق چیست که وقتی در آن می‌افتد، وجودش نسوزد و به شعله‌ی آتش بدل نشود؟

نکته ادبی: استعاره‌ی سوختنِ هیزم نمادی از فنایِ عاشق در معشوق است.

ستاره هاست همه عقل ها و دانش ها تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری

تمامِ دانش‌ها و عقل‌های بشری همچون ستاره‌های کم‌نورند و تو چنان آفتابِ جهانی هستی که با طلوعت، پرده‌ی تاریکِ جهلِ آن‌ها را می‌دری.

نکته ادبی: تضاد میانِ ستاره (دانشِ جزئی) و آفتاب (دانشِ کلی و شهودی) برای نشان دادنِ برتریِ عرفان بر عقل.

جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری

جهان همچون برف و یخ در برابرِ گرمایِ توست؛ وقتی تو که همچون گرمایِ تیرماه (تموز) هستی حضور داری، دیگر اثری از آن یخ (جهانِ مادی) باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تموز ماهِ اوجِ گرما در تقویمِ سریانی است که برای نشان دادنِ حرارتِ عشق به کار رفته است.

کیم بگو من مسکین که با تو من مانم فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری

منِ مسکین که هستم که بخواهم در کنارِ تو بمانم؟ وقتی نگاهِ تو به سویِ من می‌افتد، من و صدها منی که در من است، همگی نابود می‌شویم.

نکته ادبی: فنایِ کاملِ سوژه (عاشق) در ابژه (معشوق).

کمال وصف خداوند شمس تبریزی گذشته ست ز اوهام جبری و قدری

مقام و توصیفِ حقیقتِ الهی که در وجودِ شمس تبریزی متجلی است، چنان والا و بی‌کران است که از درکِ تمامیِ بحث‌های محدودِ جبری و قدری فراتر رفته است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌فایدگیِ بحث‌های کلامیِ رایج در برابرِ تجربه ی عرفانیِ مستقیم.

آرایه‌های ادبی

استعاره کیمیا

نمادِ عشقِ الهی که وجودِ انسانی (مس) را به حقیقتی الاهی (طلا) تبدیل می‌کند.

تمثیل هیزم و آتش

تمثیلِ فنا؛ همان‌گونه که هیزم در آتش محو می‌شود، عاشق نیز در معشوق محو می‌گردد.

تناقض (پارادوکس) فصل تموز و یخ

تضادِ میانِ هستیِ مادی (یخ) و هستیِ معنوی (حرارتِ خورشید) برای نشان دادنِ زوالِ دنیا در برابرِ تجلیِ حق.

تشبیه بلیغ تو آفتاب جهانی

مانند کردنِ معشوق به خورشید برای تأکید بر نورافشانی و محو کردنِ سایرِ انوار (دانش‌ها) توسطِ او.