دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۶۷

مولوی
تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری چگونه رطل گران خوار را به دست آری
به جان من به خرابات آی یک لحظه تو نیز آدمیی مردمی و جان داری
بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست که پیش از آب و گلست از الست خماری
فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار مجاز بود چنین نام ها تو پنداری
سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست زیان و سود کم و بیش کار بازاری
بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری
سری که درد ندارد چراش می بندی چرا نهی تن بی رنج را به بیماری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با لحنی سرزنش‌آمیز و دعوت‌گر، به نقد ظاهرسازی‌های متظاهرانه و پوستهٔ دین‌داری می‌پردازد. شاعر با تقابل میان 'بازاری‌گری' (محاسبات سود و زیان) و 'خرابات' (مقام فنا و حقیقت)، مخاطب را فرامی‌خواند که از قیودِ ظاهر و نام‌های دهان‌پرکن رها شود و به اصلِ خویش بازگردد.

درونمایهٔ اصلی شعر، اشاره به عهدِ الست و پیوندِ جانِ آدمی با حقیقتِ ازلی است. شاعر بر این باور است که عرفانِ واقعی نه در القاب و عناوین (درویش، عارف)، بلکه در رهایی از خودِ دروغین و تجربهٔ بی‌واسطهٔ حضورِ الهی نهفته است؛ از این رو، هرگونه تظاهر به زهد بدون داشتنِ دردی حقیقی، بیهوده و خودفریبی است.

معنای روان

تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری چگونه رطل گران خوار را به دست آری

تو که تمامِ همّت و فکرت در بندِ آراستنِ ظاهری مانندِ کفش و کلاه و دستار است، چطور می‌توانی به جایگاهِ متعالیِ معرفت و نوشیدنِ شرابِ عشق دست یابی؟

نکته ادبی: عقیله در اینجا به معنای خرد و تدبیرِ دنیوی است؛ رطلِ گران‌خوار استعاره از شرابِ ناب و کنایه از فیضِ الهی است.

به جان من به خرابات آی یک لحظه تو نیز آدمیی مردمی و جان داری

سوگند به جانِ من که لحظه‌ای به خرابات (مقامِ رهایی از خود) قدم بگذار؛ چرا که تو نیز انسانی و صاحبِ جان هستی و ظرفیتِ رسیدن به حقیقت را داری.

نکته ادبی: خرابات در متون عرفانی نمادِ جایی است که در آن نام و ننگ از بین می‌رود و سالک به اصلِ خود بازمی‌گردد.

بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست که پیش از آب و گلست از الست خماری

بیا و خرقه (نمادِ تعلقاتِ ظاهری) را در راهِ رسیدن به حقیقتِ ازلی فدا کن؛ چرا که مستیِ عشقِ الهی، پیش از آفرینشِ جهان نیز در جانِ ما بوده است.

نکته ادبی: الست اشاره به آیهٔ «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ» در قرآن دارد که عهدِ نخستینِ خداوند با بندگان است.

فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار مجاز بود چنین نام ها تو پنداری

اینکه خود را فقیر، عارف یا درویش بنامی و در عینِ حال هشیار و درگیرِ حسابگری باشی، تنها توهم و نام‌گذاریِ بی‌پایه است.

نکته ادبی: مجاز در اینجا به معنای امری اعتباری و غیرحقیقی است که ریشه در واقعیت ندارد.

سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست زیان و سود کم و بیش کار بازاری

سماع و رسیدن به لذت‌های معنوی، کارِ بازاریان و اهلِ سود و زیان نیست و از دایرهٔ دغدغه‌هایِ کاسب‌کارانه خارج است.

نکته ادبی: سقاهم اشاره به آیهٔ «وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» است و منظورِ شاعر دوری از معامله‌گریِ دینی است.

بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری

بیا و بگو که آن عیشِ ابدی و عهدِ ازلی چیست؛ دست از تکلّف و خودنمایی بردار که راهِ رسیدن به حقیقت، بسیار دشوار و سنگین است.

نکته ادبی: ملنگ در اینجا به معنای کسی است که با تظاهر، ادایِ درویشی درمی‌آورد.

سری که درد ندارد چراش می بندی چرا نهی تن بی رنج را به بیماری

چرا بی‌دلیل خود را به سختی می‌اندازی و تظاهر به دردمندی می‌کنی؟ اگر دردِ عشق نداری، خود را به بیماری (سختیِ ظاهری) نینداز.

نکته ادبی: بستنِ سر که درد نمی‌کند، کنایه از تظاهرِ بیجا به رنج و عرفان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خرابات

نمادِ جایگاهِ رهایی از قیود و عقلِ جزئی‌نگر برای رسیدن به حقیقتِ الهی.

تلمیح الست

اشاره به آیه ۱۷۲ سوره اعراف (عهدِ نخستینِ جان‌ها با خداوند).

کنایه سر بستن

کنایه از تظاهر به داشتنِ دردِ عرفانی و دردمندی در حالی که فرد از درون خالی است.