دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۶۵

مولوی
شدم به سوی چه آب همچو سقایی برآمد از تک چه یوسفی معلایی
سبک به دامن پیراهنش زدم من دست ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی
به چاه در نظری کردم از تعجب من چه از ملاحت او گشته بود صحرایی
کلیم روح به هر جا رسید میقاتش اگر چه کور بود گشت طور سینایی
زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی
کسی که زنده شود صد هزار مرده از او عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی
هزار گنج گدای چنین عجب کانی هزار سیم نثار لطیف سیمایی
جهان چو آینه پرنقش توست اما کو به روی خوب تو بی آینه تماشایی
سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو نه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در فضایی عرفانی و عاشقانه، به بازآفرینی تمثیلیِ داستان یوسف و زلیخا برای بیانِ کشفِ حقیقت و مواجهه با معشوقِ ازلی می‌پردازد. شاعر در پیِ آن است که بگوید چگونه رسیدن به عمقِ وجود (که به چاه تعبیر شده)، باعثِ ظهورِ زیبایی‌هایِ بی‌بدیل و حیات‌بخشِ الهی می‌شود و عاشق را از کورسویِ نادانی به بیناییِ حقیقت می‌رساند.

شعر با بهره‌گیری از نمادهای مذهبی و تاریخی، تجلیِ ذاتِ خداوند را در کالبدِ معشوقِ زمینی ترسیم می‌کند که همه‌یِ قوانینِ طبیعت و منطقِ بشری را دگرگون می‌سازد. این اثر، ستایشی است از عشقی که نه تنها پیر را جوان و مرده را زنده می‌کند، بلکه عقل و اندیشه را در برابرِ شکوهِ بی‌کرانِ معشوق، به حیرت و خاموشی وامی‌دارد.

معنای روان

شدم به سوی چه آب همچو سقایی برآمد از تک چه یوسفی معلایی

به نیتِ رسیدن به سرچشمه‌یِ معرفت به سراغِ چاه رفتم؛ از عمقِ این جایگاه، زیباییِ بلندمرتبه و شکوهمندی همچون حضرت یوسف پدیدار شد.

نکته ادبی: واژه‌یِ «سقا» در اینجا به معنی آب‌رسان است و کنایه از جوینده‌یِ حقیقت. «معلایی» به معنایِ بلندمرتبه و برتر است.

سبک به دامن پیراهنش زدم من دست ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی

بی‌درنگ و با اشتیاق دست به دامانِ پیراهنش زدم؛ رایحه‌یِ خوشِ آن پیراهن که نمادِ وصلِ الهی است، چشمِ جانم را بینا کرد و حقیقت را به من نشان داد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ یوسف و زلیخا و شفایِ چشمانِ یعقوب توسطِ پیراهن یوسف دارد که در اینجا نمادِ هدایت و کشفِ معنوی است.

به چاه در نظری کردم از تعجب من چه از ملاحت او گشته بود صحرایی

با شگفتی به درونِ چاه نگاهی انداختم؛ ببین که چگونه نمک و جذابیتِ بی‌نظیرِ او، آن فضایِ تنگ و تاریک را به دشتِ وسیعِ زیبایی بدل کرده است.

نکته ادبی: «ملاحت» به معنایِ نمکین بودن و زیباییِ دلنشین است که با «چاه» تضادِ معناییِ زیبایی ایجاد کرده است.

کلیم روح به هر جا رسید میقاتش اگر چه کور بود گشت طور سینایی

برایِ آن کسی که طالبِ حق است (مانند کلیم‌الله)، هر کجا که باشد میقات و وعده‌گاهِ دیدار است؛ اگرچه چشمِ ظاهرش کور باشد، در آنجا به مقامِ دیدارِ الهی (طورِ سینا) می‌رسد.

نکته ادبی: «کلیم» لقب حضرت موسی است که در کوه طور به میقاتِ الهی رفت. «طورِ سینا» نمادِ محلِ ظهورِ انوارِ الهی است.

زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی

با وجودِ سرزنشِ رقیبی که می‌گفت چرا از این معشوق دور نمی‌شوی، من از حالا به بعد تنها به این چاه و این معشوقِ زیبا وفادار می‌مانم.

نکته ادبی: «زنخ» در اینجا به معنایِ چانه یا کنایه از زیرِ چانه زدن و رد کردنِ حرفِ رقیب است.

کسی که زنده شود صد هزار مرده از او عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی

کسی که از نفسِ مسیحایی‌اش صد هزار مرده زنده می‌شود، جایِ تعجب نیست اگر با نگاهش پیر را نیز به جوانیِ دوباره برساند.

نکته ادبی: «برنایی» به معنایِ جوانی و شادابی است که در برابرِ «پیری» قرار گرفته و مفهومِ احیایِ معنوی را می‌رساند.

هزار گنج گدای چنین عجب کانی هزار سیم نثار لطیف سیمایی

هزاران گنجِ دنیا در برابرِ چنین معدنِ عظیمی از زیبایی، گدا و ناچیزند؛ هزاران سکه‌یِ نقره‌فام نیز فدایِ آن رویِ درخشان و سیمینِ تو باد.

نکته ادبی: «کان» به معنایِ معدن و منبعِ اصلی است که به جایگاهِ زیباییِ معشوق اشاره دارد.

جهان چو آینه پرنقش توست اما کو به روی خوب تو بی آینه تماشایی

جهان مانندِ آینه‌ای است که سراسر پر از نقش و نگارِ زیباییِ توست؛ اما شگفتا که با این همه زیباییِ بی‌نقص، آیا کسی هست که بتواند رویِ زیبایِ تو را بدونِ نیاز به آینه تماشا کند؟

نکته ادبی: شاعر به این پارادوکس اشاره دارد که زیباییِ معشوق چنان زیاد است که آینه هم توانِ بازتابِ کاملِ آن را ندارد.

سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو نه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی

تو سخن بگو؛ چرا که از شیرینیِ کلام و شهدِ لبانِ تو، دیگر برایِ من نه عقلی باقی مانده، نه اندیشه‌ای و نه حتی قدرتِ تصمیم‌گیری.

نکته ادبی: «رای» در اینجا به معنایِ اندیشه، تصمیم و تدبیر است که در برابرِ شیواییِ کلامِ معشوق رنگ باخته است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسفی، پیرهنش، کلیم، میقات، طور سینا

اشاره مستقیم به داستان‌هایِ حضرت یوسف (ع) و حضرت موسی (ع) برایِ تبیینِ مفاهیمِ عرفانی و عاشقانه.

مراعات نظیر چاه، آب، سقا، پیراهن

گردآوریِ واژگانی که در حوزه‌یِ معناییِ داستانِ یوسف و چاه با هم ارتباط دارند.

تناقض (پارادوکس) به روی خوب تو بی آینه تماشایی

اینکه زیباییِ معشوق چنان است که جهان (آینه) هم برایِ دیدنِ آن کافی نیست و گویی معشوق بی‌نیاز از هر واسطه‌ای است.

کنایه دیده گشت بینایی

کنایه از رسیدن به بصیرتِ قلبی و درکِ حقیقت.