دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۶۲

مولوی
اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی وگر شراب نداری چرا خبر نکنی
وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی ز آسمان چهارم چرا گذر نکنی
از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی وز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی
چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی ز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی
چو آفتاب جمال قدیم تیغ زند چو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی
وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم او چرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی
وگر چو ابر تو حامل شدی از آن دریا چرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی
ز گلشن رخ تو گلرخان همی جوشند چرا چو حیز و محنث نه ای نظر نکنی
نگر به سبزقبایان باغ کآمده اند به سوی شاه قبابخش چون سفر نکنی
چو خرقه و شجره داری از بهار حیات چرا سر دل خود جلوه چون شجر نکنی
چو اعتبار ندارد جهان بر درویش به بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی شورانگیز به بیداریِ معنوی و خروج از رخوت و سستی است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه و عرفانی، مخاطب را ترغیب می‌کند تا اگر قطره‌ای از باده‌ی حقیقت یا فیضِ الهی چشیده است، آن را در وجود خود و در جهان پیرامون متجلی سازد و از انفعال دست بشوید.

در نگاه شاعر، هر که به سرچشمه‌ی عشق دست یافته، وظیفه دارد مانند خورشید بتابد، مانند ابر ببارد و مانند نی نغمه‌سرایی کند. این متن بر این باور است که سکون و بی‌عملی در برابر کمالِ ازلی، زیبنده نیست و انسانِ سالک باید با نادیده انگاشتنِ تعلقات دنیوی، بزمِ فقر و بی‌نیازی را به اوجِ اعتبار برساند.

معنای روان

اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی وگر شراب نداری چرا خبر نکنی

اگر مستِ عشق الهی هستی، پس چرا غوغا و شوری به پا نمی‌کنی و اگر هنوز از این باده بی‌نصیبی، چرا برای رسیدن به آن تلاشی نمی‌کنی؟

نکته ادبی: حشر در اینجا به معنای غوغا، برانگیختن و قیامت به پا کردن است.

وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی ز آسمان چهارم چرا گذر نکنی

اگر جرعه‌ای از شراب معنویِ مسیحِ جان نوشیده‌ای، چرا با عروجِ روحی خود از فلک چهارم که جایگاه خورشید و مسیح است، فراتر نمی‌روی؟

نکته ادبی: مسیح جان استعاره از معشوق حقیقی یا پیر راهبر است که جان‌بخش است.

از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی وز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی

چرا از آن معشوقی که مستِ او هستی جدا می‌مانی و چرا از کسی یا چیزی که تو را در خماری و رنجِ دوری باقی می‌گذارد، دوری نمی‌کنی؟

نکته ادبی: خماری در اینجا نماد رنجِ دوری از حق و اشتغال به غیر است.

چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی ز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی

چرا مانند خورشید با غرور و افتخار سر بر نمی‌افرازی و مانند هلالِ ماه، کمربندی از نور بر کمر نمی‌بندی تا جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: کلاه کژ نهادن کنایه از اعتماد به نفس، غرورِ عارفانه و آزادگی است.

چو آفتاب جمال قدیم تیغ زند چو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی

وقتی پرتوِ درخشانِ جمالِ ازلی مانند تیغی به سوی تو می‌آید، چرا جان و دلت را مانند معدن لعل، سپرِ بلا نمی‌کنی تا آن را پذیرا باشی؟

نکته ادبی: جمال قدیم اشاره به زیبایی ازلی و ابدی خداوند است.

وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم او چرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی

اگر تو هم مانند نی، نفسِ شیرینِ آن معشوق را چشیده‌ای، چرا نغمه‌هایت را در جهان نمی‌پراکنی تا عالم را پر از شکر و شیرینی کنی؟

نکته ادبی: لعل استعاره از لبِ معشوق است که سرچشمه‌ی کلام شیرین است.

وگر چو ابر تو حامل شدی از آن دریا چرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی

اگر تو هم مانند ابر، از دریای لطفِ حق بارور شده‌ای، چرا فیضِ خود را به زمین نمی‌باری تا جهان را پر از گوهر و خیر کنی؟

نکته ادبی: ابر و باران نمادِ عارف واصلی است که فیضِ الهی را به مردم می‌رساند.

ز گلشن رخ تو گلرخان همی جوشند چرا چو حیز و محنث نه ای نظر نکنی

از گلستانِ رخسار تو، زیبا‌رویان در حال شکوفایی‌اند، چرا مانند افراد ناتوان و بی‌تفاوت گوشه‌نشینی می‌کنی و نگاهی به این زیبایی‌ها نمی‌اندازی؟

نکته ادبی: حیز و محنث در متون کهن به معنای فردِ فاقد همت و ناتوان به کار رفته است.

نگر به سبزقبایان باغ کآمده اند به سوی شاه قبابخش چون سفر نکنی

به درختان و گیاهانِ سبزپوشِ باغ نگاه کن که سر از خاک برآورده‌اند؛ تو نیز چرا به سوی پادشاهِ بلندمرتبه و گشاینده‌ی کارها حرکت نمی‌کنی؟

نکته ادبی: سبزقبایان نمادِ شکوفایی و حیاتِ دوباره در طبیعت است.

چو خرقه و شجره داری از بهار حیات چرا سر دل خود جلوه چون شجر نکنی

حال که از بهارِ حیات، خرقه و درختِ وجود یافته‌ای، چرا راز دلت را مانند درختی که شکوفه می‌دهد، جلوه‌گر نمی‌کنی؟

نکته ادبی: شجر و خرقه نمادهای پوشش و مقامِ معنوی در تصوف هستند.

چو اعتبار ندارد جهان بر درویش به بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی

از آنجا که این جهانِ مادی برای عارف و درویش ارزشی ندارد، چرا بزمِ فقر و بی‌نیازی را برای خود ارزشمند و گرامی نمی‌داری؟

نکته ادبی: فقر در اصطلاح عرفانی به معنای بی‌نیازی از ماسوی‌الله است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو آفتاب، چو نای، چو ابر

شاعر با تشبیه خود به عناصر طبیعت، بر لزومِ انعکاسِ فیض الهی تاکید می‌کند.

استعاره شراب، لعل، بزم فقر

شراب استعاره از عشق، لعل استعاره از لب معشوق و بزم فقر استعاره از مقامِ وارستگی است.

تضاد مست و خمار

تضاد میان مستیِ ناشی از وصل و خماریِ ناشی از هجران برای تبیینِ جایگاهِ سالک.