دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۵۴

مولوی
منم که کار ندارم به غیر بی کاری دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری
ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری
فروگذاشته ای شست دل در این دریا نه ماهیی بگرفتی نه دست می داری
تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت گلی به دست نداری چه خار می خاری
کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست برو برو که گرفتار ریش و دستاری
چگونه برقی آخر که کشت می سوزی چگونه ابری آخر که سنگ می باری
چو صید دام خودی پس چگونه صیادی چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری
اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی خیال یار مرا دیده ای نکو یاری
به ذات پاک خدایی که کارساز همه ست چو مست کار امیر منی نکوکاری
اگر دو گام پیاده دویدی از پی او تو یک سواره نه ای تو سپاه سالاری
بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری
به یاد عشق شب تیره را به روز آور چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری
تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین برآوریده دو کف در دعا و در زاری
اگر بگویم باقی بسوزد این عالم هلا قناعت کردم بس است گفتاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در وهله نخست، تصویری تیره و نقدگونه از احوالِ انسان در دنیای مادی ارائه می‌دهد و با زبانی عتاب‌آمیز، بیهودگیِ تلاش‌های بشری برای کسبِ جاه و مقام را به چالش می‌کشد. شاعر معتقد است که انسان بدونِ همراهیِ عشق و حقیقت، تنها در بندِ ظواهرِ خودساخته گرفتار است و عمر خود را به بطالت می‌گذراند.

در نیمه دوم، کلامِ شاعر به سویِ امید و رهایی تغییر جهت می‌دهد و عشقِ حقیقی را تنها راهِ نجاتِ آدمی از تاریکی‌های وجود و بیگانگی معرفی می‌کند. او تأکید می‌ورزد که حتی اندکی قدم برداشتن در مسیرِ عشق، انسانِ خفته و غافل را به مرتبه‌ای والا می‌رساند و او را از اسارتِ خویشتن می‌رهاند.

معنای روان

منم که کار ندارم به غیر بی کاری دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری

من که جز بی‌کاری و دوری از هیاهوی دنیوی مشغله‌ای ندارم، دلم از کار و تلاش‌های پوچِ روزگار به تنگ آمده و از آن بیزار است.

نکته ادبی: بیزاری در اینجا به معنای دوری جستن و انزجار از ماهیتِ فریبنده دنیاست.

ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری

از این خاک تیره (دنیا) جز تاریکی ندیدم و از گردشِ آسمان و تقدیر نیز چیزی جز مکر و فریب نصیبم نشد.

نکته ادبی: پیر چرخ استعاره از گردش روزگار و فلک است که به کهنسالی و مکر متصف شده است.

فروگذاشته ای شست دل در این دریا نه ماهیی بگرفتی نه دست می داری

تو قلابِ امیدت را در دریای این دنیای فریبنده انداخته‌ای، اما نه صیدی به دست آورده‌ای و نه حتی توانی برای نگهداری آن قلاب داری.

نکته ادبی: شست به معنای قلاب ماهی‌گیری است که در اینجا استعاره از ابزارِ نیل به آرزوهای دنیوی است.

تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت گلی به دست نداری چه خار می خاری

شصت یا هفتاد سال عمر چه ارزشی دارد وقتی که به بلوغ فکری نرسیده‌ای و درون خود را پخته نکرده‌ای؟ وقتی گلی از معرفت نچیده‌ای، چرا بیهوده خود را با خارِ دنیا می‌آزاری؟

نکته ادبی: پختن در اینجا کنایه از رسیدن به کمال و پختگی معنوی است.

کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست برو برو که گرفتار ریش و دستاری

کلاه کج می‌گذاری و ادای بزرگان را در می‌آوری اما ذره‌ای از نورِ حقیقت در تو نیست؛ از این راه برو که تنها گرفتارِ ظواهرِ خود مانند ریش و دستار هستی.

نکته ادبی: ریش و دستار نمادِ زهدِ ریایی و ظاهرسازی است.

چگونه برقی آخر که کشت می سوزی چگونه ابری آخر که سنگ می باری

تو چه نوع آذرخشی هستی که به جای روشنایی، مزارع را می‌سوزانی؟ چه نوع ابری هستی که به جای بارانِ حیات‌بخش، سنگ بر سر مردم می‌باری؟

نکته ادبی: آرایه متناقض‌نما (پارادوکس) در توصیفِ ناهنجاریِ رفتارِ فردِ غافل است.

چو صید دام خودی پس چگونه صیادی چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری

تو که خود اسیرِ دامِ نفس و هوسِ خویشی، چگونه ادعای صیادی داری؟ تو که دزدِ خانه‌ی جانِ خود هستی، چگونه می‌توانی ادعای زیرکی و عیاری داشته باشی؟

نکته ادبی: عیار در متون کهن به معنای جوانمرد، پهلوان و گاهی زیرک است.

اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی خیال یار مرا دیده ای نکو یاری

اگرچه همه‌ی آنچه گفته شد (نقدها) درست است، اما اگر روزی خیالِ یارِ حقیقی به سرت زد، بدان که دوستی شایسته و غنیمتی گران‌بها یافته‌ای.

نکته ادبی: یار در اینجا به معنای معشوقِ ازلی یا پروردگار است.

به ذات پاک خدایی که کارساز همه ست چو مست کار امیر منی نکوکاری

قسم به ذاتِ خدایی که کارسازِ تمامِ امور است؛ اگر تو در پیِ خدمت و ارادت به امیرِ عشق هستی، پس تو انسانی نیکوکار و در مسیرِ درستی هستی.

نکته ادبی: امیر در اینجا کنایه از سَرور و معشوقِ متعالی است.

اگر دو گام پیاده دویدی از پی او تو یک سواره نه ای تو سپاه سالاری

اگر تنها دو گام پیاده در مسیرِ جستجوی او برداری، چنان ارزش و جایگاهی می‌یابی که گویی تو یک سربازِ ساده نیستی، بلکه فرمانده‌ی لشگری هستی.

نکته ادبی: سپاه‌سالاری استعاره از مقامِ قرب و عزتِ معنوی است.

بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری

چنگ بزن به دامانِ عشقی که زنده و گرم است؛ زیرا غیر از این عشقِ حقیقی، هیچ‌کس نمی‌تواند تو را از بندِ بیگانگان رهایی بخشد.

نکته ادبی: اغیار به معنای غیرِ خدا و وابستگی‌های دنیوی است.

به یاد عشق شب تیره را به روز آور چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری

با یادِ عشق، شب‌های تاریکِ غفلت را به روزِ روشن تبدیل کن؛ وقتی که قلبِ تو سرشار از یادِ یار باشد، دیگر ظلمت و ناامیدی معنا ندارد.

نکته ادبی: تاریکی استعاره از نادانی و بی خبری است.

تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین برآوریده دو کف در دعا و در زاری

در حالی که تو در غفلت و خوابِ دنیوی به سر می‌بری، آن عشقِ حقیقی بر بالینِ تو نشسته و برای سعادتِ تو با سوز و گداز دعا می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از اشتیاقِ خداوند برای هدایتِ بندگان.

اگر بگویم باقی بسوزد این عالم هلا قناعت کردم بس است گفتاری

اگر بخواهم از رازهای باقی‌مانده سخن بگویم، این دنیا از شدتِ این حقایق آتش می‌گیرد؛ پس به همین مقدار اکتفا می‌کنم که همین سخن برای فهمِ اهلِ دل کافی است.

نکته ادبی: مبالغه در پنهان کردنِ اسرارِ عرفانی.

آرایه‌های ادبی

استعاره شستِ دل

قلابِ ماهی‌گیری استعاره از تلاش و تمنای دل برای کسبِ دستاوردهای دنیوی است.

تناقض‌نما (پارادوکس) ابر که سنگ می‌بارد

توصیفِ ناهنجاریِ شخصیتی که به جای رحمت، مایه آسیب و رنج است.

نمادگرایی کلاه کج، ریش و دستار

نمادهای ظاهری که نشان‌دهنده زهدِ ریایی و غرورِ بی‌پایه است.

تضاد (طباق) شصت و هفتاد / گل و خار

تقابل میان عمرِ سپری شده و نداشتنِ دستاوردِ ارزشمند.