دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۴۶

مولوی
چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی چو صیقلی غم ها را ز آینه رندیدی
چه جامه ها دردادی چه خرقه ها دزدیدی چه گوش ها بگرفتی به عیش دان بکشیدی
چه شعله ها برکردی چه دیک ها بپزیدی چه جس ها بگرفتی چه راه ها پرسیدی
ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدی گشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی
اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستی قلم چرا بشکستی ورق چرا بدریدی
چه شاخه ها افشاندی چه میوه ها برچیدی ترش چرا بنشستی چه طالب تهدیدی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تصویری پویا و پرشور از احوالات سالک طریق عشق است که با پشت سر گذاشتن قید و بندهای عقلی و اجتماعی، به مقام حیرت و سرمستی رسیده است. شاعر در این قطعه، حرکتِ از تاریکیِ جهل به سوی روشناییِ معرفت را با استعاراتی از دنیای صوفیانه به تصویر می‌کشد.

در نهایت، شاعر با پرسش‌های تامل‌برانگیز خود، به تضاد میان شور درونی و سکوتِ بیرونیِ عاشق اشاره می‌کند و این پرسش را مطرح می‌سازد که چرا پس از رسیدن به اوجِ ادراک و چشیدن میوه‌های حقیقت، در کامرواییِ خود گرفتار گشته و از بیانِ آن (قلم و ورق) دست کشیده است.

معنای روان

چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی چو صیقلی غم ها را ز آینه رندیدی

مانند سپیده‌دم خندیدی و راه را بر تاریکی‌ها و بلاها بستی؛ و مانند جلا‌دهنده‌ای که زنگار را می‌زداید، غم‌ها را از آینه دل پاک کردی.

نکته ادبی: صبحدم استعاره از شادی و گشایش است و آینه نمادِ دلِ صافی است که در ادبیات عرفانی به کار می‌رود.

چه جامه ها دردادی چه خرقه ها دزدیدی چه گوش ها بگرفتی به عیش دان بکشیدی

چه لباس‌هایی که در اوج شوریدگی ندریدی (نشانه رهایی از تعلقات) و چه خرقه‎هایی (نشانه تظاهر) که دزدیدی، و چه گوش‌هایی که با کلامت گرفتی و به سوی عیش و لذت معنوی کشاندی.

نکته ادبی: دزدیدن خرقه در اینجا کنایه از رها کردن تظاهر و ریاکاری‌های صوفیانه است.

چه شعله ها برکردی چه دیک ها بپزیدی چه جس ها بگرفتی چه راه ها پرسیدی

چه شعله‌های اشتیاقی که برپا نکردی و چه دیگ‌های (آمادگی‌های) درونی که نپختی (به کمال نرساندی)، و چه اسراری که درک کردی و چه مسیرهایی که پرسیدی و پیمودی.

نکته ادبی: دیک پختن استعاره از فرآیندِ تزکیه و تبدیلِ حالاتِ درونی (کیمیاگریِ روح) است.

ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدی گشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی

از عقلِ جزئیِ محدود گذشتی و در گستره‌ی دل (فراتر از عقل) نفس کشیدی، و همچون درختِ سروِ همیشه سبز و آزاده، در گلشنِ حقیقت به زیبایی شکوفا شدی.

نکته ادبی: عقل کل در اینجا در مقابل عقلِ جزئیِ معاش قرار دارد و سرو نمادِ آزادگی و بلندنظری است.

اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستی قلم چرا بشکستی ورق چرا بدریدی

اگر حقیقتاً سرمست از باده‌ی عشقی، پس چرا دهانت را بر بستنِ سخن بسته‎ای و چرا قلم را شکسته و ورق را دریده‌ای؟ (چرا سکوت اختیار کرده‌ای؟)

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده پارادوکسِ عرفانی است که عاشق هم باید در سوز و گداز باشد و هم در مقامِ سکوت و حیرت.

چه شاخه ها افشاندی چه میوه ها برچیدی ترش چرا بنشستی چه طالب تهدیدی

چه شاخه‌هایِ معرفت که تکاندی (به ثمر نشاندی) و چه میوه‌هایِ شهود که چیدی؛ حالا چرا ترش‌رویی می‌کنی و چه جایِ تهدید و تندی است؟

نکته ادبی: ترش‌رو نشستن استعاره از انقباضِ روح و گرفتگیِ احوال پس از انبساط و شادی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره صیقلی

تشبیه عارف به کسی که زنگارِ غفلت را از آینه دل پاک می‌کند.

تضاد سرمستی و دهان بربستن

تضاد میانِ حالتِ وجد و شور درونی با سکوتِ بیرونی و خودداری از بیان.

کنایه جامه دریدن و خرقه دزدیدن

کنایه از گسستن از تعلقات دنیوی و تظاهراتِ ظاهریِ زهد و عرفان.

تمثیل دیک پختن

تمثیلی برای فرآیندِ سخت و زمان‌برِ تزکیه و پختگیِ روح در راه کمال.