دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۴۵

مولوی
من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی تو جز خیال نبینی که مست خواب و نعاسی
مرا بپرس که چونی در این کمی و فزونی چگونه باشد یوسف به دست کور نخاسی
به چشم عشق توان دید روی یوسف جان را تو چشم عشق نداری تو مرد وهم و قیاسی
بهای نعمت دیده سپاس و شکر خدا دان مرم چو قلب ز کوره که کان شکر و سپاسی
وگر ز کوره بترسی یقین خیال پرستی بت خیال تراشی وزان خیال هراسی
بت خیال تو سازی به پیش بت به نمازی چو گبر اسیر بتانی چو زن حریف نفاسی
خیال فرع تو باشد که فرع فرع تو را شد تو مه نه ای تو غباری تو زر نه ای تو نحاسی
به جان جمله مردان اگر چه جمله یکی اند که زیر چرخه گردون تنا چو گاو خراسی
وگر ز چنبر گردون برون کشی سر و گردن ز خرگله برهیدی فرشته ای و ز ناسی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، بیانی است کوبنده و عارفانه درباره تفاوت میان نگاه سطحی و بینش حقیقی. شاعر با نکوهش کسانی که در بندِ ظواهر، اوهام ذهنی و قیاس‌های منطقی گرفتارند، آن‌ها را به عبور از «بت‌سازی‌های ذهنی» و رهایی از چرخه روزمرگیِ مادّی فرا می‌خواند تا با چشمِ عشق، حقیقتِ هستی را دریابند.

درونمایه اصلی اثر، دعوت به خودشناسی و گذار از دلبستگی‌های واهی به سوی حقیقتِ مطلق است. شاعر تأکید می‌کند که تا زمانی که انسان در بندِ ترس‌ها، بت‌های ذهنی و کوته‌فکری‌های خودساخته است، نمی‌تواند حقیقت را که همان «یوسفِ جان» است، تشخیص دهد و از جایگاهِ والای انسانی به مرتبه فرشتگان صعود کند.

معنای روان

من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی تو جز خیال نبینی که مست خواب و نعاسی

من آن کسی نیستم که تو گمان می‌کنی دیده و شناخته‌ای؛ اگر اکنون مرا ببینی باز هم مرا نخواهی شناخت، زیرا تو در خوابِ غفلت و مستیِ ناشی از بی‌خبری فرو رفته‌ای.

نکته ادبی: نعاسی به معنای چرت و خواب‌آلودگی است و استعاره از غفلت و دوری از بصیرت.

مرا بپرس که چونی در این کمی و فزونی چگونه باشد یوسف به دست کور نخاسی

از من نپرس که در این فراز و نشیب‌ها چگونه‌ام، زیرا تو توان درکِ حال مرا نداری؛ همان‌طور که یک برده‌فروشِ کور نمی‌تواند ارزشِ حقیقی یوسف را بشناسد، تو نیز مرا درک نمی‌کنی.

نکته ادبی: نخاس در اینجا به معنای برده‌فروش است و اشاره به داستان یوسف پیامبر دارد که زیبایی او را درک نکردند.

به چشم عشق توان دید روی یوسف جان را تو چشم عشق نداری تو مرد وهم و قیاسی

زیباییِ حقیقت و جانِ والای آدمی را تنها با چشمِ عشق می‌توان دید. تو از این چشم محروم هستی و تنها بر اساس گمانه‌زنی‌های ذهنی و قیاس‌های منطقیِ خشک قضاوت می‌کنی.

نکته ادبی: وهم و قیاس اشاره به ابزارهای شناختِ عقل جزوی دارد که در عرفان در برابر شهودِ قلبی قرار می‌گیرد.

بهای نعمت دیده سپاس و شکر خدا دان مرم چو قلب ز کوره که کان شکر و سپاسی

شکرگزاری و سپاس از خداوند، بهایِ نعمتی است که به تو داده شده (قدرتِ دیدن و بصیرت)؛ من همچون طلای خالصی هستم که از کوره سختی‌ها بیرون آمده و سرشار از شکر و سپاس است.

نکته ادبی: قلب در متون کهن علاوه بر معنای عضوی بدن، به معنایِ سکه یا کالای تقلبی نیز به کار می‌رود که در اینجا ایهام زیبایی دارد.

وگر ز کوره بترسی یقین خیال پرستی بت خیال تراشی وزان خیال هراسی

اگر از آتشِ کوره (سختی‌ها و بلاها) می‌ترسی، یقین بدان که اسیرِ اوهام و خیالاتی؛ تو خودت بت‌های خیالی می‌سازی و سپس از ساخته‌ی دستِ خودت می‌ترسی.

نکته ادبی: کوره کنایه از سختی‌ها و ریاضت‌هایی است که حقیقتِ انسان را آشکار می‌کند.

بت خیال تو سازی به پیش بت به نمازی چو گبر اسیر بتانی چو زن حریف نفاسی

تو در پیشگاهِ آن بتِ خیالی که خودت ساخته‌ای، نماز می‌گزاری و کرنش می‌کنی؛ تو مانندِ گبرِ (کافرِ) اسیر در بندِ بت‌ها هستی و چون زنی که درگیرِ هوس‌های زودگذر و نفسانی است، گرفتارِ خیال شده‌ای.

نکته ادبی: نفاسی اشاره به کسی دارد که نفس‌پرست است یا درگیرِ امورِ دم‌دستی و نفسانی است.

خیال فرع تو باشد که فرع فرع تو را شد تو مه نه ای تو غباری تو زر نه ای تو نحاسی

آنچه در ذهن داری، فرعی و ناشی از اوهام توست که آن هم فرعی‌تر از خودت است. تو ماه نیستی، بلکه غباری بیش نیستی؛ تو طلا نیستی، بلکه مسِ بی‌ارزش هستی.

نکته ادبی: نحاس به معنای مس است که در برابر زر (طلا) قرار گرفته تا تفاوتِ ارزشِ ذاتی را نشان دهد.

به جان جمله مردان اگر چه جمله یکی اند که زیر چرخه گردون تنا چو گاو خراسی

اگرچه جانِ تمامِ مردانِ خدا یکی است، اما جسمِ تو در این چرخه گردونِ روزگار، مانندِ گاوِ روغن‌گیری در حالِ چرخیدنِ بی‌هدف است.

نکته ادبی: گاوِ خراسی به الاغ یا گاوِ آسیاب تشبیه شده که در یک دایره تکراری و بی‌حاصل می‌چرخد.

وگر ز چنبر گردون برون کشی سر و گردن ز خرگله برهیدی فرشته ای و ز ناسی

و اگر بتوانی سر و گردنِ خود را از چنبره این روزگارِ دایره‌وار بیرون بکشی، از گلهِ چهارپایان جدا می‌شوی و به جایگاهِ فرشتگان می‌رسی و از مرتبه انسانیِ پست رهایی می‌یابی.

نکته ادبی: ناس به معنای مردم است که اینجا در برابر فرشته قرار گرفته و به معنایِ عامِ مردم و سطحِ پایینِ درکِ بشری است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کوره

استعاره از سختی‌ها، بلاها و ریاضت‌هایی که انسان را صیقل می‌دهد و حقیقتِ وجودش را آشکار می‌کند.

تمثیل گاو خراسی

تمثیلی از انسان‌هایی که در دایره بسته‌ی روزمرگی و امور دنیوی گرفتارند و رشدِ معنوی ندارند.

تضاد زر و نحاس

تقابلِ میانِ حقیقتِ ناب (طلا) و ناخالصی و بی‌ارزشی (مس) برای تبیینِ جایگاهِ وجودی انسان.

تلمیح یوسف

اشاره به داستان حضرت یوسف که در اینجا نمادِ حقیقتِ پنهان و والایِ انسانی است که کور‌دلان آن را نمی‌بینند.