دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۴۰

مولوی
چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی درون روزن عالم چو روز بخت فتادی
هزار سوسن نادر ز روی گل بشکفتی هزار رسم دل افزا بدان چمن بنهادی
هزار اطلس کحلی بنفشه وار دریدی که پر و بال مریدی و جان جان مرادی
در آن زمان که به خوبی کلاه عقل ربایی نه عقل پره کاه ست و تو به لطف چو بادی
چه عقل دارد آن گل که پیش باد ستیزد نه از نسیم ویستش جمال و نیک نهادی
میی که کف تو بخشد دو صد خمار به ارزد چگونه گیج نگردد سر وجود ز شادی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار در فضای عرفانی و شوریدگی‌های عاشقانه سروده شده است و به توصیف جلوه‌گری معشوق ازلی می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کیهانی و طبیعت‌گرایانه، حضور یار را همچون طلوع خورشیدی بر دریچه‌ی عالم می‌داند که هستی را دگرگون کرده است.

مضمون اصلی متن، مغلوب شدن عقل و خردِ جزئی در برابر عظمت و جذبه‌ی عشق است. در این ساحت، شاعر نشان می‌دهد که چگونه زیبایی و معرفتِ معشوق، وجودِ عاشق را به رقص و سرمستی می‌آورد و او را از قیدِ عقل‌گراییِ خشک و بی‌حاصل می‌رهاند.

معنای روان

چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی درون روزن عالم چو روز بخت فتادی

چه خورشید زیبایی را از آسمان‌ها آشکار ساختی؛ گویی همانند روزِ فرخنده و پر اقبال، از دریچه‌ی این جهان بر ما تابیدی.

نکته ادبی: مجره به معنای کهکشان و روزن به معنای دریچه یا سوراخ است که استعاره از گذرگاه‌های آسمانی و مادی دارد.

هزار سوسن نادر ز روی گل بشکفتی هزار رسم دل افزا بدان چمن بنهادی

به برکت دیدار تو، گل‌های زیبایی رویید و شیوه‌های دلنشین و تازه‌ای از عشق را در این باغِ هستی بنا نهادی.

نکته ادبی: سوسن استعاره از زیبایی‌های نوظهور و رسم به معنای شیوه و آیین است که در اینجا به معنای راه و رسم عاشقی به کار رفته است.

هزار اطلس کحلی بنفشه وار دریدی که پر و بال مریدی و جان جان مرادی

تو پرده‌های تیره‌رنگ آسمان را همچون گلبرگ‌های بنفشه شکافتی و کنار زدی؛ چرا که تو هم بال پرواز برای سالک هستی و هم مقصودِ نهایی و جانِ جانانِ او.

نکته ادبی: اطلس کحلی استعاره از آسمانِ تیره (سرمه‌ای) است. مریدی و مرادی جناس اشتقاق دارند و بیانگر رابطه سالک و مطلوب است.

در آن زمان که به خوبی کلاه عقل ربایی نه عقل پره کاه ست و تو به لطف چو بادی

هنگامی که با زیبایی‌ات عقل و خرد را از سر عاشقان می‌ربایی، در برابر لطافتِ تو، عقل همچون کاهی ناچیز است و تو همچون تندبادی آن را با خود می‌بری.

نکته ادبی: کلاه ربودن کنایه‌ای کهن از بردنِ عقل و هوش است. پره کاه نماد بی‌ارزشی و سبکی عقل در برابر سنگینی عشق است.

چه عقل دارد آن گل که پیش باد ستیزد نه از نسیم ویستش جمال و نیک نهادی

آن گل که در برابر باد می‌ایستد و ستیز می‌کند، چه بهره‌ای از خرد دارد؟ مگر نه اینکه تمام زیبایی و سرشتِ نیکوی خود را از نوازش‌های همان باد به دست آورده است؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نقدِ ایستادگی عقل در برابر عشق که منشأ هستی‌اش همان عشق است.

میی که کف تو بخشد دو صد خمار به ارزد چگونه گیج نگردد سر وجود ز شادی

آن شرابِ معرفتی که دستِ تو به عاشقان می‌بخشد، چنان ارزش دارد که حتی دویست بار مستی و بی‌خودی به پای آن می‌ارزد؛ پس چگونه ممکن است جهان از این همه شور و شادی، سرگشته و حیران نباشد؟

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنای لذت مستی است. سر وجود استعاره از تمام هستی است که از جذبه‌ی عشق گیج و حیران است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آفتاب جمال

تشبیه چهره یا حضور معشوق به خورشید برای تبیین روشنایی‌بخشی و حیات‌بخشی آن.

کنایه کلاه عقل ربایی

کنایه از به جنون کشاندن و از بین بردنِ خردِ مصلحت‌اندیش.

تضاد و تمثیل عقل و باد

تمثیل عقل به پرِ کاه و معشوق به باد، برای نشان دادن قدرت مطلقِ عشق در جابه‌جایی و بی‌اثر کردنِ عقل.

جناس اشتقاق مریدی و مرادی

تکرار ریشه واحد (مرید، مراد) برای تأکید بر پیوستگی و وحدتِ عاشق و معشوق.