دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۳۷

مولوی
به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی به جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی
چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغی مسافران فلک را تو آتشی و تو آبی
در این منازل گردون در این طواف همایون گر از قضا مه ما را به اتفاق بیابی
اگر چه روح جهانست و روح سوی ندارد ثواب کن سوی او رو اگر چه غرق ثوابی
بگو به تست پیامی اگر چه حاضر جانی جواب ده به حق آنک بس لطیف جوابی
هزار مهره ربودی هنوز اول بازیست هزار پرده دریدی هنوز زیر نقابی
چه ناله هاست نهان و چه زخم هاست دلم را زهی رباب دل من به دست چون تو ربابی
دلم تو را چو ربابی تنم تو را چو خرابی رباب می زن و می گرد مست گرد خرابی
همه ز جام تو مستند هر یکی ز شرابی ز جام خویش نپرسی که مست از چه شرابی
کجاست ساحل دریا دلا که هر دم غرقی کجاست آتش غیبی که لحظه لحظه کبابی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نجوایی عارفانه و مشتاقانه است که در آن سالک راه حق، با تصویرسازی‌های بدیع، رابطه‌ی میان عاشق و معشوق ازلی را به تصویر می‌کشد. شاعر در فضایی آکنده از شور و شیدایی، معشوق را کانون هستی، منبع نور و راهنمای جان‌های سرگردان می‌داند که همزمان هم مایه سوز و گداز است و هم شفای دردها.

در این منظومه، قلب عاشق به «رباب» یا ساز موسیقی تشبیه شده است که تنها با پنجه‌ی توانای معشوق به نغمه درمی‌آید و جسم نیز همچون خرابی است که معشوق در آن به رقص و پایکوبی می‌پردازد. شاعر در نهایت به این حقیقتِ پارادوکسیکال اشاره دارد که در مسیر عشق، رنج و گنج، و غرق‌شدن و ساحل، دو روی یک سکه‌اند و عاشق حقیقی، در عین بی‌پناهی، غرق در دریای بیکران اوست.

معنای روان

به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی به جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی

ای ماه تابان، هر شبی که تو بر من بتابی، ارزش آن لحظه برای من از عمر طولانی و عزیز بیشتر است، به گونه‌ای که زمان در حضور تو تند می‌گذرد و لحظات به سرعت سپری می‌شوند.

نکته ادبی: استعاره از معشوق به «مه» برای تأکید بر زیبایی و روشنایی‌بخشی او. «شتابیدن عمر» کنایه از گذشتن سریع زمان است.

چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغی مسافران فلک را تو آتشی و تو آبی

تو برای رهروانی که در شبِ هوس سرگردانند، هم چشمِ بینا و هم چراغِ هدایتی؛ و برای مسافران آسمانی، هم آتشِ عشق و هم آبِ زلالِ حیات هستی.

نکته ادبی: تقابل میان «آتش» و «آب» برای نشان دادن جنبه‌های متضادِ تأثیر معشوق بر جان عاشق است؛ یکی سوزاننده و دیگری حیات‌بخش.

در این منازل گردون در این طواف همایون گر از قضا مه ما را به اتفاق بیابی

در این سفرِ طولانیِ گردشِ افلاک و در این طوافِ آسمانی، اگر بر اساس سرنوشت و تقدیر، معشوق ما را یافتید و با او برخورد کردید، آن را غنیمت بشمارید.

نکته ادبی: «گردون» استعاره از عالمِ بالا و افلاک است. واژه‌ی «همایون» به معنای مبارک و فرخنده است.

اگر چه روح جهانست و روح سوی ندارد ثواب کن سوی او رو اگر چه غرق ثوابی

اگرچه معشوق، روحِ کلِ جهان است و به مکان خاصی محدود نمی‌شود، اما تو سعی کن توجه و رویِ خود را به سوی او بگردانی، حتی اگر در دریای نیکی‌ها غرق باشی.

نکته ادبی: تأکید بر «بی‌جهت» بودنِ روحِ جهان (اشاره به عالم لاهوت و تجردِ معشوق).

بگو به تست پیامی اگر چه حاضر جانی جواب ده به حق آنک بس لطیف جوابی

من پیامی برای تو دارم؛ با اینکه تو خود از احوالِ جانِ من آگاهی، اما به پاسِ آن پاسخ‌های لطیف و دلنشینی که داری، به این پیام من پاسخ بده.

نکته ادبی: خطاب به معشوق با تعبیر «حاضر جانی» که اشاره به احاطه‌ی علمی و روحیِ معشوق بر حالِ عاشق دارد.

هزار مهره ربودی هنوز اول بازیست هزار پرده دریدی هنوز زیر نقابی

تو در این بازیِ عشق، بسیار پیش‌روی کردی و مراحل را پشت سر گذاشتی، اما تازه اول راه است؛ تو پرده‌های بسیاری را کنار زدی و اسرار را آشکار کردی، اما هنوز حقیقتِ اصلی از تو پنهان است.

نکته ادبی: تناقض ظریف میانِ «هزار مهره ربودن» (تسلط یافتن) و «اول بازی بودن». تأکید بر بی‌پایان بودنِ سلوکِ عرفانی.

چه ناله هاست نهان و چه زخم هاست دلم را زهی رباب دل من به دست چون تو ربابی

دلم پر از ناله‌های پنهان و زخم‌های عمیق است؛ خوشا به حالِ دلِ من که چون سازِ رباب است و نوازنده‌ی ماهری چون تو آن را می‌نوازد.

نکته ادبی: تشبیه «دل» به «رباب»؛ تأکید بر اینکه عاشق خود از خود اختیاری ندارد و معشوق است که حالِ او را دگرگون می‌کند.

دلم تو را چو ربابی تنم تو را چو خرابی رباب می زن و می گرد مست گرد خرابی

دلم مانند رباب و تنم همچون ویرانه‌ای است؛ با پنجه‌ی عشق بر دلِ من بنواز و در میانِ این جسمِ ویران، به رقص و پایکوبی بپرداز.

نکته ادبی: استعاره‌ی «خرابی» برای تنِ عاشق که در اثرِ عشق، از هیبتِ دنیوی تهی شده است.

همه ز جام تو مستند هر یکی ز شرابی ز جام خویش نپرسی که مست از چه شرابی

همه در مستیِ عشقِ تو غرق‌اند و هر کدام از شرابِ معرفتِ تو سرمست شده‌اند، اما تو حتی نمی‌پرسی که از چه شرابی مست‌اند و از کجا آمده‌اند.

نکته ادبی: استعاره از «شراب» برای فیضِ الهی و جلوه‌های جمالِ معشوق.

کجاست ساحل دریا دلا که هر دم غرقی کجاست آتش غیبی که لحظه لحظه کبابی

ای دل، تو که هر لحظه در دریای عشق غرق می‌شوی، دیگر چرا به دنبال ساحل می‌گردی؟ و تو که لحظه به لحظه در آتشِ اشتیاق می‌سوزی، چرا به دنبالِ خاستگاهِ این حرارت می‌گردی؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد (ساحل در برابر غرق شدن) برای نشان دادنِ بی‌معناییِ جستجوی عقلانی در دریایِ شورِ عرفانی.

آرایه‌های ادبی

استعاره مه (ماه)

استعاره از معشوق که همچون ماه، روشنایی‌بخش و زیبایی‌آفرین است.

تشبیه دل به رباب

تشبیه دل به ساز برای نشان دادن انفعال و تأثیرپذیری عاشق از معشوق.

تضاد (طباق) آتش و آب

جمع میان دو متضاد برای توصیف تأثیرات مختلف و مکملِ معشوق بر جانِ سالک.

ایهام و تناقض دریا و ساحل

اشاره به اینکه در غرق‌شدگیِ عشق، مفاهیمِ ساحل و نجات بی‌معنا هستند.