دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۳۶

مولوی
گاه چو اشتر در وحل آیی گه چو شکاری در عجل آیی
کجکنن اغلن چند گریزی عاقبت آخر در عمل آیی
در سوی بی سو می رو و می جو تا کی ای دل در علل آیی
در طلبی تو در طرب افتی در نمدی تو در حلل آیی
دردسر آید شور و شر آید عاشق شو تا بی خلل آیی
نفخ کند جان در دل ترسان مطرب جویی در غزل آیی
چونک قویتر دردمد آن نی در رخ دلبر مکتحل آیی
چنگ بگیری ننگ پذیری فاعل نبوی مفتعل آیی
از غم دلبر در برش افتی در کف اویی در بغل آیی
فکر رها کن ترک نهی کن زانک ز حیرت با دول آیی
فکر چو آید ضد ورا بین زین دو به حیرت محتمل آیی
زانک تردد آرد به حیرت زین دو تحول در محل آیی
ز اول فکرت آخر ره بین چند به گفتن منتقل آیی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار، دعوتی شورانگیز به عبور از محدودیت‌های خردِ جزئی و قید و بندهای ذهنی به سوی فضای بی‌کرانِ حیرت و عشق است. شاعر با زبانی نمادین ترسیم می‌کند که چگونه انسان با غرق شدن در تحلیل‌های عقلانی و دوگانگی‌های بی‌پایان، مدام در چنبره رنج و اضطراب گرفتار می‌ماند، اما با رهایی از «منیت» و تسلیم شدن در برابر جذبه‌های معشوق، به آرامش و حقیقتی دست می‌یابد که فراتر از استدلال‌های خشک است.

در فضای این ابیات، تقابل میان «فکر» و «حیرت» به کمال می‌رسد؛ جایی که فکر تنها ابزاری برای ایجاد تضاد و سرگردانی است و حیرت، نه به معنای ندانستن، بلکه به مثابه دروازه‌ای به سوی شهود و وصال معرفی می‌شود. شاعر مخاطب را تشویق می‌کند که از پوسته ظاهری عمل‌گرایی و منطق فاصله بگیرد و با پذیرش نقشِ «مفعولِ عشق»، خود را به آغوشِ الهی بسپارد تا به کمالِ وجودی دست یابد.

معنای روان

گاه چو اشتر در وحل آیی گه چو شکاری در عجل آیی

گاهی همچون شتری که در گل‌ولای گیر کرده باشد، گرفتارِ سختی‌های زمینی می‌شوی و گاهی همچون صیدی که در دام افتاده باشد، راه گریزی نمی‌یابی و هر دو حالت نشان از گرفتاریِ تو در بندهای دنیوی دارد.

نکته ادبی: استعاره «اشتر در وحل» نماد گرفتاری در سنگینیِ تن و دلبستگی‌های مادی است.

کجکنن اغلن چند گریزی عاقبت آخر در عمل آیی

تا کی می‌خواهی از حقیقتِ این مسیر بگریزی؟ سرانجامِ کارِ تو این است که باید با حقیقت روبه‌رو شوی و به عملِ راستین و تسلیم در برابرِ تقدیر تن دهی.

نکته ادبی: استفاده از واژگان «کجکنن اغلن» (که در برخی نسخه‌ها بدین صورت ثبت شده) اشاره به حیرانیِ جان در هنگام فرار از مواجهه با حقیقت دارد.

در سوی بی سو می رو و می جو تا کی ای دل در علل آیی

به سوی جهانِ بی‌جهت (عالمِ معنا و ملکوت) حرکت کن و در آن وادیِ ناپیدا جست‌وجوگر باش؛ تا کی می‌خواهی خود را در بندِ چراها و علل‌های دنیوی گرفتار کنی؟

نکته ادبی: «بی‌سو» کنایه از مقامِ اطلاق و عالمِ معناست که جهت و مکان ندارد.

در طلبی تو در طرب افتی در نمدی تو در حلل آیی

اگر در جست‌وجوی راستین باشی، به شادی و وجد می‌رسی و اگر تن به سادگی و بی‌تکلفی دهی، به مقامِ والای انسانی دست می‌یابی.

نکته ادبی: «نمد» نماد فقرِ اختیاری و دوری از تجملات و «حلل» (جمع حُله) نماد لباس‌های فاخر و کرامتِ الهی است.

دردسر آید شور و شر آید عاشق شو تا بی خلل آیی

اندیشیدنِ افراطی تنها دردسر و کشمکش به همراه می‌آورد؛ پس عاشق شو و عقل‌گرایی را رها کن تا از بندِ این نقص‌ها آزاد شوی و به کمال برسی.

نکته ادبی: تقابل «دردسر» (حاصل تفکر) و «بی‌خلل» (حاصل عشق) ساختارِ تقابلیِ شعر را تقویت کرده است.

نفخ کند جان در دل ترسان مطرب جویی در غزل آیی

هنگامی که جانِ الهی در دلِ ترسانِ تو دمیده شود، مانند کسی می‌شوی که مطربِ عشق را یافته و آماده است تا نغمه‌های آسمانی سر دهد.

نکته ادبی: «نفخ» اشاره به دمیدن روحِ الهی دارد که جانِ مرده را زنده می‌کند.

چونک قویتر دردمد آن نی در رخ دلبر مکتحل آیی

زمانی که آن نفخهٔ الهی در وجودت قدرت گیرد، همچون سرمه‌ای بر چشمانِ دلت کشیده می‌شود و دیده‌ات چنان شفاف می‌گردد که رخسارِ معشوق را به روشنی می‌بینی.

نکته ادبی: «مکتحل» از ریشه کحل (سرمه) است و به معنای سرمه‌کشیدن و جلا یافتنِ چشمِ بصیرت برای دیدنِ معشوق است.

چنگ بگیری ننگ پذیری فاعل نبوی مفتعل آیی

اگر بخواهی با منیت و خودخواهی، فاعلِ مطلق باشی، به ننگ و خواری دچار می‌شوی؛ اما اگر تسلیم شوی (مفعولِ عشق باشی)، به جایگاهی والا می‌رسی.

نکته ادبی: تقابل میان فاعل (مدعیِ کنشگریِ خودخواهانه) و مفتعل (کسی که عشق در او اثر می‌کند و او را می‌سازد) محور اصلی این بیت است.

از غم دلبر در برش افتی در کف اویی در بغل آیی

خود را به دریایِ عشقِ معشوق بسپار و در آغوشِ لطفِ او بیفت، تا این‌گونه در پناه و بغلِ امنِ او جای‌گیری و به وصال برسی.

نکته ادبی: تصویرسازی «در بغل آمدن»، استعاره‌ای از غرق شدن در حمایت و محبتِ بی‌پایانِ حضرتِ حق است.

فکر رها کن ترک نهی کن زانک ز حیرت با دول آیی

اندیشه‌های ذهنی و قواعدِ خودساخته را کنار بگذار، چرا که از دلِ همین حیرت و شگفتیِ عاشقانه است که به دولتِ جاودان و سعادت می‌رسی.

نکته ادبی: «دولت» در اینجا به معنای بختِ بلند و سعادتِ ابدی است که از طریقِ ترکِ اندیشه به دست می‌آید.

فکر چو آید ضد ورا بین زین دو به حیرت محتمل آیی

هرگاه فکری به ذهنت خطور کرد، ضدِ آن را هم در نظر بگیر؛ این رویاروییِ دو فکرِ متضاد، تو را سردرگم می‌کند و به حیرتی مقدس می‌کشاند.

نکته ادبی: شاعر به دیالکتیکِ فکری اشاره دارد؛ اینکه هر فکر با ضدِ خود خنثی می‌شود و این خلأ، زمینه را برای درکِ حقیقت فراهم می‌کند.

زانک تردد آرد به حیرت زین دو تحول در محل آیی

چرا که این تردید و دگرگونی میانِ اندیشه‌ها، آدمی را به حیرت می‌افکند و از میانِ همین تلاطم و تحولِ درونی است که تو به مقصدِ اصلی می‌رسی.

نکته ادبی: «تحول در محل» به معنای جابه‌جایی از جایگاهِ وهم و عقل به جایگاهِ یقین است.

ز اول فکرت آخر ره بین چند به گفتن منتقل آیی

از همان آغاز، به فرجام و غایتِ راه نگاه کن؛ تا کی می‌خواهی مدام از این سخن به آن سخن بپری و در بحث‌های بی‌پایانِ کلامی باقی بمانی؟

نکته ادبی: شاعر در اینجا هشدار می‌دهد که صرفِ انتقال از کلامی به کلام دیگر بدونِ رسیدن به مقامِ «حیرت»، بی‌حاصل است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) فاعل / مفتعل ، فکر / حیرت

شاعر با بهره‌گیری از این تضادها، تقابلِ میانِ عقلِ جزئیِ منیت‌محور و جانِ تسلیم‌گرا را ترسیم کرده است.

استعاره اشتر در وحل ، شکاری در عجل

تمثیلی برای نشان دادنِ اسارتِ روح در تارهایِ دنیوی و ناتوانی در رهایی از بندهایِ مادی.

نمادگرایی مکتحل

استفاده از واژه سرمه (کحل) برای بیانِ جلا یافتنِ چشمِ دل که با نفخه الهی محقق می‌شود.

مراعات نظیر فکر ، حیرت ، تردد ، تحول

واژگانی که فرآیندِ ذهنیِ رسیدن از شک و تردید به شهود و حیرت را در ذهنِ مخاطب بازسازی می‌کنند.