دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۲۸

مولوی
ای صنم گلزاری چند مرا آزاری من چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری
چند مرا بفریبی هر چه کنی می زیبی چند به دل آموزی مغلطه و طراری
آن که از آن طراری باز بر او برشکنی افتد و سودش نکند در دغلی هشیاری
ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مرا تار هم از لطف فنا زین فرح و زین زاری
هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفین هر کی بخندد بود او در حجب ستاری
من که ز دور آمده ام با شر و شور آمده ام بازبنگشاده ام این دان خبر سرباری
بار که بگشاده شود از پی سرمایه بود مایه نداری تو ولی خایه خود می خاری
بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدو مشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر درونمایه‌ای عرفانی و سلوکی دارد که در آن سالکِ راه حق، با زبانی استعاری و در عین حال صریح، در حال گفتگو با محبوبِ ازلی (خداوند) است. شاعر بر بی‌اعتباریِ ترفندهای نفسانی و مکرِ عقل جزئی تأکید دارد و تنها راه رسیدن به حقیقت را 'ساده‌دلی' (رها کردن منیت) و بازگشت به عالم معنا می‌داند.

در فضای این قطعه، تقابلی میان 'ظاهر' و 'باطن' به تصویر کشیده شده است؛ جایی که گریه و سوزِ درونی، نشانه‌ دستیابی به گنج معنوی و خنده و سخن‌بافی‌های بیهوده، حجابی بر دیدگانِ جان است. شاعر خواننده را از اشتغال به امورِ دنیوی و پوچ برحذر می‌دارد و به تمرکز بر اصلِ مقصود دعوت می‌کند.

معنای روان

ای صنم گلزاری چند مرا آزاری من چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری

ای محبوب زیبا و لطیف، تا کی مرا در آتش دوری و هجران می‌سوزانی؟ من در برابر عظمت تو همچون کشاورزی خاکی و بی‌ادعا هستم و تو سالار و فرمانروای منی که بر من حکم می‌رانی.

نکته ادبی: صنم در اینجا استعاره از محبوب است و فلاح به معنای کشاورز؛ تضاد میان جایگاه عاشق و معشوق در این بیت مشهود است.

چند مرا بفریبی هر چه کنی می زیبی چند به دل آموزی مغلطه و طراری

تا کی می‌خواهی مرا با فریب‌های خود بازی دهی؟ هر چه کنی، چون از جانب توست، زیبا و درخور است؛ اما تا کی می‌خواهی به دلِ ساده من، حیله‌گری و ترفند بیاموزی؟

نکته ادبی: طراری به معنای دزدی و فریب‌کاری است که در اینجا به ترفندهای نفسانی اشاره دارد.

آن که از آن طراری باز بر او برشکنی افتد و سودش نکند در دغلی هشیاری

آن کسی که تو با آن ترفندها و فریب‌هایت او را گرفتار می‌کنی، اگر در دام بیفتد، دیگر هیچ هوشیاری و زرنگی‌اش به کارش نمی‌آید و سودی برایش ندارد.

نکته ادبی: برشکنی از ریشه شکستن است و در اینجا به معنای درهم کوبیدن و به دام انداختن به کار رفته است.

ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مرا تار هم از لطف فنا زین فرح و زین زاری

مرا به سادگی و بی‌آلایشی بازگردان و به سوی دنیای عدم (فنای از خویشتن) ببر. مرا از بند این شادی‌های پوچ و غم‌های گذرا رهایی بخش.

نکته ادبی: عدم در عرفان به معنای نیستیِ منیت و فنای در حق است.

هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفین هر کی بخندد بود او در حجب ستاری

هر کس که از سرِ صدق اشک می‌ریزد، به یقین گنج پنهان حقیقت را یافته است؛ اما کسی که (از سرِ غفلت) می‌خندد، در پسِ پرده‌ای از نادانی گرفتار مانده است.

نکته ادبی: گنج دفین کنایه از معرفت الهی است و ستاری به معنای پرده‌پوشی و حجاب است.

من که ز دور آمده ام با شر و شور آمده ام بازبنگشاده ام این دان خبر سرباری

من که از عالم بالا و دوردست به این دنیا آمده‌ام و با شور و التهابِ جان همراه هستم، این بارِ حقیقت را باز کرده‌ام تا خبر از اسرار پنهان دهم.

نکته ادبی: شر و شور ترکیب اتباعی برای بیان شدت و حدت حالات روحی است.

بار که بگشاده شود از پی سرمایه بود مایه نداری تو ولی خایه خود می خاری

این بار که گشوده می‌شود، برای رسیدن به سود و سرمایه معنوی است، اما تو که هیچ سرمایه روحانی نداری، تنها به سرگرمی‌های بیهوده و پوچ مشغول شده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به غفلت انسان از کسب کمالات معنوی و تلف کردن عمر در امور پست.

بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدو مشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری

دیگر سخن مگو و لب فرو بند، تنها با تمام وجود به سوی او روی آور. آن مشتریِ حقیقی (خداوند) می‌گوید که او با گفتارِ زیاد و ادعاهای تو خشنود نمی‌شود.

نکته ادبی: مشتری استعاره از خداوند است که طالب جانِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره صنم

تشبیه محبوب به بت یا تندیس به دلیل زیبایی خیره‌کننده و بی‌رحمی در عاشق‌کشی.

پارادوکس (متناقض‌نما) گریه و گنج

توصیه به گریستن برای یافتن گنج، که در ظاهر ضد و نقیض است اما در معنای عرفانی، اشکِ شوق و ندامت کلید گنجِ معرفت است.

تمثیل مشتری

خداوند به عنوان خریدارِ جانِ انسان تصویر شده است که تنها خریدارِ واقعیِ کمال است و نه حرف و ادعای بیهوده.