دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۲۵

مولوی
جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای آب دگر خورده ای زانک گل آلوده ای
مست دگر باده ای کاحمق و بس ساده ای دل چه بدو داده ای رو که نیاسوده ای
گنج روان در دلت بر سر گنج این گلت گیرم بی دیده ای آخر نشنوده ای
چیست سپیدی چشم از اثر نفس و خشم چون پی دارو ز یشم سرمه دهی سوده ای
از نظر لم یزل دارد جانت تگل پرتو خورشید را تو به گل اندوده ای
گنج دلت سر به مهر وین جگرت کان مهر ای تو شکم خوار چند در هوس روده ای
از اثر شمس دینست این تبش عشق تو وز تبریزست این بخت که پرورده ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل به نقدِ دل‌بستگی به لذایذ مادی و مشغولیت‌های نفسانی می‌پردازد که مانع از شکوفایی نورِ درون و درک حقیقتِ متعالی است. شاعر با زبانی سرزنش‌گرانه، مخاطب را متوجه می‌کند که گنجینه حقیقیِ جان، درونِ او نهفته است و آنچه او را از این گنج بازداشته، غرق شدن در خواهش‌های جسمانی و بیگانگی با منشأ الهی است.

در نهایت، این اثر نشان می‌دهد که راهِ برون‌رفت از این تیرگی و غفلت، نه در دنیای بیرون، بلکه در سایه‌ی هدایت و اشاراتِ پیرِ راه (شمس تبریزی) است که با تجلیِ عشق و نورِ حقیقت، پرده‌های جهل و عادت را از مقابل دیدگانِ جان می‌درد.

معنای روان

جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای آب دگر خورده ای زانک گل آلوده ای

تو در عالمِ دیگری سیر کرده‌ای و به همین دلیل است که جانت تهی و بی‌بهره است؛ تو از خورشِ ناسازگاری (هواهای نفسانی) تغذیه کرده‌ای که سبب شده وجودت به تیرگی و آلودگی‌های دنیوی دچار شود.

نکته ادبی: واژه "زانک" مخفف "زیرا که" است و "گل آلوده" استعاره از آلودگی به تعلقات مادی و جسمانی است.

مست دگر باده ای کاحمق و بس ساده ای دل چه بدو داده ای رو که نیاسوده ای

تو مستِ شرابِ ناپاکی (عالم ماده) هستی که نشان از سادگی و غفلتِ تو دارد؛ چرا دلت را به چنین چیزی سپرده‌ای که هیچ‌گاه آرامش و قراری برایت به ارمغان نیاورده است؟

نکته ادبی: "نیاسوده ای" کنایه از بی‌ثمری و فقدان آرامشِ حقیقی در دل‌بستگی به امور فانی است.

گنج روان در دلت بر سر گنج این گلت گیرم بی دیده ای آخر نشنوده ای

آن گنجِ جاودانه و زنده در وجودِ توست، اما تو به دنبال آن در این قالبِ خاکی (بدن) می‌گردی؛ گیرم که چشم ظاهرت هم نمی‌بیند، مگر نشنیده‌ای که حقیقت چیست؟

نکته ادبی: "گل" در اینجا به معنای جسم و بدنِ انسان است که از خاک سرشته شده و در برابرِ گنجِ جان قرار دارد.

چیست سپیدی چشم از اثر نفس و خشم چون پی دارو ز یشم سرمه دهی سوده ای

تیرگیِ چشم و ناتوانی‌اش در دیدنِ حقایق، حاصلِ غبارِ خشم و خواهش‌های نفسانی است؛ تو برای شفای چشم به دنبال سرمه‌کشیدن از سنگِ یشم هستی، اما چشمت به بیماریِ غفلت دچار است.

نکته ادبی: "یشم" سنگی گران‌بهاست که در طب قدیم برای درمان بیماری‌های چشم به صورت پودر استفاده می‌شد و شاعر از آن به عنوان نماد درمان‌های ظاهری استفاده کرده است.

از نظر لم یزل دارد جانت تگل پرتو خورشید را تو به گل اندوده ای

جانِ تو از سویِ خداوندِ ازلی (که زوال‌ناپذیر است) بهره‌مند است، اما تو این پرتوِ خورشیدِ الهی را با گِلِ تعلقاتِ مادی پوشانده و پنهان کرده‌ای.

نکته ادبی: "نظر لم یزل" اشاره به نگاهِ فیض‌بخشِ الهی دارد که ریشه در ازل داشته و با حقیقتِ وجودیِ انسان پیوند دارد.

گنج دلت سر به مهر وین جگرت کان مهر ای تو شکم خوار چند در هوس روده ای

گنجینه‌یِ دلِ تو دارای مُهر و موم است و وجودت معدنِ این گنج است؛ ای تو که اسیرِ شکم و لذت‌های جسمانی هستی، چرا این‌گونه در آرزویِ پُر کردنِ شکم (هواهای نفسانی) غرق شده‌ای؟

نکته ادبی: "سر به مهر" بودن گنج، نشان از پنهان بودنِ حقیقت در نهادِ انسان است که نیاز به گشایش از طریقِ عرفان دارد.

از اثر شمس دینست این تبش عشق تو وز تبریزست این بخت که پرورده ای

این تپش و هیجانِ عشقی که در توست، از تأثیرِ وجودِ شمس‌الدین (تبریزی) است و این بخت و اقبالی که پرورده‌ای، مرهونِ حضورِ او از تبریز است.

نکته ادبی: "شمس دین" اشاره به شمس تبریزی، مراد و راهنمای عرفانی مولاناست که نقشِ عاملِ اصلیِ این تحول را دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره گنج روان

اشاره به روح و حقیقتِ متعالی انسان که ارزشمندترین دارایی اوست.

تضاد خورشید و گل

تقابل میان نورِ الهی (روح) و تاریکیِ مادی (جسم).

نمادپردازی شکم و روده

نمادِ وابستگی‌هایِ حیوانی و خواهش‌هایِ پستِ انسانی.

تلمیح شمس دین

اشاره به شمس تبریزی، مرشدِ مولانا و سرچشمه‌یِ تحولاتِ روحی او.