دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۲۲

مولوی
گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای گفتم نی گفت نک رنگ ترش کرده ای
دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد عکس برون می زند گر چه تو در پرده ای
خاک تو گر آب خوش یابد چون روضه ایست ور خورد او آب شور شوره برآورده ای
سبز شوند از بهار زرد شوند از خزان گر نه خزان دیده ای پس ز چه روزرده ای
گفتمش ای غیب دان از تو چه دارم نهان پرورش جان تویی جان چو تو پرورده ای
کیست که زنده کند آنک تواش کشته ای کیست که گرمش کند چون تواش افسرده ای
شربت صحت فرست هم ز شرابات خاص زانک تو جوشیده ای زانک تو افشرده ای
داد شراب خطیر گفت هلا این بگیر شاد شو ار پرغمی زنده شو ار مرده ای
چشمه بجوشد ز تو چون ارس از خاره ای نور بتابد ز تو گر چه سیه چرده ای
خضر بقایی شوی گر عرض فانیی شادی دل ها شوی گر چه دل آزرده ای
کی بشود این وجود پاک ز بیگانگان تا نرسد خلعتی دولت صدمرده ای
گفت درختی به باد چند وزی باد گفت باد بهاری کند گر چه تو پژمرده ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، گفتگویی عرفانی و عمیق میان سالک و مرشدِ حق است. شاعر در این فضای روحانی، به پیوند ناگسستنیِ میانِ نهان و آشکارِ انسان اشاره دارد و معتقد است که هرآنچه در ضمیرِ آدمی می‌گذرد، خواه تیرگیِ خشم و اندوه باشد و خواه روشناییِ معرفت، ناگزیر در سیمای او نمایان می‌شود.

محورِ اصلی این اثر، امید به تحول و دگرگونیِ معنوی است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ طبیعت، می‌گوید که حتی در زمانِ خزانِ جان و پژمردگیِ روح، اگر انسان خود را به دستِ عنایتِ الهی بسپارد، همان‌گونه که باد بهاری باغ را زنده می‌کند، جانِ او نیز جانی دوباره می‌یابد و به کمال می‌رسد.

معنای روان

گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای گفتم نی گفت نک رنگ ترش کرده ای

آن طبیب (مرشد الهی) از من پرسید آیا چیزی ترش و ناگوار خورده‌ای که چهره‌ات گرفته است؟ گفتم نه؛ گفت پس چرا رنگ چهره‌ات را تغییر داده‌ای و گرفته به نظر می‌رسی؟

نکته ادبی: تشبیه عارف به طبیب که بیماری‌های روحی را از چهره بیمار تشخیص می‌دهد.

دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد عکس برون می زند گر چه تو در پرده ای

اگر دلِ انسان تیرگی و ناپاکی داشته باشد، این تیرگی گواهی می‌دهد و خود را نشان می‌دهد؛ اگرچه تلاش کنی آن را در پرده پنهان کنی، اثرِ آن بیرون می‌زند و آشکار می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ حالات درونی بر نمودهای بیرونی (انعکاس باطن در ظاهر).

خاک تو گر آب خوش یابد چون روضه ایست ور خورد او آب شور شوره برآورده ای

وجود تو مانند زمین است؛ اگر آبِ گوارا (معرفت و عشق) به آن برسد، مانند باغ و گلستان می‌شود و اگر آبِ شور (جهل و رذایل) به آن بخورد، تنها شوره و تلخی به بار می‌آورد.

نکته ادبی: تمثیلِ زمین به روحِ آدمی؛ کیفیتِ ورودی (آب) تعیین‌کننده کیفیتِ خروجی (حاصلِ زمین) است.

سبز شوند از بهار زرد شوند از خزان گر نه خزان دیده ای پس ز چه روزرده ای

درختان در بهار سبز و در پاییز زرد می‌شوند؛ اگر تو در درونت خزان و پاییز ندیده‌ای و دچار افسردگی نشده‌ای، پس چرا این‌گونه پژمرده و بی‌رمق هستی؟

نکته ادبی: استفاده از تضادِ فصلی برای پرسش از علتِ حزن و پژمردگیِ انسان.

گفتمش ای غیب دان از تو چه دارم نهان پرورش جان تویی جان چو تو پرورده ای

به او گفتم ای کسی که از غیب آگاهی، چه چیزی از تو پنهان دارم؟ تو خود پرورش‌دهنده‌ی جانِ منی، و جانِ من، دست‌پرورده‌ی توست.

نکته ادبی: اعتراف به فقرِ وجودیِ انسان و وابستگیِ مطلق به پروردگار.

کیست که زنده کند آنک تواش کشته ای کیست که گرمش کند چون تواش افسرده ای

چه کسی می‌تواند آن کسی را که تو کشته‌ای (به معنایِ میراننده‌یِ نفس)، دوباره زنده کند؟ و چه کسی می‌تواند به آن که تو سردش کرده‌ای (افسرده‌اش کرده‌ای)، گرما ببخشد؟

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ مطلقِ حق در قبض و بسطِ احوالِ روحیِ عارف.

شربت صحت فرست هم ز شرابات خاص زانک تو جوشیده ای زانک تو افشرده ای

شربتِ سلامتی و شفایِ دل را از شرابِ خاصِ خودت برایم بفرست؛ چرا که تو خود، وجودِ مرا جوشانده و عصاره‌ام را گرفته و ساخته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که مرشد یا معشوق، همان کسی است که اصلِ وجودِ عاشق را بنا نهاده است.

داد شراب خطیر گفت هلا این بگیر شاد شو ار پرغمی زنده شو ار مرده ای

خداوند شرابِ معرفت و عشقِ والا را به دستم داد و گفت: بگیر؛ اگر غمگینی شاد شو و اگر از نظر روحی مرده‌ای، حیاتِ تازه بیاب.

نکته ادبی: شراب در عرفان نمادِ عشق و آگاهیِ شورانگیز است که مرده‌یِ راه را زنده می‌کند.

چشمه بجوشد ز تو چون ارس از خاره ای نور بتابد ز تو گر چه سیه چرده ای

از وجودِ تو چشمه‌یِ معرفت می‌جوشد، همان‌طور که رودِ ارس از دلِ سنگِ سخت می‌جوشد؛ نورِ حقیقت از تو می‌تابد، حتی اگر ظاهرت تیره و ساده باشد.

نکته ادبی: تمثیلِ خروجِ جوششِ حیات از دلِ سختِ سنگ (مانندِ ارس) به حضورِ نورِ الهی در باطنِ انسان.

خضر بقایی شوی گر عرض فانیی شادی دل ها شوی گر چه دل آزرده ای

اگر از وجودِ ناپایدارِ خود بگذری، به عمرِ جاودانِ خضری می‌رسی؛ و اگرچه اکنون دل‌شکسته‌ای، اما مایه‌یِ شادیِ دل‌هایِ دیگران خواهی شد.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ ظاهری: فنایِ نفس موجبِ بقایِ حقیقی (خضر شدن) است.

کی بشود این وجود پاک ز بیگانگان تا نرسد خلعتی دولت صدمرده ای

این وجودِ انسان، کِی از بیگانگان (علایقِ دنیوی و وسوسه‌ها) پاک می‌شود؟ تنها زمانی که هدیه‌یِ الهی که همان بازگشتِ حیات به صدمرده است، به انسان برسد.

نکته ادبی: استعاره از احیایِ معنوی به بازگشتِ مردگان که نیازمندِ عنایتِ خاصِ خداوند است.

گفت درختی به باد چند وزی باد گفت باد بهاری کند گر چه تو پژمرده ای

درختی به باد گفت تا کی می‌وزید و مرا می‌آزارید؟ باد گفت: من همانم که با نفسم (لطفِ الهی) بهار را می‌آورم، حتی اگر تو اکنون پژمرده و خشک به نظر برسی.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ امیدوارانه؛ باد نمادِ دمِ الهی است که حتی در دلِ ناامیدی، نویدِ شکوفایی می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

استعاره طبیب

اشاره به پیر و مرشد راه که طبیبِ جانِ انسان است و بیماری‌های روحی را تشخیص می‌دهد.

تمثیل فصل‌ها (بهار و خزان)

نمادِ حالات روحیِ انسان که گاه در اوجِ شکوفایی و گاه در زوال و اندوه است.

تضاد خزان و بهار، زنده و مرده

برای نشان دادنِ تحولِ روحی و قدرتِ الهی در دگرگونیِ احوالِ انسان.

کنایه ترش کردنِ رنگ

کنایه از گرفته شدن و غمگین شدنِ چهره و درونیات.

تلمیح خضر

اشاره به داستانِ حضرت خضر و رسیدن به عمر جاودان از طریقِ نوشیدنِ آبِ حیات.