دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۱۵

مولوی
جان و جهان می روی جان و جهان می بری کان شکر می کشی با شکران می خوری
ای رخ تو چون قمر تک مرو آهسته تر تا نخلد شاخ گل سینه نیلوفری
چهره چون آفتاب می بری از ما شتاب بوی کن آخر کباب زین جگر آذری
یک نظری گر وفاست هم صدقات شماست گر برسانی رواست شکر چنین توانگری
تا جگر خون ما تا دل مجنون ما تا غم افزون ما کسب کند بهتری
شکر که ما سوختیم سوختن آموختیم وز جگر افروختیم شیوه سامندری
فاسد سودای تو مست تماشای تو بوسد بر پای تو از طرب بی سری
عشق من ای خوبرو رونق خوبان به تو گاه شوی بت شکن گاه کنی آزری
مستی از آن دید و داد شادی از آن بخت شاد چشم بدت دور باد تا که کنی لمتری
جانب دل رو به جان تا که ببینی عیان حلقه جوق ملک صورت نقش پری
از ملک و از پری چون قدری بگذری محو شود در صفات صورت و صورتگری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی است از ستایش زیبایی بی‌بدیل معشوق و تسلیمِ مطلق عاشق در برابر او. شاعر با زبانی سرشار از شور و هیجان، گویی از جهانی دیگر سخن می‌گوید که در آن، زیبایی معشوق همچون خورشید و ماه، همه چیز را تحت‌الشعاع قرار داده و عاشق را به گردابی از اشتیاق و رنج آمیخته به لذت می‌کشاند. در این مسیر، سوختن و درد کشیدن نه یک شکست، بلکه طریقی برای تطهیر و رسیدن به درکِ عالی‌تر است.

شاعر در نهایت، خواننده را دعوت می‌کند که از صورت‌های ظاهری و تعلقاتِ حسی (همچون فرشته و پری) گذر کند و به اصل و حقیقتِ هستی بنگرد؛ جایی که تمایزها رنگ می‌بازد و عاشق در آینه جمالِ حق، فانی و در عین حال به بقای معشوق زنده می‌شود.

معنای روان

جان و جهان می روی جان و جهان می بری کان شکر می کشی با شکران می خوری

ای معشوق که جان و جهانی، تو همگان را با خود می‌بری و همزمان، خودت سرچشمه‌ی جان و جهان هستی؛ تویی که آن شکر (زیبایی و حلاوت) را با خود می‌کشی و با آن شکران (یاران شیرین‌سخن) می‌آمیزی و بهره می‌بری.

نکته ادبی: جان و جهان: مراعات نظیر و تکرار واژه برای تأکید بر کمال محبوب.

ای رخ تو چون قمر تک مرو آهسته تر تا نخلد شاخ گل سینه نیلوفری

ای که چهره‌ات چون ماه می‌درخشد، تنها و با شتاب نرو؛ قدری آهسته‌تر قدم بردار تا مبادا با این شتاب، شاخه‌ی گلِ وجودِ تو، سینه‌ی ظریف و لطیفِ نیلوفر را آزرده کند.

نکته ادبی: نخلد: از ریشه خلیدن به معنای فرو رفتن یا آزار دادن است که در اینجا کنایه از آسیب زدن به ظرافت معشوق است.

چهره چون آفتاب می بری از ما شتاب بوی کن آخر کباب زین جگر آذری

ای که چهره‌ات چون آفتاب عالم‌تاب است، چرا این‌چنین با شتاب از ما دور می‌شوی؟ دست‌کم لحظه‌ای درنگ کن تا بوی کباب شدنِ این جگرِ شعله‌ور از آتشِ هجران را حس کنی.

نکته ادبی: جگر آذری: استعاره از جگرِ سوخته و پر از حرارت و التهاب عشق.

یک نظری گر وفاست هم صدقات شماست گر برسانی رواست شکر چنین توانگری

اگر یک نگاهِ تو، عینِ وفاداری باشد، همان نگاه هم صدقه‌ی توست؛ اگر آن را به ما ارزانی بداری، سزاوارِ چنین مقام و ثروتی از زیبایی و فضل است.

نکته ادبی: توانگری: در اینجا نه به معنای ثروت مادی، بلکه به معنای غنایِ معنوی و زیباییِ کمال‌یافته‌ی معشوق است.

تا جگر خون ما تا دل مجنون ما تا غم افزون ما کسب کند بهتری

این همه خونِ جگر خوردنِ ما، این همه دلدادگیِ مجنون‌وار ما، و این همه غم‌های افزون‌شونده، همه برای این است که به مرحله‌ای بالاتر و بهتر از تکاملِ روحی دست یابیم.

نکته ادبی: بهتری: اسم مصدر به معنای کمال، برتری و رشد معنوی.

شکر که ما سوختیم سوختن آموختیم وز جگر افروختیم شیوه سامندری

خدا را شکر که ما سوختن در آتشِ عشق را تجربه کردیم و راه و رسمِ ایستادگی در آن را آموختیم؛ چرا که از جگرِ افروخته‌ی ما، خویِ «سامندری» (موجودی که در آتش می‌زید) پدید آمد.

نکته ادبی: سامندری: اشاره به افسانه‌ی سامندر که در آتش می‌زید و نمی‌سوزد؛ کنایه از نترسیدن از سختی‌های راه حق.

فاسد سودای تو مست تماشای تو بوسد بر پای تو از طرب بی سری

کسی که سودای تو را در سر دارد، در تماشایِ جمال تو مست و بیخود می‌شود؛ چنان از طرب و شادیِ وصل بی‌قرار می‌شود که سر و پا نمی‌شناسد و با فروتنی، پای تو را می‌بوسد.

نکته ادبی: بی‌سری: کنایه از ازخودبی‌خود شدن، فروتنی و فدا کردنِ «منِ» خود در برابر معشوق.

عشق من ای خوبرو رونق خوبان به تو گاه شوی بت شکن گاه کنی آزری

ای عشقِ من و ای زیباروی، که تمامِ رونق و اعتبارِ خوبانِ عالم از وجودِ توست؛ گاهی بت‌شکن می‌شوی و تظاهر به زهد می‌کنی و گاهی همچون آزر (بت‌تراش)، نقش‌های دلربا می‌آفرینی.

نکته ادبی: آزری: اشاره به آزر، پدر ابراهیم که بت‌تراش بود؛ در اینجا کنایه از خالقِ زیبایی‌های ظاهری است.

مستی از آن دید و داد شادی از آن بخت شاد چشم بدت دور باد تا که کنی لمتری

مستی از دیدنِ رخسارِ تو حاصل شد و شادی از آن بختِ خوشِ همراهی با تو پدید آمد؛ چشم‌زخمِ حسودان از تو دور باد تا بتوانی همچنان با همین جلوه‌گریِ پیوسته باقی بمانی.

نکته ادبی: لمتری: به معنای تداوم جلوه‌گری و درخشیدن است.

جانب دل رو به جان تا که ببینی عیان حلقه جوق ملک صورت نقش پری

به سوی دل و جان حرکت کن تا حقیقت را آشکارا ببینی؛ جایی که صفِ فرشتگان و صورت‌های خیالیِ پریان، همه نقش‌هایی بر آب هستند و حقیقتِ اصیل، چیزی فراتر از این صورت‌گری‌هاست.

نکته ادبی: جوق ملک: دسته‌ای از فرشتگان؛ اشاره به عالمِ مثال و صورت‌های عوالم بالاتر که همچنان مادی هستند.

از ملک و از پری چون قدری بگذری محو شود در صفات صورت و صورتگری

هنگامی که از مقامِ فرشته و پری نیز بگذری و فراتر روی، آن‌گاه تمامِ صورت‌ها و نقاشی‌هایِ این جهانِ فانی، در صفاتِ مطلقِ حق محو می‌شوند و دیگر اثری از صورت‌گریِ ظاهری باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: محو شدن: مرحله‌ای از عرفان که سالک تمامِ کثرتِ هستی را در وحدتِ وجودِ حق فانی می‌بیند.

آرایه‌های ادبی

استعاره رخ تو چون قمر

تشبیه چهره‌ی معشوق به ماه به دلیل درخشش و زیبایی.

تلمیح آزری

اشاره به آزر، بت‌تراشِ معروف و پدر ابراهیم خلیل‌الله.

اسطوره‌سازی سامندری

اشاره به جانورِ افسانه‌ای که در آتش زنده می‌ماند، نماد عاشقِ جان‌سخت.

تناقض (پارادوکس) سوختن آموختیم

توصیفِ یک امر دردناک (سوختن) به عنوان یک مهارت و هنر مثبت.

کنایه بی‌سری

کنایه از فنایِ نفس، فروتنیِ مطلق و از خود بیخود شدن در برابر معشوق.