دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۱۳

مولوی
یار در آخرزمان کرد طرب سازیی باطن او جد جد ظاهر او بازیی
جمله عشاق را یار بدین علم کشت تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی
در حرکت باش ازانک آب روان نفسرد کز حرکت یافت عشق سر سراندازیی
جنبش جان کی کند صورت گرمابه ای صف شکنی کی کند اسب گدا غازیی
طبل غزا کوفتند این دم پیدا شود جنبش پالانیی از فرس تازیی
می زن و می خور چو شیر تا به شهادت رسی تا بزنی گردن کافر ابخازیی
بازی شیران مصاف بازی روبه گریز روبه با شیر حق کی کند انبازیی
گرم روان از کجا تیره دلان از کجا مروزیی اوفتاد در ره با رازیی
عشق عجب غازییست زنده شود زو شهید سر بنه ای جان پاک پیش چنین غازیی
چرخ تن دل سیاه پر شود از نور ماه گر بکند قلب تو قالب پردازیی
مطرب و سرنا و دف باده برآورده کف هر نفسی زان لطف آرد غمازیی
ای خنک آن جان پاک کز سر میدان خاک گیرد زین قلبگاه قالب پردازیی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از اشعار، دعوتی شورانگیز به پویایی و مجاهدت در مسیر عشق است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های حماسی، تضاد میان حقیقتِ درونی و صورتِ ظاهری را ترسیم کرده و مخاطب را به دوری از سکون و رکودِ نفسانی فرا می‌خواند تا با پیوستن به قافله‌ی سالکان، به مرتبه‌ی فنا و بقای در حق نائل شود.

فضای حاکم بر این ابیات، فضایی رزمی و عرفانی است که در آن جهادِ اصغر به استعاره‌ای برای جهادِ اکبر و مبارزه با نفس مبدل شده است. مولانا در اینجا عشق را نه یک حس منفعل، بلکه نیرویی پویا، زاینده و تعالی‌بخش می‌داند که جانِ شیفته را از بندِ تعلّقات دنیوی و جهلِ مرکب می‌رهاند.

معنای روان

یار در آخرزمان کرد طرب سازیی باطن او جد جد ظاهر او بازیی

یار در این آخرِ زمان، بساطِ شادی و پایکوبی برپا کرده است؛ باطنِ او حقیقتی جدی و عمیق است اما در ظاهر، به شیوه‌ی بازیگران رفتار می‌کند.

نکته ادبی: آخرزمان در اینجا کنایه از فرصت‌های نهایی و گذرای عمر است. تضاد میان باطن و ظاهر، بازتابی از مفهومِ عرفانیِ 'تجلّی' است.

جمله عشاق را یار بدین علم کشت تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی

یار با همین علم و آگاهی (که حقیقتِ پنهانِ اشیاء است)، تمامِ عاشقانِ حقیقی را از قیدِ خودِ کاذب‌شان رهانید؛ تا مبادا جهل و نادانیِ تو، باعثِ خودنمایی و فخرفروشی‌ات شود.

نکته ادبی: هان و هان در اینجا به معنای زنهار و آگاه باش است که برای تأکید به کار رفته است.

در حرکت باش ازانک آب روان نفسرد کز حرکت یافت عشق سر سراندازیی

در مسیرِ عشق همواره در حرکت و پویایی باش، زیرا آبِ جاری هرگز نمی‌گندد و دچار سکون نمی‌شود؛ عشق نیز تنها در سایه‌ی همین حرکت و تلاقی است که به مقامِ والایِ سراندازی و بی‌باکی دست می‌یابد.

نکته ادبی: نفسرد (فعل مضارع از مصدر فسردن به معنای یخ زدن و منجمد شدن) در تقابل با جریانِ عشق است.

جنبش جان کی کند صورت گرمابه ای صف شکنی کی کند اسب گدا غازیی

آیا پیکره‌ی بی‌جانِ گرمابه‌ای می‌تواند پویاییِ جانِ آگاه را داشته باشد؟ آیا اسبِ ضعیف و گدایِ بی‌مایه، می‌تواند در میدانِ نبردِ حقیقت، صف‌آرایی کند؟

نکته ادبی: صورتِ گرمابه‌ای کنایه از وجودِ خام و بی‌روح است که تنها ظاهری انسانی دارد اما فاقد حیاتِ معنوی است.

طبل غزا کوفتند این دم پیدا شود جنبش پالانیی از فرس تازیی

هنگامی که طبلِ جهاد (مبارزه با نفس) را به صدا در می‌آورند، حقیقتِ هر کس آشکار می‌شود و مشخص می‌گردد که چه کسی اسبِ اصیلِ تازی است و چه کسی مانندِ اسبی بارکش و تنبل است.

نکته ادبی: فرس تازی (اسب عربی) نمادِ سالکِ چابک و تیزپا و پالانی کنایه از انسانِ وابسته به امورِ دنیوی و تن‌پرور است.

می زن و می خور چو شیر تا به شهادت رسی تا بزنی گردن کافر ابخازیی

مانندِ شیرِ بیشه‌ی عشق، در میدانِ نبردِ حق بجنگ و از شرابِ معرفت بنوش تا به مقامِ شهادت (فنایِ در حق) برسی و بتوانی نفسِ کافرِ خود را که مانعِ راه است، از پای درآوری.

نکته ادبی: کافرِ ابخازی در اینجا به معنی نفسِ اماره است که مانعِ رسیدن به حقیقتِ ایمان است.

بازی شیران مصاف بازی روبه گریز روبه با شیر حق کی کند انبازیی

شیوه‌ی کارِ شیران، درگیری و مواجهه است و شیوه‌ی روبهان، گریز و حیله‌گری؛ چگونه ممکن است روباهِ نفس، با شیرِ خدا (انسانِ کامل) هم‌دست و همراه شود؟

نکته ادبی: شیرِ خدا استعاره از حضرت علی (ع) و در عرفان به معنای انسانِ کامل است که نمادِ شجاعتِ روحی است.

گرم روان از کجا تیره دلان از کجا مروزیی اوفتاد در ره با رازیی

میانِ آنان که در مسیرِ عشق شتابان‌اند با آنان که دل‌سیاه و مرددند، تفاوتِ بسیاری است؛ گویی مسافری از مرو (بیگانه) با فردی از اهلِ ری (آشنا) در راه همراه شده است.

نکته ادبی: این بیت به تضادِ جوهری اشاره دارد که حضورِ کسی از اقلیمِ جهل در راهِ عرفان، ناممکن و ناهماهنگ است.

عشق عجب غازییست زنده شود زو شهید سر بنه ای جان پاک پیش چنین غازیی

عشق، چه جنگجویِ شگفت‌انگیزی است که شهیدِ او دوباره زنده می‌شود؛ پس ای جانِ پاک، سرِ تسلیمِ خود را در برابرِ چنین مبارزِ قدرتمندی فرود آور.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) در عبارت 'زنده شود زو شهید' نهفته است که به حیاتِ جاودانِ عارف پس از فنا اشاره دارد.

چرخ تن دل سیاه پر شود از نور ماه گر بکند قلب تو قالب پردازیی

اگر تو در قالبِ وجودیِ خود، به تزکیه و تصفیه‌ی قلب بپردازی، حتی تنِ سیاه و تیره‌ی تو نیز از نورِ ماهِ حقیقت لبریز خواهد شد.

نکته ادبی: قالب پردازی کنایه از ساختنِ وجود و پرورشِ روح است.

مطرب و سرنا و دف باده برآورده کف هر نفسی زان لطف آرد غمازیی

بساطِ عشق (مطرب و دف و شراب) مهیاست و هر نفسی که برمی‌آید، حقیقتی پنهان و رازی مگو را برایِ سالک آشکار می‌کند.

نکته ادبی: مطرب و سرنا و دف نمادِ عواملِ تحریکِ وجد و سماعِ عرفانی هستند.

ای خنک آن جان پاک کز سر میدان خاک گیرد زین قلبگاه قالب پردازیی

چقدر خوشبخت و سعادتمند است آن جانِ پاکی که از میدانِ نبردِ دنیا و تعلقات، هنرِ ساختنِ وجود و تصفیه‌ی روح را می‌آموزد.

نکته ادبی: قلبگاه در اینجا به معنایِ میدانِ نبرد یا جایگاهِ اصلیِ نبرد است که به قلبِ انسان نیز اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره شیر و روباه

شیر استعاره از سالکِ حقیقت‌جو و قدرتمند و روباه استعاره از نفسِ مکار و گریزپای است.

پارادوکس زنده شود زو شهید

جمع میان شهادت (مرگ) و حیات (زنده شدن) که اشاره به حیاتِ طیبه‌ی عارفان دارد.

تضاد (طباق) حرکت و سکون

تقابلِ میانِ پویاییِ عاشقانه و سکونِ جاهلانه برای تأکید بر ضرورتِ سلوک.

تمثیل طبل غزا

اشاره به آوایِ حق که سالکان را به میدانِ مبارزه با نفس می‌خواند.