دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۰۹

مولوی
آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی اه که چه می زیبدش بدخوی و سرکشی
گاه چو مه می رود قاعده شب روی می کند از اختران شیوه لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی
ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را سخت بگیری کمر خانه خود درکشی
از طرب آن زمان جامه جان برکنی وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی
هر شکری زین هوس عود کند خویش را تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی
بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی
گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست تا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی
وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان تا تو مرا چون قدح در می احمر کشی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی شور و شیدایی سالکی است که در برابر شکوه و جمال یار معنوی (شمس تبریزی) سر تسلیم فرود آورده است. شاعر در فضایی آکنده از کشش‌های الهی، از رنج و لذت درهم‌تنیده عشق سخن می‌گوید؛ عشقی که هم‌زمان سوزنده و نوازنده است و جان عاشق را از قیود دنیوی و خودخواهی‌ها رها می‌سازد.

درونمایه اصلی اثر، فنای عاشق در معشوق است. شاعر با تصویرسازی‌های جسورانه، از یار به عنوان سرچشمه انوار و هدایت یاد می‌کند که با طلوع او در جان عاشق، تاریکی خودپسندی و غفلت از میان می‌رود و فرد در اقیانوسی از مستی روحانی غرق می‌شود تا جایی که دیگر مرزی میان خود و معشوق باقی نمی‌ماند.

معنای روان

آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی اه که چه می زیبدش بدخوی و سرکشی

شگفتا که چه محبوبِ دلنشین و زیبایی در پشت پرده‌های زرین پنهان است؛ و چه قدر این تندخویی و سرکشیِ او به زیبایی‌اش افزوده است.

نکته ادبی: تتق: پرده و سراپرده. در اینجا اشاره به حجابِ جمالِ یار است. سرکشی و بدخویی در اینجا صفتِ ممدوح است که به زیباییِ او افزوده است.

گاه چو مه می رود قاعده شب روی می کند از اختران شیوه لشکرکشی

گاهی همچون ماه در دلِ شب حرکت می‌کند و به گونه‌ای با ستارگان رفتار می‌کند که گویی آن‌ها را همچون لشکری به فرمان خود درآورده و سازماندهی می‌کند.

نکته ادبی: شب‌روی: در عرفان به سلوکِ پنهانی و سیرِ درونی اشاره دارد. اختران: نمادِ کثرتِ موجودات که تحتِ اراده‌ی محبوب هستند.

گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی

گاهی نیز از روی غیرتِ عشق، خود را از چشم همگان پنهان می‌کنی تا دلِ مرا از سوزِ هجران و دوریِ خود، به آتش بکشانی و بسوزانی.

نکته ادبی: آذر: نمادِ اشتیاقِ دردناک و پالاینده. غیرت: در ادبیات عرفانی، پوشیده‌داشتنِ جمالِ حق از نامحرمان.

ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را سخت بگیری کمر خانه خود درکشی

چه لحظه‌ی خوش و فرخنده‌ای است آن دم که تو، ای محبوب، وجودِ خورشیدمانندِ مرا تسخیر کنی و مرا چنان در حریمِ خود جای دهی که گویی کمرِ مرا به خانه خود بسته باشی (اسیرِ مطلقِ تو شوم).

نکته ادبی: خسرو و خورشید: استعاره از مقامِ شامخِ عاشق است که در برابرِ جلوه‌ی محبوب تسلیم می‌شود. کمر گرفتن: کنایه از تسلطِ کامل و اسارتِ عاشق.

از طرب آن زمان جامه جان برکنی وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی

در آن لحظه‌ی شور و نشاط، چنان از خود بی‌خود می‌شوی که لباسِ تعلقاتِ دنیوی را از جانت می‌کنی و در اوجِ این بیخودی، بانگی به آسمان می‌زنی که گوشِ فلک را کر می‌کند.

نکته ادبی: جامه جان برکنی: کنایه از رهایی از تعلقاتِ مادی و نفسانی. گوشِ فلک برکشی: کنایه از فریاد و ناله‌ی مستانه و بلندیِ مرتبه‌ی این فریاد.

هر شکری زین هوس عود کند خویش را تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی

هر شیرینی و لذتی از این هوسِ تو، خود را چون عود می‌بیند که مشتاق است در آتشِ تو بسوزد، آن‌گاه که تو او را در آتش‌دانِ عشق می‌افکنی.

نکته ادبی: مجمر: آتش‌دان. تمثیلِ زیبایی است از فدا شدنِ لذت‌های دنیوی در راهِ عشقِ الهی.

آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی

اگر در این مسیر سستی و کوتاهی رخ می‌دهد، تقصیرِ ساقی (مرشد) نیست؛ وقتی تو خودت کم می‌نوشی و در طلبِ جامِ عشق کوتاهی می‌کنی، گناهِ باده نیست که تو کمتر بهره برده‌ای.

نکته ادبی: باده: نمادِ معرفت و عشقِ الهی. ساقی: راهنمایِ طریق.

بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی

چه بختِ بلندی است که از بهشت، تحفه‌ای به ارمغان بیاوری؛ و چه خیرِ کثیری است که از چشمه‌ی کوثرِ معرفتِ تو جرعه‌ای بنوشی.

نکته ادبی: نقل: در قدیم به خوراکی‌هایی که در مجالسِ عیش می‌آوردند گفته می‌شد. کوثر: نمادِ فیضِ بی‌پایانِ الهی.

مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی

در حالی که مستِ عشقی، از خود بی‌خبر می‌شوی و دستِ حسرت بر دست می‌سایی؛ و چنان در پیِ کشتنِ «منِ» خود هستی که گویی برای خون‌ریزیِ خود، خنجر به دست گرفته‌ای.

نکته ادبی: دست بخاییدن: کنایه از پشیمانی یا حیرتِ شدید. خون‌ریزِ خود بودن: نفیِ خودپسندی و کشتنِ نفسِ اماره.

گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست تا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی

آن نورِ حق می‌گوید وقتی من تجلی کنم، ظلمت و کفر کجا می‌تواند باقی بماند؟ پس دیگر نیازی نیست که با شمشیرِ ظاهری بر سرِ کافر بکوبی.

نکته ادبی: نور و ظلمت: تقابلِ معرفت و جهل. شمشیرِ دین: اشاره به مجاهدتِ درونی برای پاک کردنِ کفرِ باطنی.

وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان تا تو مرا چون قدح در می احمر کشی

ای شمسِ دین، ای افتخارِ تبریزیان، زمان آن رسیده است که مرا همچون جامِ شراب، در میِ سرخِ عشقِ خود غرق کنی و بنوشی.

نکته ادبی: می احمر: استعاره از عشقِ ناب و خالص. قدح: نمادِ وجودِ عاشق که باید پُر از عشق شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره بت

به کار بردن واژه بت برای معشوق الهی یا پیرِ طریق که زیبایی‌اش چشم‌نواز و فریبنده است.

تضاد نور و ظلمت

تقابل میان هدایتِ الهی و جهلِ بشری برای نشان دادنِ قدرتِ تابشِ عشق.

کنایه کمر گرفتن

کنایه از تسلطِ کامل بر عاشق و اسیر کردنِ او در دایره‌ی اراده‌ی معشوق.

نماد کوثر

نمادی از فیضِ الهی و چشمه‌ی پایان‌ناپذیرِ معرفت که عاشق از آن می‌نوشد.

مراعات نظیر باده، قدح، ساقی

ایجادِ شبکه‌ای از واژگان مرتبط با میخانه‌ی عرفانی برای تبیینِ فضایِ مستیِ معنوی.