دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۰۸

مولوی
خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی دل به دلم نه که تو گمشده را یافتی
هم تو سلام علیک هم تو علیک السلام طبل خدایی بزن کاین ز خدا یافتی
خواجه تو چونی بگو در بر آن ماه رو آنک ز جا برترست خواجه کجا یافتی
ساقی رطل ثقیل از قدح سلسبیل حسرت رضوان شدی چونک رضا یافتی
ای رخ چون زر شده گنج گهر برزدی وی تن عریان کنون باز قبا یافتی
ای دل گریان کنون بر همه عالم بخند یار منی بعد از این یار مرا یافتی
خواجه تویی خویش من پیش من آ پیش من تا که بگویم تو را من که که را یافتی
کوس و دهل می زنند بر فلک از بهر تو رو که توی بر صواب ملک خطا یافتی
بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدی خشک لبان را ببین چونک سقا یافتی
خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان پنجه گشا چون کلید قفل گشا یافتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر حال و هوای شورانگیزِ وصال و رسیدن به گنجینه حقیقت درونی است. شاعر در این قطعه، مخاطب را که با عنوان «خواجه» خطاب می‌کند، کسی می‌داند که از بندِ جست‌وجوی‌های بیهوده رسته و به آرامش و وصلِ معشوق ازلی دست یافته است.

فضای حاکم بر شعر، فضایی پیروزمندانه و سرشار از نشاطِ روحانی است. شاعرِ عارف بر این باور است که وقتی انسان به حقیقتِ «رضا» و عشق می‌رسد، دیگر نیازی به جست‌وجویِ بهشتِ بیرونی ندارد، چرا که بهشت را در درونِ خود یافته و به مقامی رسیده که خود، کانونِ فاعلیتِ معنوی است.

معنای روان

خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی دل به دلم نه که تو گمشده را یافتی

ای خواجه، به تو سلام می‌کنم که گنجِ وفاداری را به دست آورده‌ای. دلت را با دل من پیوند ده و یکی کن، چرا که آنچه را در عالم گم کرده بودی، اکنون بازیافته‌ای.

نکته ادبی: خواجه در متون عرفانی اغلب به معنای سالکِ طریقت یا وجودِ والای انسانی است که صاحبِ گنجِ معرفت است.

هم تو سلام علیک هم تو علیک السلام طبل خدایی بزن کاین ز خدا یافتی

هم تو سلام‌کننده باش و هم خود پاسخ‌دهنده به سلام؛ چرا که تو به جایگاهی از حقانیت رسیده‌ای، پس طبلِ خدایی (اعلامِ استقلالِ روحانی) را به صدا درآور که این مرتبه را از جانب خداوند یافته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ فاعل و مفعول در تجربه عرفانی است که عاشق و معشوق یکی می‌شوند.

خواجه تو چونی بگو در بر آن ماه رو آنک ز جا برترست خواجه کجا یافتی

ای خواجه به من بگو که در حضورِ آن ماهِ زیبا (معشوق) چه حالی داری؟ آن معشوقی که از قیدِ مکان و زمان فراتر است را کجا و چگونه یافتی؟

نکته ادبی: ماه رو استعاره از معشوقی است که جمالش جهان را روشن می‌کند و از جایگاهِ مادی فراتر است.

ساقی رطل ثقیل از قدح سلسبیل حسرت رضوان شدی چونک رضا یافتی

ای ساقی، جام‌های سنگین و لبریز از شرابِ زلالِ سلسبیل را بیاور؛ اکنون که به مقام «رضا» (خشنودی از تقدیر الهی) رسیده‌ای، دیگر حسرتِ بهشتِ رضوان را نخواهی داشت.

نکته ادبی: سلسبیل نام چشمه‌ای در بهشت است و رضوان فرشته‌ نگهبان بهشت؛ شاعر می‌گوید خودِ رضایت، برتر از بهشت است.

ای رخ چون زر شده گنج گهر برزدی وی تن عریان کنون باز قبا یافتی

ای کسی که چهره‌ات از رنجِ فراق مانند زر (زرد) شده بود، اکنون گنجِ حقیقت را به دست آورده‌ای؛ و ای که بدنت از سختیِ دوران عریان بود، اکنون ردای کرامت و وصال یافته‌ای.

نکته ادبی: تقابلِ زر (زردی رخسار ناشی از بیماری/فراق) با گنج، آرایه تضاد و تناسب زیبایی ایجاد کرده است.

ای دل گریان کنون بر همه عالم بخند یار منی بعد از این یار مرا یافتی

ای دلی که تاکنون گریان بودی، اکنون بر تمامِ عالمِ فانی بخند (شاد باش)؛ چرا که تو از این پس یارِ منی و مرا به عنوانِ یاریِ حقیقی یافته‌ای.

نکته ادبی: گریان بودنِ دل استعاره از غمِ دوری است و خندیدن بر عالم، کنایه از بی‌اعتباریِ جهانِ مادی نزدِ عارف است.

خواجه تویی خویش من پیش من آ پیش من تا که بگویم تو را من که که را یافتی

ای خواجه، تو هم‌خویش و همراهِ منی؛ پس پیشِ من بیا تا برایت بگویم که چه گوهرِ ارزشمندی را پیدا کرده‌ای.

نکته ادبی: تکرارِ «پیشِ من» و «که که را» نشان‌دهنده صمیمیت و تأکید بر عظمتِ وصال است.

کوس و دهل می زنند بر فلک از بهر تو رو که توی بر صواب ملک خطا یافتی

به خاطرِ تو در آسمان‌ها طبل و دهلِ شادی می‌نوازند؛ برو که در میانِ دنیایی که غرق در خطا و اشتباه است، تو راهِ درست و ملکِ حقیقت را یافته‌ای.

نکته ادبی: کوس و دهل زدن در فلک، کنایه از جشنِ کیهانی برای رسیدنِ سالک به کمال است.

بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدی خشک لبان را ببین چونک سقا یافتی

معشوق لب بر لبِ تو نهاد و از آن رو شیرین‌زبان و عارف شدی؛ اکنون که به ساقی و آب‌حیات دست یافته‌ای، به حالِ تشنگانِ عالم بنگر.

نکته ادبی: سقا به معنای سیراب‌کننده است؛ استعاره از پیر یا حقیقتی که جانِ تشنه را سیراب می‌کند.

خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان پنجه گشا چون کلید قفل گشا یافتی

ای خواجه، از قیدِ جهان بجه و بیرون بپر و مهرِ خاموشی بر لب بزن؛ اکنون که کلیدِ گشایشِ قفل‌ها را یافته‌ای، پنجه‌هایت را بگشا و آزاد باش.

نکته ادبی: قفل زدن بر دهان کنایه از پرهیز از سخنِ بیهوده و رسیدن به مقامِ سکوتِ عارفانه است.

آرایه‌های ادبی

استعاره گنج وفا

اشاره به ایمان و پیوند با معشوق که ارزشمندترین داراییِ سالک است.

تضاد رخ چون زر / گنج گهر

تضاد میان زردیِ چهره در اثر رنج و درخششِ گنجِ وصال.

کنایه قفل بنه بر دهان

دعوت به سکوت و پرهیز از گفتارِ بیهوده در مقامِ کمال.

نماد سلسبیل

نمادِ فیضِ الهی و شرابِ معرفت که جانِ سالک را سیراب می‌کند.

پارادوکس هم تو سلام علیک هم تو علیک السلام

اشاره به یگانگیِ عاشق و معشوق در مرحله فناء فی‌الله که فاعل و مفعول یکی می‌شوند.