دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۰۷

مولوی
دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی اختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی
جمله جان ها جمله جان ها بسته پر و پا بسته پر و پا همچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی
دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضر از زر پخته از زر پخته نادره تر بد خام حبیبی
نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره صبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی
مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایون گر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی
عام شده ست این عام شده ست این نظم سخن ها لیک تو این بین ای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بازتاب‌دهنده‌ی شیدایی و دلبستگیِ عمیق عاشق به معشوق است. شاعر در فضایی آکنده از شور و موسیقی کلمات، تصویر مشتاقی را ترسیم می‌کند که تمام شب را در پیِ نشانه‌ای از محبوب سپری کرده و در بندِ عشق او گرفتار شده است.

هسته‌ی مرکزی این سروده، برتریِ عشق بر تمامِ جلوه‌های مادی و دنیوی است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهایی نظیر ثروت قارون و زیبایی‌های آسمانی، تأکید می‌کند که مقام عشق به قدری رفیع است که هیچ گنجینه‌ی زمینی یارای برابری با آن یا تسویه حسابِ محبتِ معشوق را ندارد.

معنای روان

دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی اختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی

دیشب تا سحرگاه گردِ خانه‌ی محبوبم چرخیدم؛ آسمان و ستارگان همگی محوِ شکوه و زیبایی معشوق من شده‌اند و از آن شرابِ جان‌بخشِ نگاهِ او بهره گرفته‌اند.

نکته ادبی: ترکیبِ «اختر و گردون» اشاره به نظاره‌گریِ کائنات در برابرِ جمالِ محبوب دارد و «زهره» استعاره از معشوق یا منبعِ شادی است.

جمله جان ها جمله جان ها بسته پر و پا بسته پر و پا همچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی

همه‌ی جان‌های عالم همچون دلِ من، بال و پرشان در عشقِ او بسته و اسیر شده‌اند، اما این اسارت برای ما شیرین و دل‌انگیز است.

نکته ادبی: «بسته پر و پا» کنایه‌ای است از ناتوانی در گریز و تسلیمِ محض بودن در برابر تقدیرِ عاشقانه.

دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضر از زر پخته از زر پخته نادره تر بد خام حبیبی

گرفتار شدن در بندِ عشق تو، از نوشیدن شراب ناب و داشتنِ ثروت‌های فراوان ارزشمندتر است؛ حتی آن عشقِ ناپخته و خام تو نیز از زر و گنج‌های عالم گران‌بها‌تر است.

نکته ادبی: «زر اخضر» یا طلای سبز استعاره‌ای از ثروت‌های بسیار نفیس و نایاب است که در برابرِ عشقِ معشوق ناچیز شمرده می‌شود.

نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره صبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی

فروغِ چهره‌ی آن پادشاهِ جان، صد ماه را شرمگین کرده و راهزنی است که صد راه را بر عقل بسته؛ گویی طلوعِ خوشبختی در تاریکیِ زلفِ او نهفته است.

نکته ادبی: بهره‌گیری از ایهامِ تضاد میان «صبح» و «شام» که شام می‌تواند هم به معنای شب و هم به معنای زلفِ معشوق باشد.

مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایون گر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی

اگر تمام ثروت قارون، بخت بلندِ همایونی و هر آنچه در آسمان است را پیشکش کنند، باز هم نمی‌توانند حقِ محبت و دینِ عشقِ محبوب را ادا کنند.

نکته ادبی: «نگزارد وام» کنایه از ناتوانیِ کامل در جبرانِ لطفِ معشوق است؛ چرا که عشق را به مال نمی‌توان خرید.

عام شده ست این عام شده ست این نظم سخن ها لیک تو این بین ای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی

این کلمات و اشعار ممکن است در ظاهر برای همگان باشد و به گوش برسد، اما تو به عمق بنگر؛ چرا که در میان این عام‌پسندی، عاشقِ خاص، جانش را قربانیِ راهِ محبوب کرده است.

نکته ادبی: تقابلِ میان «عام» و «خاص» برای نشان دادنِ تفاوتِ نگاهِ عاشقِ حقیقی با نگاهِ سطحیِ سایرین به مقوله‌ی عشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دام حبیبی

اشاره به اسارتِ عاشق در عشق که برخلاف اسارت‌های دنیوی، موجبِ رهایی از خودِ کاذب است.

تضاد صبح سعادت در شام

تقابل میان تاریکی (شام/زلف) و روشنایی (صبح/سعادت) برای تصویرسازیِ زیبایی خیره‌کننده معشوق.

کنایه بسته پر و پا

کنایه از تسلیم و ناتوانی در فرار از دستِ کششِ عشق.

اغراق حسرت صد مه

مبالغه در وصفِ زیبایی چهره معشوق که حتی ماه را نیز شرمگین می‌کند.