دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۰۴

مولوی
بزم و شراب لعل و خرابات و کافری ملک قلندرست و قلندر از او بری
گویی قلندرم من و این دلپذیر نیست زیرا که آفریده نباشد قلندری
تا کی عطارد از زحل آرد مدبری مریخ نیز چند زند زخم خنجری
تا چند نعل ریز کند پیک ماه نیز تا چند زهره بخش کند جام احمری
تا چند آفتاب به تف مطبخی کند بازار تنگ دارد بر خلق مشتری
تا چند آب ریزد دولاب آسمان تا چند آب نشف کند برج آذری
تا چند شب پناه حریفان بد شود تا چند روز پرده درد بر مستری
تا چند دی برآرد از باغ ها دمار تا کی بهار دوزد دیباج اخضری
زین فرقت و غریبی طبعم ملول شد ای مرغ روح وقت نیامد که برپری
وین پر درشکسته پرخون خویش را سوی جناب مالک و مخدوم خود بری
اندر زمین چه چفسی نی کوه و آهنی زیر فلک چه باشی نی ابر و اختری
زان حسن آبدار چو تازه کنی جگر نی آب خضر جویی نی حوض کوثری
ای آب و روغنی که گرفتار آمدی با آنچ در دلست نگویی چه درخوری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده بازتابی عمیق از بیزاری عارفانه از بندهای مادی و چرخه‌های تکرار شونده در عالم است. شاعر با نگاهی منتقدانه به گردش ستارگان، تغییر فصول و امور روزمره، همه این‌ها را زنجیرهایی بر پای روح می‌بیند که مانع از تعالی و پرواز جان به سوی حق می‌شوند.

درونمایه اصلی اثر، اشتیاق سوزان برای رهایی از زندان تن و عوالم سفلی است. شاعر با زبانی پرسشگر از تقدیر مقدر شده توسط افلاک، از روح خود می‌خواهد که با شکستن این تعلقات، به اصل خویش بازگردد و از زیبایی‌های فناپذیر عالم، به سوی لقای خداوند پر بکشد.

معنای روان

بزم و شراب لعل و خرابات و کافری ملک قلندرست و قلندر از او بری

مجالس عیش و نوش، مستی و بی‌پرواییِ ظاهری، تنها سرگرمیِ عالم مادی است؛ با اینکه این عالم ادعای قلندری و آزادگی دارد، اما حقیقتِ قلندری بسیار فراتر از این حرف‌هاست و قلندر راستین از تمام این بازی‌ها آزاد است.

نکته ادبی: قلندر در اینجا نماد شخصِ رها از قید و بندهای ظاهری و مرسوم جامعه است.

گویی قلندرم من و این دلپذیر نیست زیرا که آفریده نباشد قلندری

اگر ادعا کنی که قلندر هستی، این ادعا چندان پذیرفتنی نیست؛ چرا که گوهرِ قلندری و آزادگی، چیزی نیست که به سادگی در کسی ایجاد شود (بلکه جوهره‌ای ذاتی است).

نکته ادبی: آفریده نباشد به معنای آن است که این صفتِ اکتسابی نیست و حقیقتِ آن در ذات است.

تا کی عطارد از زحل آرد مدبری مریخ نیز چند زند زخم خنجری

تا کی باید ستارگانی چون عطارد و زحل مدبرِ امور ما باشند و مریخ با خنجرِ خود، زخم و درگیری به بار آورد؟ (اشاره به تقدیرگراییِ نجومی).

نکته ادبی: اشاره به نجوم قدیم که در آن هر سیاره‌ای را موکلِ امری از امور انسانی می‌دانستند.

تا چند نعل ریز کند پیک ماه نیز تا چند زهره بخش کند جام احمری

تا کی باید پیکِ ماه، نعلِ اسب‌های فلکی را به زمین بریزد (چرخه روزگار) و زهره جامِ شراب سرخ به خلق ببخشد؟

نکته ادبی: نعل ریز کردن کنایه از تداوم حرکت و چرخش فلک و تاثیر آن بر تقدیر است.

تا چند آفتاب به تف مطبخی کند بازار تنگ دارد بر خلق مشتری

تا کی باید خورشید همانند آتشِ مطبخ، سوزان و گرم باشد و بازارِ زندگی را برای مردم تنگ و دشوار کند؟

نکته ادبی: تشبیه خورشید به آتش مطبخ، استعاره‌ای برای گرمای آزاردهنده و محدودکننده عالم مادی است.

تا چند آب ریزد دولاب آسمان تا چند آب نشف کند برج آذری

تا کی چرخِ گردونِ آسمان باید همانند دولاب (چرخ آب‌کش)، آبِ زندگی را هدر دهد و تا کی برج‌های دوازده‌گانه آسمان باید آبِ عمر انسان را ببلعند؟

نکته ادبی: دولاب به معنای چرخ آب‌کش است که استعاره از گردش مداوم و بیهوده آسمان است.

تا چند شب پناه حریفان بد شود تا چند روز پرده درد بر مستری

تا کی شب باید پناهگاهِ گناهکاران باشد و تا کی روز باید پرده از رازهای مستی و گناهانِ نهان بردارد؟

نکته ادبی: مستری به معنای پوشاننده (خدا) یا شخصی است که گناهان را می‌پوشاند.

تا چند دی برآرد از باغ ها دمار تا کی بهار دوزد دیباج اخضری

تا کی زمستان باید باغ‌ها را ویران کند و تا کی بهار باید دوباره رختِ سبز و دیبای سبز بر تنِ درختان بپوشاند؟

نکته ادبی: دیباج اخضر به معنای پارچه‌ی ابریشمی سبز است که استعاره از رویش گیاهان در بهار است.

زین فرقت و غریبی طبعم ملول شد ای مرغ روح وقت نیامد که برپری

جانم از این دوری و غریبی در این جهانِ خاکی به ستوه آمده است. ای مرغِ روح، آیا وقت آن نرسیده است که بال بگشایی و به سوی اصلِ خود پرواز کنی؟

نکته ادبی: پرواز مرغِ روح، استعاره‌ای عرفانی برای عروجِ جان از عالم ماده به عالم ملکوت است.

وین پر درشکسته پرخون خویش را سوی جناب مالک و مخدوم خود بری

و این بال و پرِ شکسته و خونینِ خود را به سوی صاحب و مخدومِ حقیقی‌ات ببری و در پیشگاه او بازگردانی.

نکته ادبی: پر درشکسته نمادِ رنج‌ها و لطماتی است که روح در طول سفر در عالم مادی دیده است.

اندر زمین چه چفسی نی کوه و آهنی زیر فلک چه باشی نی ابر و اختری

چرا خود را به این زمینِ خاکی چسبانده‌ای؟ تو که کوه یا آهن نیستی؛ چرا در زیرِ این آسمانِ کوتاه و محدود باقی مانده‌ای؟

نکته ادبی: چفسی از ریشه چفسیدن به معنای چسبیدن و متمسک شدن است.

زان حسن آبدار چو تازه کنی جگر نی آب خضر جویی نی حوض کوثری

هنگامی که با آن زیباییِ جان‌بخش (جمال الهی) جگر و جانت را تازه کنی، دیگر نه به دنبال آبِ حیاتِ خضر خواهی بود و نه محتاجِ حوضِ کوثر.

نکته ادبی: آب دار در اینجا به معنای باطراوت و درخشان است.

ای آب و روغنی که گرفتار آمدی با آنچ در دلست نگویی چه درخوری

ای که از آب و روغن (عناصر مادی تن) ساخته شده‌ای و گرفتارِ این عالم گشته‌ای، چرا از آنچه در دل داری سخن نمی‌گویی و حقیقت را آشکار نمی‌کنی؟

نکته ادبی: آب و روغن کنایه از جسم مادی است که از اخلاط و عناصرِ فناپذیر ترکیب یافته است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح عطارد، زحل، مریخ، آب خضر، حوض کوثر

اشاره به دانش ستاره‌شناسی قدیم و قصص اساطیری و دینی برای تبیین مفهوم تقدیر و برتریِ لقای الهی.

استعاره دولاب آسمان

تشبیه گردش افلاک به چرخِ آب‌کش که آب (عمر) را می‌گیرد و می‌برد.

تضاد دی / بهار

تقابل میان نابودیِ زمستان و رویش بهار برای نشان دادن چرخه‌های تکرار شونده و بیهوده عالم ماده.

تشبیه آفتاب به تف مطبخی

تشبیه گرمای سوزان خورشید به حرارتِ آتشِ آشپزخانه برای القای حسِ ناخوشایندِ حبس در زندانِ دنیا.

نمادگرایی مرغ روح

استفاده از پرنده به عنوان نمادِ جان که در قفسِ تن زندانی است و میل به رهایی دارد.