دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۰۳

مولوی
ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی وز روی خوب خویشت بودی نشانیی
در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی خود را به عیش خانه خوبان کشانیی
بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی پنهان بماند زیر تو گنج نهانیی
از روح بی خبر بدیی گر تو جسمیی در جان قرار داشتیی گر تو جانیی
با نیک و بد بساختیی همچو دیگران با این و آنیی تو اگر این و آنیی
یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی یک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی
زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی چون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی
گویی به هر خیال که جان و جهان من گر گم شدی خیال تو جان و جهانیی
بس کن که بند عقل شدست این زبان تو ور نی چو عقل کلی جمله زبانیی
بس کن که دانش ست که محجوب دانشست دانستیی که شاهی کی ترجمانیی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به یکی از بنیادین‌ترین آموزه‌های عرفانی، یعنی خودشناسی و بازگشت به اصلِ قدسیِ روح می‌پردازد. شاعر در فضایی عتاب‌آلود و بیدارگر، مخاطب را نهیب می‌زند که چرا در دامِ دنیای فانی، نیازهای جسمانی و پندارهای ذهنی گرفتار شده است. غفلت از حقیقتِ درون، حجابی است که مانع از دیدنِ گنجینۀ پنهانِ وجود می‌شود.

پیام اصلی در دعوت به عبور از «منِ کاذب» و «دانش‌های اکتسابی» نهفته است. شاعر معتقد است که انسان اگر از وابستگی‌های سطحی رها شود و به جوهرِ یگانۀ خود بازگردد، از عالمِ کثرت و خیال بیرون می‌جهد و به وحدتِ مطلق و آگاهیِ کیهانی می‌پیوندد. این گذار، نیازمندِ پالایشِ درونی است تا از قیدِ واژه‌ها و استدلال‌های ذهنی رها شده و به شهودِ مستقیمِ حقیقت دست یابد.

معنای روان

ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی وز روی خوب خویشت بودی نشانیی

ای کاش می‌دانستی که حقیقتِ وجودِ تو چیست و نشانه‌ای از زیبایی‌های باطنیِ خودت را می‌دیدی.

نکته ادبی: واژه «خویش» در اینجا به معنای ذات و حقیقتِ درونی است و برای تأکید بر هویتِ اصیلِ آدمی به کار رفته است.

در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی خود را به عیش خانه خوبان کشانیی

اگر مانندِ حیوانات در بندِ نیازهای جسمانی (آب و گل) اسیر نبودی، خود را به جایگاهِ شایسته‌ی اهلِ دل و خوبان می‌رساندی.

نکته ادبی: «آب و گل» استعاره‌ای قرآنی و عرفانی از بدنِ مادی و نیازهای پستِ حیوانی است که مانعِ صعودِ روح است.

بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی پنهان بماند زیر تو گنج نهانیی

تمامِ همتِ خود را صرفِ خودنمایی و اثباتِ منیتِ خویش کرده‌ای، در حالی که در زیرِ همین منیتِ ظاهری، گنجِ عظیمِ الهی پنهان مانده است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث قدسی «کُنتُ کَنزاً مَخفیاً» که گنجِ درونِ انسان را نمادِ معرفتِ الهی می‌داند.

از روح بی خبر بدیی گر تو جسمیی در جان قرار داشتیی گر تو جانیی

اگر حقیقتِ تو تنها همین جسم بود، هرگز از روح و معنا خبردار نمی‌شدی؛ اما تو چون حقیقتاً از تبارِ جان هستی، باید در عالمِ معنا و جان قرار می‌گرفتی.

نکته ادبی: استفاده از ساختارِ شرطی «اگر... بودی» برای تبیینِ تضادِ وجودیِ انسان و یادآوریِ اصالتِ روحانیِ او.

با نیک و بد بساختیی همچو دیگران با این و آنیی تو اگر این و آنیی

اگر واقعاً در زمره‌یِ اهلِ معرفت بودی، به رنگِ دیگران درنمی‌آمدی و با هر چیزِ خوب و بدی (نیک و بدِ دنیوی) سازگاری نشان نمی‌دادی.

نکته ادبی: کنایه از هم‌رنگِ جماعت شدن و از دست دادنِ هویتِ اصیلِ انسانی؛ «این و آن» کنایه از تعلقاتِ متکثر و بیهوده‌یِ دنیوی است.

یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی یک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی

اگر حقیقتِ تو یکپارچه و بسیط بود، مانندِ دیگِ جوشانی که در یک حالت می‌جوشد، در وجودت تضاد و دوگانگی نبود.

نکته ادبی: «قازغان» واژه‌ای ترکی به معنای دیگِ بزرگ است که در ادبیاتِ عرفانی برای نمادِ نفسِ در حالِ تزکیه و جوششِ روحانی به کار می‌رود.

زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی چون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی

اگر در این جوششِ درونی و سختی‌ها، تصفیه شوی و به پاکی و زلالی برسی، همچون پاکانِ عالمِ بالا، در آسمانِ حقیقت جای خواهی گرفت.

نکته ادبی: «صاف گشتن» استعاره از پالایشِ روح از آلودگی‌های مادی و رسیدن به مرتبه‌یِ تجرد و بی‌تعلق بودن است.

گویی به هر خیال که جان و جهان من گر گم شدی خیال تو جان و جهانیی

تو هر خیالی که به ذهنت می‌رسد را حقیقتِ مطلق (جان و جهان) می‌پنداری؛ اگر این پندارهای خیالی از میان بروند، درمی‌یابی که خودِ تو حقیقتِ جان و جهان هستی.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «خیال» (امورِ وهمی و ناپایدار) و «جان و جهان» (حقیقتِ هستی و کلِ عالم) محورِ این بیت است.

بس کن که بند عقل شدست این زبان تو ور نی چو عقل کلی جمله زبانیی

دیگر بس کن و از سخن‌پردازی دست بردار، چرا که همین زبان و عقلِ جزئی برایت زنجیری شده‌اند؛ وگرنه تو خود در اصل، عقلِ کل و گویای حقیقت بودی.

نکته ادبی: «عقلِ کلی» اشاره به مرتبه‌یِ آگاهیِ فعال یا همان عقلِ الهی است که فراتر از استدلالِ زبانی و محدودِ انسانی است.

بس کن که دانش ست که محجوب دانشست دانستیی که شاهی کی ترجمانیی

ساکت باش، چرا که همین دانش‌های ظاهری حجابی در برابرِ حقیقت است؛ اگر معرفتِ حقیقی داشتی، دیگر به ترجمه و شرحِ آن نیازی نبود (خودِ آن بودی).

نکته ادبی: «محجوب» به معنای در حجاب‌مانده است؛ تأکید بر اینکه دانشِ استدلالی، به جای روشن‌گری، مانعِ شهودِ قلبی و بی واسطه است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب و گل

اشاره به بدن مادی و خاکی انسان که او را در قفسِ مادیات و نیازهای غریزی اسیر کرده است.

نماد قازغان

نمادِ نفس یا وجودِ انسان که در کوره حوادث و ریاضت در حالِ جوشش است تا به خلوص برسد.

تناقض (پارادوکس) محجوب دانش

دانش و آگاهی که معمولاً راهگشاست، در اینجا به عنوان حجابی در برابر حقیقتِ مطلق معرفی شده است.

تلمیح گنج نهانی

اشاره به حدیث قدسی «کُنتُ کَنزاً مَخفیاً فأحببتُ أن أُعرَفَ...» که نشان‌دهنده‌یِ مقامِ الوهیت در نهادِ انسان است.