دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۹۶

مولوی
گر من ز دست بازی هر غم پژولمی زیرک نبودمی و خردمند گولمی
گر آفتاب عشق نبودیم چون زحل گه در صعود انده و گه در نزولمی
ور بوی مصر عشق قلاوز نیستی چون اهل تیه حرص گرفتار غولمی
ور آفتاب جان ها خانه نشین بدی دربند فتح باب و خروج و دخولمی
ور گلستان جان نبدی ممتحن نواز من چون صبا ز باغ وفا کی رسولمی
عشق ار سماع باره و دف خواه نیستی من همچو نای و چنگ غزل کی شخولمی
ساقیم گر ندادی داروی فربهی همچون لب زجاج و قدح در نحولمی
گر سایه چمن نبدی و فروغ او من چون درخت بخت خسان بی اصولمی
بر خاک من امانت حق گر نتافتی من چون مزاج خاک ظلوم و جهولمی
از گور سوی جنت اگر راه نیستی در گور تن چرا خوش و باعرض و طولمی
ور راه نیستی به یمین از سوی شمال کی چون چمن حریف جنوب و شمولمی
گر گلشن کرم نبدی کی شکفتمی ور لطف و فضل حق نبدی من فضولمی
بس کن ز آفتاب شنو مطلع قصص آن مطلع ار نبودی من در افولمی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با ساختاری شرطی و تکرارِ محوریتِ «عشق الهی» در کانون هستی، نشان می‌دهد که انسانِ بدونِ بهره‌مندی از تجلیاتِ حق، موجودی سرگشته و بی‌بنیاد است. شاعر با استفاده از تصاویرِ طبیعت و فلکی، وابستگیِ وجودِ خود به منبعِ لایزالِ الهی را ترسیم کرده و تأکید دارد که تمامِ شکوفایی و حرکتِ روح، وام‌دارِ عنایتِ ازلی است.

در این فضای عرفانی، «جان» به مثابه باغی است که در انتظارِ بارانِ رحمت است و «جسم» زندانی است که اگر از سویِ حقیقت راهی به آن نتابد، جز تنگی و هلاک چیزی در آن نیست. شاعر تمامِ کنش‌ها و ویژگی‌های انسانی خود را در سایه‌یِ لطفِ معشوق معنا می‌کند و هستیِ خویش را در گروِ تابشِ آن خورشیدِ حقیقت می‌داند.

معنای روان

گر من ز دست بازی هر غم پژولمی زیرک نبودمی و خردمند گولمی

اگر در بازیِ روزگارِ پر غم پژمرده می‌شدم، هرگز به خرد و هوشیاری نمی‌رسیدم و همچون نادانی، گول می‌خوردم.

نکته ادبی: پژولمی: صیغه‌ای نادر از ریشه پژولیدن به معنای پژمردن و افسردن.

گر آفتاب عشق نبودیم چون زحل گه در صعود انده و گه در نزولمی

اگر در این هستی، خورشیدِ عشق نمی‌تابید، من همچون سیاره زحل میانِ اوج (بلندی) و حضیض (سختی و فرود) در نوسان بودم.

نکته ادبی: زحل در نجوم قدیم، سیاره‌ای است که به سنگینی و غم‌زدگی شهره است.

ور بوی مصر عشق قلاوز نیستی چون اهل تیه حرص گرفتار غولمی

اگر عشق، راهنمایِ سفرِ من نبود، مانندِ بنی‌اسرائیل که در بیابان «تیه» سرگردان بودند، اسیرِ دیوِ حرص و طمع می‌شدم.

نکته ادبی: قلاوز: واژه‌ای کهن و ترکی به معنای راهنما و بلدِ راه؛ تیه: به معنای بیابان سرگردانی.

ور آفتاب جان ها خانه نشین بدی دربند فتح باب و خروج و دخولمی

اگر جانِ تابناکِ من، در حجابِ تن زندانی نبود، من همواره دغدغه‌یِ ورود و خروج به دنیا و وابستگی‌های مادی را نداشتم.

نکته ادبی: فتح باب: کنایه از دنیاطلبی و درگیر شدن با امور مادی.

ور گلستان جان نبدی ممتحن نواز من چون صبا ز باغ وفا کی رسولمی

اگر این گلستانِ جان، مربی و نوازنده‌یِ عاشقان نبود، من چگونه می‌توانستم چون بادِ صبا، پیام‌آورِ وفاداری باشم؟

نکته ادبی: صبا: در ادب فارسی، نسیمی که از سویِ یار می‌وزد و نماد پیکِ پیام‌آور است.

عشق ار سماع باره و دف خواه نیستی من همچو نای و چنگ غزل کی شخولمی

اگر عشق، موسیقی‌دان و طالبِ شور و نوا نبود، من همچون نی و چنگ چگونه می‌توانستم نغمه‌سرایی کنم؟

نکته ادبی: شخولمی: ترکیبی نوآورانه و احتمالا به معنای خروش و نواختن؛ اشاره به ابزار موسیقی.

ساقیم گر ندادی داروی فربهی همچون لب زجاج و قدح در نحولمی

اگر ساقیِ عالم، دارویِ کمال و رشد را به من نمی‌داد، از ضعف و لاغری همچون حبابِ رویِ جام می‌شدم.

نکته ادبی: زجاج: به معنای شیشه و جام؛ کنایه از شکنندگی وجودی بدونِ شرابِ عشق.

گر سایه چمن نبدی و فروغ او من چون درخت بخت خسان بی اصولمی

اگر سایه‌یِ تربیت و روشناییِ آن گلستانِ حقیقت نبود، من چون درختِ بی‌ریشه و پست، هیچ اصالت و بنیادی نداشتم.

نکته ادبی: خسان: جمع خس به معنای فرومایگان و گیاهانِ بی‌ارزش.

بر خاک من امانت حق گر نتافتی من چون مزاج خاک ظلوم و جهولمی

اگر امانتِ الهی بر خاکِ وجودم نمی‌تابید، من همچون همان «ظلوم و جهول» (انسانِ ستمگر و نادانِ قرآنی) بودم.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۷۲ سوره احزاب در وصفِ انسان که حاملِ امانت شد.

از گور سوی جنت اگر راه نیستی در گور تن چرا خوش و باعرض و طولمی

اگر راهی از این گورِ تن به سویِ بهشتِ جان وجود نداشت، من چرا در این زندانِ جسم، تا این حد احساسِ قدرت و خودنمایی دارم؟

نکته ادبی: عرض و طول: کنایه از کبکبه و دبدبه و غرورِ ظاهری.

ور راه نیستی به یمین از سوی شمال کی چون چمن حریف جنوب و شمولمی

اگر راهی از شمال (سرمایِ مادی) به یمین (سعادت و معنویت) نبود، چگونه من همانندِ چمن، مشتاقِ نسیمِ جنوب (لطف و رحمت) می‌بودم؟

نکته ادبی: باد جنوب در ادب کهن، نسیمِ روح‌بخش و حاملِ بارانِ رحمت است.

گر گلشن کرم نبدی کی شکفتمی ور لطف و فضل حق نبدی من فضولمی

اگر گلستانِ کرمِ الهی نبود، من هرگز شکوفا نمی‌شدم؛ و اگر فضلِ او نبود، من در خود، هیچ فضلی نداشتم و صرفاً موجودی بیهوده بودم.

نکته ادبی: فضول: در اینجا به معنای کسی است که فراتر از حد خود ادعا دارد.

بس کن ز آفتاب شنو مطلع قصص آن مطلع ار نبودی من در افولمی

از این حرف‌ها بگذرد و حقیقت را از آفتابِ عشق بشنو که سرآغازِ تمامِ قصه‌هاست؛ چرا که اگر آن سرآغاز نبود، من در زوال و نیستی بودم.

نکته ادبی: مطلع: به معنای طلوعگاه و آغازِ کلام.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید عشق

عشق به خورشیدی تشبیه شده که منبع حیات و روشنایی برای جانِ شاعر است.

تلمیح تیه

اشاره به سرگردانی بنی‌اسرائیل در بیابان به عنوان نمادِ گمگشتگی در حرص و آز.

تضاد شمال و جنوب

مقابل هم قرار دادن شمال (نماد سردی و دوری) و جنوب (نمادِ نسیمِ دل‌انگیز و رحمت) برای بیان تفاوتِ غفلت و هدایت.

تلمیح قرآنی ظلوم و جهول

اشاره به آیه امانت و توصیفِ نهادِ انسان پیش از هدایتِ الهی.