دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۹۰

مولوی
جان خاک آن مهی که خداش است مشتری آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری
چون از خودی برون شد او آدمی نماند او راست چشم روشن و گوش پیمبری
تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک بسته ست چشم هر دو از آن جان و دلبری
عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این چون آن او است خالق عالم به یک سوی
بحری که کمترین شبه را گوهری کند حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری
آن ذره است لایق رقص چنان شعاع کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری
آن ذره ای که گر قدمش بوسد آفتاب خود ننگرد به تابش او جز که سرسری
بنما مها به کوری خورشید تابشی تا زین سپس زنخ نزند از منوری
درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین تا هر دو کون پر شود از نور داوری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در ستایش مقامِ بی‌مانند و جایگاهِ متعالیِ پیرِ طریقت و مرادِ دل، «شمس تبریزی»، سروده شده است. شاعر با زبانی عرفانی و سرشار از شور، از عبور از مرزهایِ بشری و فرشته‌گون سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که حقیقتِ وجودیِ آن پیر، فراتر از درکِ عقولِ معمولی است.

درونمایه‌ی اصلی اثر، نفیِ «خودی» و انانیت برای رسیدن به مقامِ فنا و بقا در حق است. شاعر، عالمِ مادی و حتی خورشید و ماه را در برابرِ تابشِ آن حقیقتِ نهان، کم‌رنگ و حقیر می‌شمارد و خواهانِ تجلیِ هرچه بیشترِ آن نورِ ازلی است تا عالمِ هستی از انوارِ الهی لبریز شود.

معنای روان

جان خاک آن مهی که خداش است مشتری آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری

جانِ من فدایِ آن یارِ مهوش که خداوند خود خریدار و مشتاقِ اوست؛ کسی که نه فرشتگان، نه آدمیان و نه پریان، هرگز نظیرش را ندیده‌اند.

نکته ادبی: واژه «مشتری» در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای سیاره مشتری و هم به معنای خریدار و خواهان که در اینجا به معنای دوم اشاره دارد.

چون از خودی برون شد او آدمی نماند او راست چشم روشن و گوش پیمبری

وقتی او از بندِ خودخواهی و منیت رها شد، دیگر یک انسانِ معمولی نیست؛ او به چنان مقامِ والایی رسیده که چشمِ بصیرت و گوشِ جانش، گویی به مرتبه‌ی پیامبران رسیده است.

نکته ادبی: «گوشِ پیمبری» استعاره از توانایی شنیدنِ اسرارِ غیب و وحیِ الهی است.

تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک بسته ست چشم هر دو از آن جان و دلبری

تا زمانی که انسان در بندِ انسانیت است و فرشته در قیدِ فرشتگی، چشمِ هر دو از دیدنِ آن حقیقتِ زیبا و دل‌ربا ناتوان است و در غفلت به سر می‌برند.

نکته ادبی: تأکید بر تضادِ عالمِ کثرت (آدمی و ملک) با عالمِ وحدت (آن جان و دلبری).

عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این چون آن او است خالق عالم به یک سوی

اگر تمامِ جهان تحتِ فرمانِ او باشد، این برای او افتخاری نیست؛ چرا که خالقِ این جهان خودِ خداوند است و آن پیر، در پیِ چیزی فراتر از قدرتِ دنیوی است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه قدرتِ دنیوی در برابرِ مقامِ اتصال به حق، ناچیز و بی‌ارزش است.

بحری که کمترین شبه را گوهری کند حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری

آن دریایِ حقیقت که به کمترین ذرّه‌ی ناچیزی، گوهرِ گران‌بها می‌بخشد، هرگز شایسته نیست که خود ادعایِ گوهر بودن کند، چرا که او برتر از این نام‌ها و نشان‌هاست.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ مطلق که نیازی به اثباتِ خود ندارد.

آن ذره است لایق رقص چنان شعاع کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری

تنها آن ذرّه‌ای شایسته‌ی رقصیدن در شعاعِ نورِ اوست که از وابستگی به هزاران خورشید و ماهِ ظاهری رها شده باشد.

نکته ادبی: «ذره» نمادِ سالکِ راهِ حق است که در برابرِ نورِ مطلق (خورشیدِ حقیقت) به رقص می‌آید.

آن ذره ای که گر قدمش بوسد آفتاب خود ننگرد به تابش او جز که سرسری

آنچنان مقامِ آن سالکِ رهاشده بالاست که اگر خورشید هم به خاک‌بوسیِ او بیاید، او با بی‌اعتنایی و نگاهی گذرا به آن می‌نگرد.

نکته ادبی: اغراقِ ادبی برای نشان دادنِ برتریِ مقامِ عرفانی بر مظاهرِ طبیعی.

بنما مها به کوری خورشید تابشی تا زین سپس زنخ نزند از منوری

ای یار، چنان نوری از خود متجلی کن که خورشیدِ آسمان از شرمِ کم‌فروغیِ خود بسوزد تا دیگر کسی جرئت نکند به نورِ ظاهریِ خود ببالد.

نکته ادبی: «زنخ زدن» کنایه از لاف زدن و فخر فروختن است.

درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین تا هر دو کون پر شود از نور داوری

بتاب ای پادشاه و مایه‌ی افتخارِ تبریز، ای شمسِ دین، تا هر دو عالم از نورِ حقیقت و قضاوتِ الهی سرشار شوند.

نکته ادبی: خطاب مستقیم به شمس تبریزی که نمادِ خورشیدِ حقیقت است.

آرایه‌های ادبی

ایهام مشتری

اشاره به هم‌زمانِ سیاره‌ی مشتری و معنای لغوی خریدار و طالب.

استعاره خورشید و ماه

نمادهای روشناییِ مادی و ظاهری که در برابرِ نورِ باطنیِ شمس، رنگ می‌بازند.

اغراق (مبالغه) گر قدمش بوسد آفتاب / خود ننگرد به تابش او جز که سرسری

بزرگ‌نماییِ مقامِ سالک تا حدی که خورشید در برابرِ او ناچیز شمرده می‌شود.

تشخیص ذره لایق رقص

بخشیدنِ ویژگیِ جانداران (رقصیدن) به ذره‌ی غبار برای نمایشِ شورِ عرفانی.