دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۷۷

مولوی
هر روز بامداد درآید یکی پری بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری
گر عاشقی نیابی مانند من بتی ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری
ور عارفی حقیقت معروف جان منم ور کاهلی چنان شوی از من که برپری
ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی ور مس کاسدی کنمت زر جعفری
محتاج روی مایی گر پشت عالمی محتاج آفتابی گر صبح انوری
از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری
ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری
چون اسب می گریزی و من بر توام سوار مگریز از او که بر تو بود کان بود خری
صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی قربان عید خنجر الله اکبری
خاموش اگر چه بحر دهد در بی دریغ لیکن مباح نیست که من رام یشتری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری سرشار از شور و جذبه‌های عرفانی است که در آن، شاعر با لحنی آمرانه و در عین حال عاشقانه، حقیقتِ گریزناپذیرِ طلبِ حق و نیازِ همه موجودات به معشوقِ ازلی را ترسیم می‌کند. فضای حاکم بر این اثر، دعوتی است به ترک تعلقات دنیوی و تسلیم محض در برابر اراده‌ی الهی که در آن هر مانعی، از جهل تا دلبستگی‌های مادی، باید کنار رود تا سالک به حقیقتِ ناب دست یابد.

شاعر در این ابیات، جایگاهِ رفیعِ معشوق (یا پیر) را به عنوان غایتِ آمالِ هر کس با هر نیتی (عاشق، تاجر، عارف یا عامی) نشان می‌دهد و هشدار می‌دهد که فرار از این عشق، بیهوده است؛ چرا که سوار بر نفسِ سرکشِ انسان، همان نیروی الهی است که او را به مقصدِ اصلی هدایت می‌کند.

معنای روان

هر روز بامداد درآید یکی پری بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری

هر روز صبحگاهان، آن محبوبِ همچون پری که جلوه‌ای از زیبایی مطلق است، به سراغ من می‌آید و با جذبه‌اش مرا از بندِ خودِ من بیرون می‌کشد، گویی می‌پرسد: جان و روحی که از من وام گرفته‌ای را به کجا می‌بری؟

نکته ادبی: استفاده از 'پری' به عنوان استعاره‌ای برای جلوه‌ی زیبا و ناگهانیِ محبوب است که اشاره به غیرقابل‌دسترس بودن و در عین حال افسونگری آن دارد.

گر عاشقی نیابی مانند من بتی ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری

اگر در پی عشق هستی، هیچ محبوبی بهتر از من نمی‌یابی و اگر اهل تجارت و داد و ستدِ معنوی هستی، هیچ خریدار و مشتری‌ای بهتر از من پیدا نخواهی کرد.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی 'مشتری' در اینجا استعاره از 'طالب' و 'خریدار' است که در عرفان برای بیانِ نسبت میان عاشق و معشوق به کار می‌رود.

ور عارفی حقیقت معروف جان منم ور کاهلی چنان شوی از من که برپری

اگر عارف هستی، بدان که من همان حقیقتِ شناخته‌شده‌ای هستم که جانِ تو به دنبال آن است؛ و اگر انسانِ سست‌عنصر و بی‌خیالی باشی، چنان از من دور خواهی شد که گویی از هستیِ من پرواز کرده و به نیستی افتاده‌ای.

نکته ادبی: ترکیب 'معروفِ جان' به معنای حقیقتی است که روحِ انسان فطرتاً آن را می‌شناسد و طالبِ آن است.

ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی ور مس کاسدی کنمت زر جعفری

اگر درک و فهم تو آلوده و فاسد باشد، من نورِ هدایتِ پیامبر (مصطفی) را به تو می‌بخشم و اگر همچون مسِ بی‌ارزش باشی، تو را به طلای ناب (جعفری) تبدیل می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به 'کیمیاگریِ معنوی' است؛ تبدیلِ 'مسِ جان' به 'زر' که از مضامین مشهور عرفانی برای بیانِ دگرگونیِ روحی است.

محتاج روی مایی گر پشت عالمی محتاج آفتابی گر صبح انوری

حتی اگر پشت به کل جهان کنی و از آن روی برگردانی، باز هم به دیدار و توجهِ من نیازمندی؛ همان‌طور که حتی صبحِ روشن نیز برای درخشش، محتاجِ خورشید است.

نکته ادبی: بهره‌گیری از تمثیلِ آفتاب و صبح برای بیانِ وابستگیِ مطلقِ مخلوق به خالق.

از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری

از قیدِ زمین و دریا (مادیت) بگذر و به سوی کوه قاف (مقامِ بلندِ معنویت) پرواز کن؛ بر خشکی و تریِ این عالم توقف نکن، بلکه از هر دو بالاتر رو.

نکته ادبی: کوه قاف در ادبیات نمادِ دورترین نقطه و جایگاهِ سیمرغ یا همان حقیقتِ بلندِ عرفانی است.

ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری

ای دل، اگر واقعاً دلی داری، آن را از آن یارِ یگانه دریغ مکن و ای وجودِ سرکش، اگر ارزشی برای خود قائلی، این عبادت و سجده را به صورتِ سطحی و سرسری انجام مده.

نکته ادبی: جناسِ میانِ 'دل' (عضو بدن) و 'دل' (به معنای دزدیدن یا ربودن) و همچنین 'سر' به معنای عضو و 'سرسری' (بدون دقت) ظرافتِ کلام را نشان می‌دهد.

چون اسب می گریزی و من بر توام سوار مگریز از او که بر تو بود کان بود خری

تو مانند اسبی سرکش از من می‌گریزی، غافل از اینکه من سوار بر تو هستم؛ از کسی که سوار بر توست نگریز، زیرا فرار از او نشانه نادانی و حماقت است.

نکته ادبی: اسب در اینجا نمادِ 'نفس' است که می‌خواهد از حقیقتِ خود بگریزد، اما اختیارِ او در دستِ سوارکارِ ازلی است.

صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی قربان عید خنجر الله اکبری

اگر صدها حیله بیندیشی و به صدها شهر فرار کنی، باز هم سرانجام به دستِ تقدیرِ الهی که همچون خنجرِ قربانی در عید است، سپرده خواهی شد.

نکته ادبی: اشاره به 'قربان عید'، استعاره از تسلیمِ ناگزیرِ عاشق در برابرِ مشیتِ الهی است.

خاموش اگر چه بحر دهد در بی دریغ لیکن مباح نیست که من رام یشتری

خاموش باش، اگرچه دریایِ معانی، مرواریدِ حکمت را بی‌دریغ می‌بخشد، اما شایسته نیست که من اسرار را به هر خریداری بفروشم (یا آشکار کنم).

نکته ادبی: 'مشتری' در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای خریدار و هم در متون کهن به 'شمس تبریزی' ارجاع می‌دهد که تنها مخاطبِ خاصِ این سخنان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره پری، کوه قاف، اسب

استفاده از این واژگان برای تبیین مفاهیم انتزاعیِ معشوق، مقام عرفانی و نفسِ سرکشِ انسان.

ایهام مشتری

در معنای خریدار و همچنین تلمیحی به نام پیر و مرادِ شاعر (شمس تبریزی).

تضاد (طباق) مس و زر، خشکی و تری

بهره‌گیری از تقابل واژگان برای نشان دادنِ دگرگونی و گستره‌ی هستی.