دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۷۴

مولوی
آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی زان سر رسد به بی سر و باسر اشارتی
زان رنگ اشارتی که به روز الست بود کآمد به جان مومن و کافر اشارتی
زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسید بر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی
بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باش بر گوهر است هر دم دیگر اشارتی
بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او است هر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی
چون در گهر رسید اشارت گداخت او احسنت آفرین چه منور اشارتی
بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوش چون می رسید از تف آذر اشارتی
جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفت چون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی
ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دین چون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از حقیقتِ «اشارت» یا همان جلوه و تجلی الهی است که هستی و جان‌های آدمیان را دگرگون می‌سازد. شاعر با نگاهی عرفانی، هستی را به دو دسته سنگ و گوهر تقسیم می‌کند که هر یک به تناسب ظرفیت خویش، از این اشارتِ قدسی بهره‌مند می‌شوند. هدفِ والای این متن، تبیینِ سفرِ سلوکِ انسان است؛ انسانی که ابتدا در قیدِ مادیات است و سپس با درکِ این اشارت، وجودش در دریای عشقِ الهی ذوب شده و به حقیقتِ یکتایی می‌پیوندد.

در این فضا، «شمس تبریزی» نه تنها یک شخصیتِ تاریخی، بلکه نمادِ راهبری است که تشنه‌کامانِ وادیِ حق را به چشمه‌سارِ معرفت می‌رساند. این شعر، روایتی از گذار از جمود (سنگ‌بودن) به جوشش (گوهر‌بودن) است که با فرمانِ الهی و هدایتِ مرشدِ کامل رخ می‌دهد.

معنای روان

آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی زان سر رسد به بی سر و باسر اشارتی

آن لحظه‌ای که دل، آرزوی پیوستن به دلبر را دارد و علامتی به سوی او می‌فرستد، از آن عالم غیب، پاسخی به سوی ما می‌آید؛ چه آنکه خود را به کلی تسلیم کرده باشد (بی‌سر) و چه آنکه هنوز در بندِ خودخواهی باشد (با‌سر).

نکته ادبی: بی‌سر و باسر در اینجا کنایه از سالکِ فارغ از خویش و سالکِ درگیرِ نفس است.

زان رنگ اشارتی که به روز الست بود کآمد به جان مومن و کافر اشارتی

این اشارت، یادآورِ همان پیمانِ ازلی (روز الست) است که در جانِ همه آدمیان، چه مؤمن و چه کافر، نقش بسته و اکنون دوباره در وجودشان بیدار می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به آیه «الست بربکم» و پیمانِ نخستینِ خلقت.

زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسید بر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی

زیرا لطف و قهرِ الهی که مانند دریایی بی‌کران است، به همه چیز می‌رسد؛ هم برای سنگِ سخت و بی‌جان، پیامی دارد و هم برای گوهرِ ناب و گران‌بها.

نکته ادبی: بحر در اینجا نمادِ هستیِ مطلق و صفاتِ جلال و جمال الهی است.

بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باش بر گوهر است هر دم دیگر اشارتی

پیامِ الهی به سنگ این است که در همان حالِ خود و در همان مرتبه‌ی جمود و سکون باقی بماند، اما به گوهر می‌گوید که باید مدام در تغییر و کمال باشد.

نکته ادبی: تضاد میان ثباتِ سنگ و صیرورتِ گوهر، استعاره از تفاوتِ مراتبِ آگاهی است.

بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او است هر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی

خداوند بر سنگ، نقشی حک کرده و خودِ او نقاش و آفریننده‌ی آن است؛ او همچون آزر (بت‌تراشِ افسانه‌ای) هر لحظه به این نقش و نگارِ هستی نظر می‌افکند و آن را هدایت می‌کند.

نکته ادبی: آزر، پدرِ ابراهیم خلیل، در ادب فارسی نمادِ بت‌تراش یا هنرمندی است که به صورت‌ها جان می‌دهد؛ در اینجا کنایه از آفرینش‌گریِ حق است.

چون در گهر رسید اشارت گداخت او احسنت آفرین چه منور اشارتی

اما وقتی این پیام به گوهر (جانِ بیدارِ انسان) می‌رسد، آن گوهر در برابرِ شکوهِ عشق ذوب می‌شود و چه زیبا و درخشان است این اشارت که باعثِ دگرگونی می‌شود.

نکته ادبی: گداختن در اینجا کنایه از فنایِ نفس و انحلالِ خودی در برابرِ امرِ الهی است.

بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوش چون می رسید از تف آذر اشارتی

پس از آنکه گوهر ذوب شد، در اثرِ گرمایِ آتشِ عشق، شروع به جوشیدن و تلاطم کرد؛ زیرا نشانه‌ای از آتشِ عشقِ الهی به او رسیده بود.

نکته ادبی: آذر در لغت به معنای آتش است و در اینجا نمادِ سوزِ عشقِ حق است.

جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفت چون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی

این گوهرِ جوشیده، به دریایِ هستی بدل شد و تمامِ جهان را در خود گرفت، چرا که فرمانی از جانبِ خداوندِ بزرگ به آن رسید.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ وحدتِ وجود و بازگشتِ جزء به کل است.

ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دین چون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی

ما نیز هدایت و پیامی از سوی تبریز و شمسِ دین دریافت می‌کنیم؛ این هدایت برای ما همان حکمی را دارد که چشمه‌ی کوثر برای فردِ تشنه و سوخته‌دل دارد.

نکته ادبی: کوثر نمادِ کمالِ سیرابی و رسیدن به مقصودِ نهایی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سنگ و گوهر

سنگ نمادِ غفلت و جمودِ روحانی است و گوهر نمادِ جانِ آگاه و لطیف که آماده‌ی پذیرشِ عشق است.

تلمیح روز الست

اشاره به آیه ۱۷۲ سوره اعراف و پیمانِ نخستینِ بشر با خداوند پیش از خلقتِ جسمانی.

تلمیح آزر

اشاره به داستانِ آزرِ بت‌تراش که نمادِ آفرینش‌گری و صورت‌گریِ خداوند بر هستی است.

تمثیل از تف آذر

تمثیلِ آتشِ عشق که باعثِ گداختنِ منیت و جوششِ جان می‌شود.

نماد کوثر

نمادِ فیضِ بی‌کران و چشمه‌ی حیات‌بخش که تنها با راهنماییِ پیر (شمس) به دست می‌آید.