دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۷۲

مولوی
ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای در جان من هر آنچ ندیدم تو دیده ای
بگزیده ام ز هجر تو تابوت آتشین آری به حق آنک مرا تو گزیده ای
گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من خون می چکد که بی سبب از من بریده ای
از چشم من بپرس چرا چشمه گشته ای وز قد من بپرس که از کی خمیده ای
از جان من بپرس که با کفش آهنین اندر ره فراق کجاها رسیده ای
این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال مانند او ز هیچ زبانی شنیده ای
این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست چون ابر پاره پاره ز هم چون دریده ای
پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست کاندر کدام سبزه و صحرا چریده ای
آنی که دیده ای تو دلا آسمانیی زیرا ز دلبران زمینی رمیده ای
دانم که دیده ای تو بدین چشم یوسفی تا تو ترنج و دست ز مستی بریده ای
تبریز و شمس دین و دگرها بهانه هاست کز وی دو کون را تو خطی درکشیده ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگر اوجِ شیدایی و اندوه عمیق عارف در فراقِ یار و مراد است. شاعر در این فضایِ مالامال از اشتیاق، وجودِ خویش را در گروِ نگاهِ یار می‌داند و هجران را چنان جانکاه توصیف می‌کند که گویی هستیِ مادیِ او در آتشِ این دوری در حالِ گداختن است. او با زبانی رمزآلود و سرشار از تصویرسازی‌های عرفانی، از دردهای جسمانی و روانیِ ناشی از طلبِ حق سخن می‌گوید و تمامیِ پدیده‌ها و نشانه‌ها را تنها بهانه‌ای برای بازگشت به آن حقیقتِ ازلی می‌داند.

در پایان، شاعر با گذر از عالمِ صورت و اعتباراتِ دنیوی، وجودِ مرشد و محبوب (شمس) را تجلیِ یگانه‌ای می‌بیند که با حضورِ او، تمامِ تعلقاتِ دو عالم از اعتبار می‌افتد. نگاهِ او به جهان، نگاهی است که در آن، مرز میانِ عاشق و معشوق کمرنگ شده و همه چیز تحت‌الشعاعِ شکوهِ آن حضورِ روحانی قرار می‌گیرد.

معنای روان

ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای در جان من هر آنچ ندیدم تو دیده ای

ای کسی که از جان و نگاهِ من برایم عزیزتر هستی، تو در عمقِ جانِ من، حقیقت و نوری را مشاهده کرده‌ای که منِ خاکی از دیدنش ناتوان بودم.

نکته ادبی: استفاده از 'مر مرا' به عنوان تأکید در لحن و 'دیده' به معنای چشم و حس بینایی.

بگزیده ام ز هجر تو تابوت آتشین آری به حق آنک مرا تو گزیده ای

من به خاطرِ دوری از تو، تابوتی از آتش برای خود برگزیده‌ام؛ و این رنجِ سوزان را به حرمتِ آن روزی تحمل می‌کنم که تو مرا از میان همگان برای خود انتخاب کردی.

نکته ادبی: تضاد میان انتخابِ معشوق و رنجِ عاشق (تابوت آتشین) از آرایه‌های محوری این بیت است.

گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من خون می چکد که بی سبب از من بریده ای

اگر از زخمی که بر جان دارم خون می‌چکد، اینک از چشمانم جاری است؛ این خون از آن جهت می‌بارد که تو بدون هیچ دلیلِ قانع‌کننده‌ای، پیوندِ خویش را با من قطع کردی.

نکته ادبی: اشاره به استعاره‌های خون‌گریستن و بریدنِ رابطه که در اینجا با تصویرِ جسمانیِ خون‌چکیدن گره خورده است.

از چشم من بپرس چرا چشمه گشته ای وز قد من بپرس که از کی خمیده ای

از چشمانِ من پرس‌وجو کن که چرا به چشمه‌ای جوشان (از اشک) بدل گشته‌اند و از قامتِ من بپرس که از شدتِ اندوهِ دوریِ تو، از چه زمانی خمیده شده است.

نکته ادبی: تشبیه اشک به چشمه و قد به کمانِ خمیده، استعاره‌ای برای پیر و فرسوده شدن از غم.

از جان من بپرس که با کفش آهنین اندر ره فراق کجاها رسیده ای

از جانِ من بپرس که با پایِ پُر‌تلاش و استوار (تعبیر به کفش آهنین)، در مسیرِ دشوارِ فراقِ تو تا کجاها پیش رفته و چه رنج‌هایی را متحمل شده است.

نکته ادبی: کفش آهنین کنایه از استقامتِ بی‌نظیر و تلاشِ بسیار در راهِ عشق است.

این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال مانند او ز هیچ زبانی شنیده ای

همچنین از او (جانِ من) بپرس که آیا در حسن و زیبایی، هرگز از زبانِ کسی توصیفی مانندِ زیباییِ تو شنیده است یا خیر؟

نکته ادبی: تأکید بر یگانگی و بی‌همتاییِ زیباییِ معشوق در کلام.

این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست چون ابر پاره پاره ز هم چون دریده ای

این را نیز بگو که اگر رخسارِ تو خورشید نیست، پس چرا آسمان (یا ابرهای اطرافِ چهره‌ات) را همچون پاره‌های ابر، از هم دریده‌ای و کنار زده‌ای؟

نکته ادبی: تشبیه چهره به خورشید و پرده‌دریِ ابر برای نمودار شدنِ آن.

پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست کاندر کدام سبزه و صحرا چریده ای

از عطر و بویِ نَفَسِ تو آشکار است که از نافهٔ آهویِ مشکین برآمده‌ای؛ بگو که در کدام دشت و مرغزارِ بهشتی چرا کرده‌ای که چنین معطری؟

نکته ادبی: نافه مشک: کیسهٔ حاویِ مشک که در شکمِ آهویِ ختن است؛ استعاره از اصالتِ الهی و عطرِ خوشِ حضورِ معشوق.

آنی که دیده ای تو دلا آسمانیی زیرا ز دلبران زمینی رمیده ای

تو موجودی آسمانی هستی، چرا که از هم‌نشینی و دلبستگی به زیبایی‌های زمینی گریزان و بیزاری.

نکته ادبی: رمیدن از دلبرانِ زمینی کنایه از تعالیِ روحِ معشوق و دوری از لذت‌های دنیوی است.

دانم که دیده ای تو بدین چشم یوسفی تا تو ترنج و دست ز مستی بریده ای

می‌دانم که تو با چشمانی همچون چشمِ یوسفِ پیامبر به این جهان نگریسته‌ای، که از شدتِ مستی و حیرانی در دیدنِ آن زیبایی، دست و ترنجِ (خویشتن‌داری) را بریده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به تلمیحِ مشهورِ داستانِ یوسف و زلیخا؛ در اینجا کنایه از از‌خود‌بی‌خود شدن در برابرِ جلوهٔ حق.

تبریز و شمس دین و دگرها بهانه هاست کز وی دو کون را تو خطی درکشیده ای

نامِ تبریز و شمسِ دین و دیگر اسامی، همه تنها بهانه‌هایی هستند، چرا که به واسطهٔ او، تو دفترِ تمامِ دو عالم را در‌هم‌پیچیده و نادیده گرفته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودنِ ماسوی‌الله در برابرِ عظمتِ تجلیِ الهی.

آرایه‌های ادبی

تلمیح چشم یوسفی / ترنج و دست

اشاره مستقیم به داستانِ یوسف و زلیخا برای تبیینِ حیرانیِ عاشق در برابرِ جلوهٔ معشوق.

استعاره تابوت آتشین

تشبیه دوری و فراقِ یار به تابوتی که سراسر از آتش ساخته شده است.

کنایه کفش آهنین

نمادِ سخت‌کوشی و استقامتِ بی‌وقفه در راهِ رسیدن به مقصود.

تشبیه رخ او آفتاب

تشبیه صورتِ معشوق به خورشید برای تأکید بر درخشش و روشناییِ خیره‌کننده.