دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۶۹

مولوی
بوی کباب داری تو نیز دل کبابی در تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی
زین سر چو زنده باشی تو سرفکنده باشی خود را چو بنده باشی ما را دگر نیابی
ای خواجه ترک ره کن ما را حدیث شه کن بگشا دهان و اه کن گر مست آن شرابی
دوشم نگار دلبر می داد جام از زر گفتا بکش تو دیگر گر مست نیم خوابی
گفتم که برنخیزم گفتا که برستیزم هم بر سرت بریزم گر مستی و خرابی
چون ریخت بر من آن را دیدم فنا جهان را عالم چو بحر جوشان من گشته مرغ آبی
ای خواجه خشم بنشان سر را دگر مپیچان ما را چه جرم باشد گر ز آنک درنیابی
سر اله گفتم در قعر چاه گفتم مه را سیاه گفتم چون محرم نقابی
ای خواجه صدر عالی تا تو در این حوالی گه بسته سوالی گه خسته جوابی
ای شمس حق تبریز بستم دهان ازیرا هر دیده برنتابد نورت چو آفتابی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ شورِ عارفانه و دعوتِ سالک به رها کردنِ عقلِ مصلحت‌اندیش و تسلیمِ محض در برابرِ عشقِ الهی است. شاعر در این فضایِ شورانگیز، مخاطبِ خود را که نمادی از اهلِ ظاهر و عقلِ استدلالی است (خواجه)، به چالش می‌کشد تا از بندِ منیّت و پرسش‌های بی‌پایان رها شود و به دریای بی‌کرانِ معرفت و فنای در حق بپیوندد.

فضا و اتمسفرِ حاکم بر شعر، سرشار از تضاد میانِ «خودیِ محدودِ بشری» و «بی‌خودیِ عارفانه» است. شاعر تأکید می‌کند که حقیقت، نه در مباحثِ خشکِ کلامی، بلکه در تجربه مستقیم و سوختن در آتشِ عشق (کباب شدن) نهفته است. در نهایت، با ستایشِ شمسِ تبریز، غزل به اوجِ خود می‌رسد؛ جایی که زبان در برابرِ شکوهِ بی‌نهایتِ حقیقت، از تکلم باز می‌ماند.

معنای روان

بوی کباب داری تو نیز دل کبابی در تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی

بوی سوختگی و رنجِ عشق از تو به مشام می‌رسد، پس تو نیز دلی عاشق و سوخته داری. در نزدِ ما، آنچه را که در عالمِ ظاهر گم کرده‌ای، بازخواهی یافت.

نکته ادبی: ماش در اینجا ترکیبِ ضمیرِ ما و او (ما + اش) به معنای در نزدِ ما است که از ویژگی‌های زبانی اشعار مولوی است.

زین سر چو زنده باشی تو سرفکنده باشی خود را چو بنده باشی ما را دگر نیابی

اگر با این نگرشِ خودخواهانه و تعلقاتِ دنیوی زنده بمانی، همیشه سرافکنده و حقیر خواهی بود و تا زمانی که بنده‌ی نفسِ خویش هستی، حقیقتِ ما را درک نخواهی کرد.

نکته ادبی: سرفکنده بودن کنایه از ذلتِ ناشی از غفلت و دوری از درگاهِ حق است.

ای خواجه ترک ره کن ما را حدیث شه کن بگشا دهان و اه کن گر مست آن شرابی

ای صاحبِ منصب و عقل، از راه و رسمِ دنیوی دست بشوی و از پادشاهِ عالم (عشق) سخن بگو. اگر مستِ شرابِ الهی هستی، زبان به ذکر و ناله بگشا.

نکته ادبی: خواجه در اینجا نمادِ شخصِ صاحبِ مقامِ ظاهری است که در بندِ عقلِ جزئی گرفتار است.

دوشم نگار دلبر می داد جام از زر گفتا بکش تو دیگر گر مست نیم خوابی

دیشب آن محبوبِ زیبا، جامی از طلا (تجلیِ معرفت) به من داد و گفت: اگر مست نیستی و خواب‌آلوده‌ی غفلت هستی، پیاله دیگری بنوش.

نکته ادبی: استفاده از نمادِ زر برای جام، نشان‌دهنده‌ی ارزشِ والایِ معرفتِ الهی است.

گفتم که برنخیزم گفتا که برستیزم هم بر سرت بریزم گر مستی و خرابی

به او گفتم که من دیگر برنمی‌خیزم و از این حالِ خوش دست نمی‌کشم؛ او پاسخ داد که اگر مست و خرابِ عشقی، تو را بیش از پیش در گردابِ عشق غرق می‌کنم.

نکته ادبی: خرابی در اصطلاحِ عرفانی به معنای از خود بیگانگی و مستیِ معنوی است.

چون ریخت بر من آن را دیدم فنا جهان را عالم چو بحر جوشان من گشته مرغ آبی

وقتی آن شرابِ عشق را بر من ریخت، فنایِ جهانِ مادی را با چشمانِ دل دیدم. عالم همچون دریایی پرجوش‌ و خروش شد و من همچون مرغی آبی بر این امواج سوار گشتم.

نکته ادبی: تمثیلِ مرغِ آبی در دریایِ جوشان، نشان‌دهنده‌ی تسلطِ عارف بر امواجِ اضطرابِ عالمِ مادی است.

ای خواجه خشم بنشان سر را دگر مپیچان ما را چه جرم باشد گر ز آنک درنیابی

ای خواجه، خشم و غرورِ خود را کنار بگذار و سرکشی مکن؛ اگر تو این مقامِ عرفانی را درنمی‌یابی، گناهِ ما چیست؟

نکته ادبی: مپیچان (سر مپیچان) کنایه از سرکشی و عنادِ فکری است.

سر اله گفتم در قعر چاه گفتم مه را سیاه گفتم چون محرم نقابی

اسرارِ الهی را در خلوت و پنهانی گفتم و ماه را (به دلیلِ شدتِ نور یا حجابِ تعینات) سیاه خواندم، چرا که تنها محرمانِ راز، اجازه دیدنِ حقیقت را دارند.

نکته ادبی: اشاره به قعرِ چاه، یادآورِ داستانِ یوسف و یا تمثیلِ خلوت‌نشینیِ عارف برای بیانِ اسرارِ مگو است.

ای خواجه صدر عالی تا تو در این حوالی گه بسته سوالی گه خسته جوابی

ای کسی که در مسندِ عالی نشسته‌ای، تا وقتی در این حوالی (دنیایِ محدودِ عقل) هستی، مدام درگیرِ پرسش و پاسخ‌های بیهوده‌ای.

نکته ادبی: صدرِ عالی کنایه از جایگاهِ فکری و مرتبه‌ی اجتماعیِ فردِ عاقل و ظاهربین است.

ای شمس حق تبریز بستم دهان ازیرا هر دیده برنتابد نورت چو آفتابی

ای شمسِ حقِ تبریزی، دهانم را می‌بندم که دیگر چیزی نگویم، زیرا هر چشم و هر فهمی توانِ تاب آوردنِ نورِ خیره‌کننده‌ی حقیقتِ تو را که همچون خورشید است، ندارد.

نکته ادبی: شمسِ حقِ تبریز علاوه بر نام، نمادِ خورشیدِ حقیقت و منبعِ اصلیِ فیض و نورِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب

اشاره به جذبه و حالِ خوشِ عرفانی که عقل را از کار می‌اندازد.

تناقض (پارادوکس) مرغ آبی در بحر جوشان

تصویرسازی از حضورِ آرامش‌بخشِ عارف در میانه‌ی طوفان‌هایِ پرخروشِ دنیوی.

تلمیح قعر چاه

اشاره به داستان یوسف پیامبر که کنایه از مکانِ امن برای گفتنِ اسرارِ پنهانی است.

تشبیه نورت چو آفتابی

مانند کردنِ نورِ حقیقتِ شمسِ تبریزی به خورشید برای نشان دادنِ عظمت و شدتِ آن.