دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۶۵

مولوی
ای برده اختیارم تو اختیار مایی من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی
گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی
من باغ و بوستانم سوزیده خزانم باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی
گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی پس چیست زاری تو چون در کنار مایی
گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی
سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی
گفتم چو چرخ گردان والله که بی قرارم گفت ار چه بی قراری نی بی قرار مایی
شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی آن راز را نهان کن چون رازدار مایی
ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی
تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی
از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته تو نور کردگاری یا کردگار مایی
از آب و گل بزادی در آتشی فتادی سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه یک گفت‌وگوی عرفانی و عاشقانه میان سالک (عاشق) و معشوق (خداوند) است. شاعر در این ابیات، در جایگاه انسانی قرار گرفته که از رنج‌ها، تردیدها و تلاطم‌های درونی به ستوه آمده و لب به شکایت گشوده است؛ اما در هر گام، پاسخی از جانب حقیقتِ وجودش دریافت می‌کند که نشان می‌دهد تمامِ این ناآرامی‌ها، توهمی ناشی از دوری از اصل خویش است.

پیامِ بنیادینِ این سخن، دعوت به وحدت و رهایی از بندهای «منِ» کاذب است. شاعر با زبانی نمادین و استعاری تبیین می‌کند که انسان، به محض پیوندِ دوباره با منبعِ هستی، از تمامیِ تضادهای ظاهری (مانند غم و شادی، سود و زیان) فراتر می‌رود و به آرامشی می‌رسد که دیگر هیچ عاملِ بیرونی قادر به شکستنِ آن نیست. در واقع، این شعر نجوایی است برایِ درکِ این حقیقت که معشوق، نه در دوردست، بلکه در عمقِ جانِ عاشق نهفته است.

معنای روان

ای برده اختیارم تو اختیار مایی من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

ای کسی که اراده و اختیار مرا از من گرفته‌ای، اکنون تو خودِ اراده و اختیار منی؛ من همچون شاخه‌ای هستم که نیازمندِ گل‌بُن است و تو آن گلستانِ کاملی هستی که من در آن می‌رویم و شکوفا می‌شوم.

نکته ادبی: شاخ زعفران کنایه از شکنندگی و وابستگیِ عاشق به معشوق است.

گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی

با گلایه گفتم که اندوهِ دوری از تو مرا از پای درآورد؛ معشوق در پاسخ گفت: غم چه جسارتی دارد که بتواند به تو آسیب بزند؟ او نمی‌داند که تو تحت حمایت و در تملکِ منی.

نکته ادبی: زهره داشتن به معنای جرئت و جسارت داشتن است؛ پرسشِ استفهام انکاری در اینجا برای تحقیرِ قدرتِ غم به کار رفته است.

من باغ و بوستانم سوزیده خزانم باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی

من همچون باغ و بوستانی هستم که خزانِ حوادثِ روزگار مرا سوزانده و پژمرده کرده است؛ ای بهارِ ابدی، مرا دوباره به نشاط و سرسبزی برسان که تو تنها فصلِ شکوفاییِ منی.

نکته ادبی: سوزیده خزان کنایه از آسیب دیدنِ روح در کشاکشِ دنیاست.

گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی پس چیست زاری تو چون در کنار مایی

معشوق گفت: تو همان سازِ من هستی که در حالِ نواختنِ تو هستم؛ پس این ناله‌ها و زاری‌های تو برای چیست؟ اکنون که در آغوشِ منی، جایی برایِ شکایت باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: ترنگ صدای برخوردِ مضراب با سیمِ ساز است؛ استعاره‌ای برایِ تأثیرپذیری عاشق از اراده‌ی معشوق.

گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی

گفتم که هر خیال و اندیشه‌ی باطلی که به سرم می‌زند، مایه دردسر و آشفتگی من است؛ او پاسخ داد: آن خیال‌هایِ بیهوده را با شمشیرِ تیزِ تشخیص و عقلِ الهی قطع کن، چرا که تو خود صاحبِ ذوالفقاری (قدرتِ تشخیص حق از باطل).

سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی

سرم را به نشانه دردمندی گرفته بودم که یعنی در خمارِ دنیا و غفلت گرفتارم؛ پاسخ آمد: اگرچه به ظاهر در خمارِ دنیایی، اما در حقیقت در آن خمارِ مسموم که تو را از یادِ من غافل کند، گرفتار نیستی.

نکته ادبی: خمار در اینجا نمادِ غفلت و وابستگی‌های دنیوی است.

گفتم چو چرخ گردان والله که بی قرارم گفت ار چه بی قراری نی بی قرار مایی

گفتم همانندِ فلک که همواره در چرخش است، من نیز از بی قراری آرام و قرار ندارم؛ معشوق گفت: حتی اگر به ظاهر بی قرار باشی، در عمقِ باطن، به آرامشِ مطلقِ من متصلی و دیگر بی قرارِ ناآرام نیستی.

نکته ادبی: چرخ گردان نمادِ ناپایداری و تلاطمِ دنیای مادی است.

شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی آن راز را نهان کن چون رازدار مایی

درباره‌ی لب‌هایِ شیرینش سخن گفتم، او لبش را به دندان گزید که یعنی: سکوت کن و این رازِ بزرگِ میانِ ما را نزدِ دیگران آشکار مکن، چرا که تو رازدارِ منی.

نکته ادبی: لب گزیدن کنایه از سکوت کردن و هشدار برای پنهان نگه داشتنِ اسرارِ عرفانی است.

ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی

ای روحِ حقیقت‌جو (که همچون بلبل در سحرگاه نغمه سر می‌دهی)، گاه‌به‌گاه حالی از ما بپرس؛ چرا که تو هم در این دنیای مادی غریبی و هم از دیارِ ما (عالمِ معنا) هستی.

نکته ادبی: بلبل سحرگه نمادِ جانِ بیدار و عاشق است که در جستجویِ معشوق است.

تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی

تو پرنده‌ی آسمانی هستی و برایِ این خاکدانِ دنیوی ساخته نشده‌ای؛ تو شکارِ عالمِ ملکوت هستی و به مرغزارِ ابدیِ ما تعلق داری.

نکته ادبی: خاکدان کنایه از دنیای مادی است که زندانِ جانِ آدمی است.

از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته تو نور کردگاری یا کردگار مایی

تو از «خود» و خودخواهی فنا شده و از وجودِ دوست هستی یافته‌ای؛ آیا تو نورِ کردگاری یا خودِ کردگاری؟ (وحدتِ عاشق و معشوق به جایی رسیده که تشخیصِ میانِ آن‌ها دشوار است).

نکته ادبی: فنا شدن اصطلاحی عرفانی به معنای محو شدنِ صفاتِ انسانی در صفاتِ الهی است.

از آب و گل بزادی در آتشی فتادی سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی

تو از آب و گِلِ دنیوی زاده شدی اما در آتشِ عشق سوختی؛ اکنون که در قمارِ عشق با منی، سود و زیان را یکی بدان (چون باختن در راهِ عشق، عینِ بردن است).

نکته ادبی: آب و گل نمادِ تنِ خاکی و مادی است.

این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی

در این ساحتِ معنوی، دوگانگیِ «من و تو» جایی ندارد؛ این کلماتِ «ما و شما» چیست؟ چون تو در شمارِ منی و به من وصلی، این دوگانگی را یکی بدان.

خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

خاموش باش، زیرا هر نکته و کلامی که می‌گویی در خود جانی دارد؛ جانِ خود را به هر کس و ناکس مسپار، چرا که تو خودِ جان‌سپارِ منی و تنها باید به من بازگردی.

آرایه‌های ادبی

استعاره شاخ زعفران

اشاره به شکنندگی، لطافت و وابستگیِ عاشق به منبعِ هستی (معشوق).

نماد ذوالفقار

نمادِ قدرتِ تشخیصِ حق از باطل، عقلِ الهی و قطع کردنِ ریشه‌های وهم و خیال.

پارادوکس (متناقض‌نما) بی‌قراری در عینِ قرار

اشاره به اینکه آشفتگیِ ظاهریِ عاشق در حضورِ معشوق، نوعی آرامشِ عمیقِ باطنی است.

تلمیح ذوالفقار

اشاره به شمشیرِ حضرت علی (ع) که نمادِ عدالت و حقیقت‌بینی است.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) غم چه زهره دارد

غم به انسانی ترسویی تشبیه شده که جرئتِ نزدیک شدن به عاشق را ندارد.