دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۶۰

مولوی
رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی جویای هر چه هستی می دانک عین آنی
خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهد آن به که رقص آری دامن همی کشانی
روزی کنار گیری ای ذره آفتابی سر بر برش نهاده این نکته را بدانی
پیش آردت شرابی کای ذره درکش این را خوردی و محو گشتی در آفتاب جانی
شد ذره آفتابی از خوردن شرابی در دولت تجلی از طعن لن ترانی
ما میوه های خامیم در تاب آفتابت رقصی کنیم رقصی زیرا تو می پزانی
احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن از آفتاب جانی کو را نبود ثانی
مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریز تسلیم توست جان ها ای جان و دل تو دانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل با رویکردی عرفانی و شورانگیز، سیر کمال آدمی را از مرتبه یک هستی ناچیز و محدود به جایگاه وحدت با حقیقت مطلق به تصویر می‌کشد. شاعر مخاطب را به رهایی از قیود دنیوی و تسلیم محض در برابر پرتو خورشیدِ حقیقت دعوت می‌کند تا این ذرات پراکنده، به اصل خویش بازگردند.

مضمون محوری این اثر، استحاله و دگرگونیِ عاشق در معشوق است؛ چنان که سالک در پرتو عشق، از خامی به پختگی می‌رسد و به مقام فنا و بقا در حق نائل می‌گردد. در اینجا، عشق الهی همچون خورشیدی است که ذرات وجودی انسان را به رقص وامی‌دارد و هستیِ محدود او را در دریای بی‌کرانِ حقیقتِ الهی غرق می‌کند.

معنای روان

رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی جویای هر چه هستی می دانک عین آنی

ای وجودِ ناچیز و تکه‌تکه (قراضه)، به وجد و رقص درآ؛ زیرا ریشه و اصلِ تو از همان کانی است که خورشید از آن سر برآورده است. بدان که هر چه را در عالم بیرون جست‌وجو می‌کنی، در حقیقت خودِ تو همان هستی.

نکته ادبی: واژه «قراضه» در اینجا به معنای قطعه‌فلز بی‌ارزش یا پاره‌ای از معدن است که به تمثیل از نفس انسانی استفاده شده است.

خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهد آن به که رقص آری دامن همی کشانی

هنگامی که خورشیدِ حقیقت چهره می‌نماید، از ذرات وجودی انتظارِ رقص و حرکت دارد. پس بهترین کار این است که تو نیز همچون ذرات، در برابر این تابش دامن بکشانی و با شور و اشتیاق به رقص درآیی.

نکته ادبی: «دامن کشیدن» کنایه از خرامیدن، رقصیدن و با وقار و شور حرکت کردن است.

روزی کنار گیری ای ذره آفتابی سر بر برش نهاده این نکته را بدانی

ای ذره، سرانجام روزی فرا می‌رسد که آفتابِ وجود را در آغوش می‌گیری؛ یعنی به وصال مطلق می‌رسی. در آن لحظه که سر بر سینه او بگذاری، به حقیقتِ هستی پی خواهی برد.

نکته ادبی: «کنار گرفتن» به معنای در آغوش کشیدن و به وصال رسیدن است که استعاره از اتحاد میان عبد و معبود است.

پیش آردت شرابی کای ذره درکش این را خوردی و محو گشتی در آفتاب جانی

او تو را به باده‌ی عشق دعوت می‌کند و می‌گوید ای ذره، این شرابِ معرفت را بنوش. تو نیز آن را می‌نوشی و در پرتوِ خورشیدِ جان، از هستیِ خویش محو می‌شوی.

نکته ادبی: «شراب» در عرفان نمادِ عشق، جذبه و آگاهیِ الهی است که عقلِ جزئی را از میان می‌برد.

شد ذره آفتابی از خوردن شرابی در دولت تجلی از طعن لن ترانی

در اثر نوشیدن این باده‌ (عشق)، آن ذره ناچیز تبدیل به خورشید شد و به مقام تجلی رسید؛ مقامی که حتی مانعِ «لن ترانی» (هرگز مرا نخواهی دید) نیز کنار رفت و دیدار میسر گشت.

نکته ادبی: «لن ترانی» اشاره به داستان حضرت موسی در کوه طور دارد که نمادِ حجاب‌های میان خلق و خالق است که در اینجا با عشق از میان رفته است.

ما میوه های خامیم در تاب آفتابت رقصی کنیم رقصی زیرا تو می پزانی

ما انسان‌ها همچون میوه‌های خامی هستیم که در گرما و تابشِ خورشیدِ عشق تو در حالِ پخته شدنیم. پس ما به شادی و رقص در می‌آییم، چرا که تویی که ما را به کمال و پختگی می‌رسانی.

نکته ادبی: «پختن» استعاره از تکامل معنوی و رسیدن به پختگی در راه حق و زدودن خامی‌های نفس است.

احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن از آفتاب جانی کو را نبود ثانی

آفرین بر این شیوه پختن و تکامل، و درود بر این فزونی و رشدِ معنوی! این همه به واسطه آن خورشیدِ جان است که هیچ مانند و همتایی ندارد.

نکته ادبی: «ثانی» در اینجا به معنای دوم، همتا و مانند است که نفیِ شریک برای حق تعالی می‌کند.

مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریز تسلیم توست جان ها ای جان و دل تو دانی

من ارادتمند و بنده شمس‌الدین هستم، آن شهریارِ ملکوت که از تبریز برخاسته است. ای جان و دلِ ما، تمامِ جان‌ها در برابر شکوهِ تو تسلیم‌اند و تو خود بهتر از هر کس بر اسرارِ ما آگاهی.

نکته ادبی: «مخدوم» به معنای کسی است که به او خدمت می‌شود (آقا و سرور) و در اینجا خطاب به پیر و مرشد (شمس تبریزی) است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ذره

نماد انسانِ محدود و جداافتاده از اصل خویش.

استعاره آفتاب/خورشید

نماد حق تعالی یا حقیقتِ الهی که منشأ هستی است.

تلمیح لن ترانی

اشاره به داستان قرآنی ملاقات موسی با خداوند در کوه طور که نشان‌دهنده سختیِ رسیدن به دیدار است.

تشبیه میوه‌های خام

تشبیه انسانِ ناپخته به میوه نارس که نیاز به تابش عشق برای رسیدن دارد.

نماد شراب

نماد عشق و مستیِ عرفانی که موجب فنای خویشتن می‌شود.