دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۵۳

مولوی
بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری داوود روزگاری با نغمه زبوری
یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتی یعقوب را نپرسی چونی از این صبوری
بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت گفتم که آفتابی یا نور نور نوری
ای آسمان برین دم گردان و بی قراری وی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری
ای دلبر پریرین وی فتنه تو شیرین دل نام تو نگوید از غایت غیوری
خورشید چون برآید خود را چرا نماید با آفتاب رویت از جاهلی و کوری
بازآمد آن سلیمان بر تخت پادشاهی جان را نثار او کن آخر نه کم ز موری
در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتی این نیست از ستیری این نیست از ستوری
تره فروش کویش این عقل را نگیرد تو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری
بازآمده ست بازی صیاد هر نیازی ای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری
بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلا ای روح نعره می زن موسی و کوه طوری
بازآمدی به خانه ای قبله زمانه والله صلاح دینی پیوسته در ظهوری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور و التهابِ روحی است که در پی بازگشت محبوب ازلی به آستان جان بازتاب یافته است. شاعر در این قطعه، با بهره‌گیری از داستان‌ها و اساطیر کهن، فضای دیدار یار را به صحنه‌ای از حشر و نشر و رستاخیز تشبیه کرده که در آن نظمِ جهان مادی در هم می‌شکند و هستی در برابر تجلیِ انوارِ الهی به سکوت یا فریاد وامی‌ماند.

درونمایه اصلی اثر، ستایش از حضورِ درخشان و دگرگون‌کننده‌ی معشوق است. شاعر با تضاد میانِ «عقلِ ظاهری» و «شورِ عارفانه» و با استفاده از تمثیل‌هایی چون خورشید، سلیمان و یوسف، مراتبِ حیرتِ عاشق را در برابر شکوهِ محبوب به تصویر می‌کشد و پیام اصلی را در لزومِ تسلیمِ محض و فدا کردنِ جان در راهِ این عشقِ متعالی می‌داند.

معنای روان

بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری داوود روزگاری با نغمه زبوری

دوباره بازگشتی و با شوری که در دل افکندی، آرامشِ ما را برهم زدی؛ تو همانندِ داوودِ زمانه‌ای که با نغمه‌هایِ زبور (کتاب آسمانی‌اش)، جان‌ها را به وجد می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت داوود و نغمه‌های داوودی که نمادِ خوش‌الحانی و تأثیرِ عمیقِ کلامِ الهی است.

یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتی یعقوب را نپرسی چونی از این صبوری

تو همچون سرزمینِ مصر، سرشار از نعمت و برکتی، یا مانندِ یوسفِ کنعانی، زیباییِ خیره‌کننده‌ای داری؛ اما افسوس که حالِ یعقوب (عاشق) را نمی‌پرسی و از این همه دوری و بی‌خبریِ او غافلی.

نکته ادبی: استعاره از یوسف و یعقوب برای بیانِ رنجِ هجران و تضادِ میانِ زیباییِ محبوب و صبرِ دردمندانه عاشق.

بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت گفتم که آفتابی یا نور نور نوری

آن رستاخیزِ عظیمِ دیدار دوباره فرارسید، با تمام آشوب و سرزنش‌هایی که به همراه داشت. حیران مانده‌ام که آیا تو خودِ خورشیدی یا نوری هستی که از بطنِ آن خورشیدِ حقیقت تابیده است؟

نکته ادبی: استفاده از واژه «قیامت» به عنوان استعاره از شور و غوغایی که با بازگشت محبوب در جان عاشق برپا می‌شود.

ای آسمان برین دم گردان و بی قراری وی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری

آسمانِ بلند در این لحظه از حضورِ تو در چرخش و بی‌قراری است و زمین نیز در برابرِ این غمِ عمیق و پرشور، خاموش مانده و سر در گریبان دارد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی): نسبت دادنِ اضطراب به آسمان و سکوتِ پرمعنا به زمین، برای نشان دادنِ عظمتِ حضورِ معشوق.

ای دلبر پریرین وی فتنه تو شیرین دل نام تو نگوید از غایت غیوری

ای محبوبِ پری‌چهره و شیرین‌سخن که فتنه و شورانگیزیِ تو بسیار دلرباست، دلِ من از فرطِ غیرت و حجب و حیا، حتی جرئت نمی‌کند نامِ تو را بر زبان بیاورد.

نکته ادبی: «پری‌رین» صفت مرکب برای محبوبِ زیبارو؛ بیانِ غیرتِ عاشق که مانع از بردنِ نامِ معشوق می‌شود.

خورشید چون برآید خود را چرا نماید با آفتاب رویت از جاهلی و کوری

وقتی خورشیدِ حقیقیِ تو طلوع می‌کند، این خورشیدِ آسمانی دیگر چرا خود را نشان می‌دهد؟ این کار تنها از روی نادانی و کوریِ آن است.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما)؛ استدلال بر اینکه در برابرِ نورِ مطلقِ معشوق، وجودِ خورشیدِ مادی بیهوده و نشانه جهل است.

بازآمد آن سلیمان بر تخت پادشاهی جان را نثار او کن آخر نه کم ز موری

سلیمان (نمادِ قدرت و محبوبیت) دوباره بر تختِ پادشاهیِ جان تکیه زده است؛ تو نیز جانت را فدای او کن، مگر نه این است که از مورچه‌ای که هدیه ناچیزش را به سلیمان تقدیم کرد، کمتر نیستی؟

نکته ادبی: اشاره به داستان هدهد و مورچه در حکایت سلیمان نبی؛ دعوت به فداکاری و نثار جان در راه محبوب.

در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتی این نیست از ستیری این نیست از ستوری

تو که در پسِ پرده‌یِ هستی نشسته‌ای، چرا رسوا و آشکار نشدی؟ این پنهان ماندنِ تو از ضخامتِ حجاب نیست، بلکه رازی است که برای هر کسی فاش نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به این نکته عرفانی که محبوب همواره ظاهر است اما چشمانِ ناپاک قادر به دیدنِ او نیستند.

تره فروش کویش این عقل را نگیرد تو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری

این عقلِ دنیوی که حتی تره‌فروش هم به آن اعتنایی نمی‌کند، تو آن را به عنوانِ گوهرِ گرانبها بر سر نهاده‌ای؛ بنگر که چه تضادِ عجیب و دوری میانِ جایگاهِ این عقل و ارزشِ آن وجود دارد.

نکته ادبی: تحقیرِ عقلِ جزئی و استدلالی در برابرِ عشق؛ تضاد میانِ جایگاهِ رفیع و ماهیتِ ناچیزِ عقلِ مادی.

بازآمده ست بازی صیاد هر نیازی ای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری

آن شاهینِ شکارچی (محبوب) بازگشته تا جان‌های نیازمند را صید کند. ای جغدِ شوم (نفسِ بدخواه)، اگر از خوش‌یمنیِ او بی‌بهره نیستی، چرا از پروازِ او فرار می‌کنی؟

نکته ادبی: تشبیه محبوب به شاهین (شکارچیِ جان‌ها) و نفسِ آدمی به جغد (نمادِ شومی و دوری از نور).

بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلا ای روح نعره می زن موسی و کوه طوری

آن تجلیِ نورِ الهی از بارگاهِ اعلی بازگشت. ای روحِ من، همچون موسی (ع) بر کوه طور که مدهوشِ کلامِ خدا شد، نعره بزن و بی‌تابی کن.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت موسی و کوه طور که نمادِ اوجِ تجلیِ خدا بر بنده است.

بازآمدی به خانه ای قبله زمانه والله صلاح دینی پیوسته در ظهوری

ای قبله‌گاهِ زمانه، به خانه جان بازگشتی. سوگند به خدا که صلاحِ دین (راستیِ دین‌داری) همواره در ظهور و تجلیِ وجودِ توست.

نکته ادبی: اشاره به صلاح‌الدین زرکوب که یکی از محبوب‌ترین مریدانِ مولانا بود و در اینجا نمادِ تجلیِ کاملِ دین و حقیقت است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح (Allusion) داوود، یوسف، یعقوب، سلیمان، مور، موسی و کوه طور

اشاره مستقیم به داستان‌های پیامبران و اساطیر کهن برای تبیینِ جایگاهِ محبوب و حالاتِ عاشق.

تضاد (Contrast) خورشید و کوری، شاهین و جغد

بهره‌گیری از تقابل میانِ روشنایی و تیرگی برای نشان دادنِ تفاوتِ میانِ سالکانِ حق و اهلِ غفلت.

استعاره (Metaphor) بازآمدنِ آن قیامت

تشبیه بازگشتِ محبوب به واقعه‌یِ قیامت که دنیایِ عاشق را منقلب می‌کند.