دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۴۶

مولوی
دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی
دی بایزید بودی و اندر مزید بودی و امروز در خرابی دردی فروش و مستی
دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان ازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی
امروز بس خرابی هم جام آفتابی نی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی
افزونی از مساکن بیرونی از معادن آن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی
یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی آن بسته را گشودی رستی تمام رستی
حیوان سوار نبود جز بهر کار نبود حیوان نه ای تو حیی جستی ز کار جستی
تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی تا تو سوار پایی تا تو به دست شستی
خامش مده نشانی گر چه ز هر بیانی شد مرهم جهانی هر خسته ای که خستی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با زبانی نمادین و سرشار از شورِ عرفانی، گذارِ انسان از مرحله‌ی زهد و تقوای خشک و رسمی به مرحله‌ی عشقِ بی‌پایان و مستیِ معنوی را ترسیم می‌کند. شاعر در این قطعه، مخاطب را دعوت می‌کند که قید و بندهای عقلی و توبه‌های ظاهری گذشته را کنار بگذارد و با رهایی از تعلقات دنیوی، در اقیانوس بی‌کرانِ حقیقتِ الهی غوطه‌ور شود.

فضای حاکم بر شعر، فضایی است که در آن «خرابی» و «مستی»، نه به معنای عیاشی، بلکه به مفهوم ویرانیِ بنای خودخواهی و عقلِ جزئی‌نگر است تا در پی آن، هستیِ حقیقی و اتصال با عالمِ بالا تجلی یابد. این شعر دعوت‌نامه‌ای است برای ترکِ ریاکاری (پوشیدن جامه آبی) و بازگشت به فطرت پاک و آسمانی انسان.

معنای روان

دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی

دیروز عهد و توبه می‌بستی، اما امروز آن پیمان‌های ظاهری را درهم شکستی؛ دیروز دریای وجودت به دلیل سخت‌گیری‌های بیهوده تلخ بود، اما امروز به گوهری درخشان و ارزشمند تبدیل شده‌ای.

نکته ادبی: «دی» مخفف دیروز است و در ادبیات عرفانی نمادِ دورانِ غفلت یا زهدِ ریایی است.

دی بایزید بودی و اندر مزید بودی و امروز در خرابی دردی فروش و مستی

دیروز مانند بایزید بسطامی در فکرِ زهد و عبادت بودی، اما امروز در خراباتِ عشق، باده‌نوش و مستِ حق شده‌ای.

نکته ادبی: بایزید (بایزید بسطامی) از بزرگان صوفیه است که به زهد شهره بود، اما در اینجا نماد مرحله‌ای از سلوک است که باید از آن عبور کرد.

دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان ازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی

ای جانِ من، از باده‌ عشق بنوش و خردِ حسابگر را کنار بگذار. اگر جویای رسیدن به معشوق حقیقی هستی، دیگر جامه‌ی آبی‌رنگِ زهدِ ظاهری را بر تن مکن.

نکته ادبی: «ازرق» به معنای کبود و آبی است و در اینجا کنایه از لباسِ صوفیانِ ریایی یا زاهدانِ خشک‌مغز است.

امروز بس خرابی هم جام آفتابی نی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی

امروز حال تو خراب و مست است و چون جامی از خورشید پر شده‌ای؛ دیگر نه درگیرِ مسئولیت‌های دنیویِ خانه‌داری هستی و نه در بندِ وابستگی‌های زمینی.

نکته ادبی: «خرابی» در اینجا به معنی شکستنِ بتِ نفس و رسیدن به شوریدگیِ عارفانه است.

افزونی از مساکن بیرونی از معادن آن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی

تو فراتر از مکان‌ها و معادنِ مادی هستی؛ آنچه از تو باقی مانده، نیستی نیست، بلکه هستیِ حقیقی است که چنان که باید باشد، هست.

نکته ادبی: «نیستی» در اینجا استعاره از فنایِ در حق است که در حقیقت، عینِ بقا و هستیِ مطلق است.

یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی آن بسته را گشودی رستی تمام رستی

پیش از این، در گوشه‌ای از دنیا و تعلقات، زندانی بودی و از آن محدودیت رنج می‌کشیدی؛ اکنون آن بندها را گشوده‌ای و به آزادیِ کامل و رهاییِ مطلق رسیده‌ای.

نکته ادبی: «رستی» از مصدر رستن به معنی رهایی یافتن است.

حیوان سوار نبود جز بهر کار نبود حیوان نه ای تو حیی جستی ز کار جستی

حیوان تنها برای کار و زحمت آفریده شده است؛ تو حیوان نیستی، تو زنده‌ای (به حیاتِ معنوی)، پس از آن کارِ بیهوده که تو را در بند می‌کشید، رها شو.

نکته ادبی: «حی» در اینجا اشاره به حیاتِ جاودانِ روح دارد که در مقابلِ حیاتِ حیوانی قرار می‌گیرد.

تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی تا تو سوار پایی تا تو به دست شستی

تو پیام‌آور و فرستاده‌ی عالمِ آسمانی هستی؛ ای که چون ماهی درخشان هستی، چطور می‌توانی در بندِ پاهای زمینی و دست‌هایِ گرفتار در کارِ دنیوی باقی بمانی؟

نکته ادبی: «پیک آسمانی» استعاره از روحِ مجرد است که از عالمِ بالا به این جهان تنزل یافته است.

خامش مده نشانی گر چه ز هر بیانی شد مرهم جهانی هر خسته ای که خستی

ساکت باش و سخن مگو، اگرچه از هر بیانی فراتری؛ تو مرهمِ دل‌های زخمیِ جهانیانی که گرفتارِ رنج‌ها و دردهای روزگارند.

نکته ادبی: «خامش» امر به سکوت است، چرا که حقیقتِ عرفانی در کلام نمی‌گنجد.

آرایه‌های ادبی

استعاره بحر تلخ

اشاره به زهدِ خشک و بی‌پایه که تنها دشواری به همراه دارد.

تلمیح بایزید

اشاره به بایزید بسطامی، عارف نامی، برای نشان دادنِ مرحله‌ای از زهد.

نماد ازرق

رنگ آبی یا لباس کبود که نمادِ زهدِ ظاهری و ریاکارانه است.

تناقض (پارادوکس) آن نیستی ولیکن هستی

بیانِ این حقیقت که فنا در راهِ حق، بالاترین نوعِ هستی است.

تشبیه چون ماه

توصیفِ درخشش و بلندیِ جایگاهِ روحِ مخاطب.