دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۴۴

مولوی
ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی
بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خون زان روی همچو لاله لولی است و لالکایی
ناموسیان سرکش جبارتر ز آتش در کوی عشق گردان امروز در گدایی
قهر است کار آتش گریه ست پیشه شمع از ما وفا و خدمت وز یار بی وفایی
آتش که او نخندد خاکستر است و دودی شمعی که او نگرید چوبی بود عصایی
آن خر بود که آید در بوستان دنیا خاونده را نجوید افتد به ژاژخایی
خاوند بوستان را اول بجوی ای خر تا از خری رهی تو زان لطف و کبریایی
آمد غریبی از ره مهمان مهتری شد مهمانیی بکردش باکار و باکیایی
بریانه های فاخر سنبوسه های نادر شمع و شراب و شاهد بس خلعت عطایی
ماهیش کرد مهمان هر روز به ز روزی چون حسن دلبر ما در دلبری فزایی
هر شب غریب گفتی نیکو است این ولیکن مهمانیت نمایم چون شهر ما بیایی
آن مهتر از تحیر گفت ای عجب چه باشد بهتر از این تنعم وین خلعت بهایی
زین گفت حاج کوله شد در دلش گلوله زیرا ندیده بود او مهمانیی سمایی
این میوه های دنیا گل پاره هاست رنگین چه بود نعیم دنیا جز نان و نان ربایی
می گفت ای خدایا ما را به شهر او بر تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی
بگذشت چند سالی در انتظار این دم بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی
می گفت ای مسبب برساز یک بهانه زیرا سبب تو سازی در دام ابتلایی
بسیار شد دعایش آمد ز حق اجابت تا مرد ای خدا گو دید از خدا خدایی
شه جست یک رسولی تا آن طرف فرستد تا آن طرف رساند پیغام کدخدایی
این میرداد رشوت پنهان و آشکارا تا میر را فرستد شاه از کرم نمایی
شه هم قبول کردش گفتا تو بر بدان جا پیغام ما ازیرا طوطی خوش نوایی
پس ساز کرد ره را همراه شد سپه را در پیش کرد مه را از بهر روشنایی
منزل به منزل آن سو می شد چو سیل در جو سجده کنان و جویان اسرار اولیایی
چون موسی پیمبر از بهر خضر انور کرده سفر به صد پر چون هدهد هوایی
چون پر جبرئیلی کو پیک عرش آمد تا زان سفر دهد او احکام را روایی
مه کو منور آمد دایم مسافر آمد ای ماه رو سفر کن چون شمع این سرایی
هر حالتت چو برجی در وی دری و درجی غم آتشی و برقی شادی تو ضیایی
کوته کنم بیان را رفت آن رسول آن جا چون برگ که کشیدش دلبر به کهربایی
ما چون قطار پویان دست کشنده پنهان دستی نهان که نبود کس را از او رهایی
این را به چپ کشاند و آن را به راست آرد این را به وصل آرد و آن را سوی جدایی
وصلش نماید آن سو تا مست و گرم گردد و آن سوی هجر باشد مکری است این دغایی
دررفت آن معلا در شهر همچو دریا از کو به کو همی شد کای مقصدم کجایی
جوینده چون شتابد مطلوب را بیابد ما آگهیم که تو در جست و جوی مایی
شد ناگهان به کویی سرمست شد ز بویی عقلش پرید از سر پا را نماند پایی
پیغام کیقبادش جمله بشد ز یادش کو دانش رسولی تا محفل اندرآیی
چل روز بر سر کو سرمست ماند از آن بو حیران شده رعیت با میرهای هایی
نی حکم و نی امارت نی غسل و نی طهارت نی گفت و نی اشارت نی میل اغتذایی
زو هر کی جست کاری می گفت خیره آری آری و نی یکی دان در وقت خیره رایی
کو خیمه و طویله کو کار و حال و حیله کو دمنه و کلیله کو کد کدخدایی
سیلاب عشق آمد نی دام ماند نی دد چون سیل شد به بحری بی بدو و منتهایی
گفت ای رفیق جفتی کردی هر آنچ گفتی بردی مرا از اسفل تا مصعد علایی
این درس که شنودم هرگز نخوانده بودم درسی است نی وسیطی نی نیز منتقایی
دعویت به ز معنی معنیت به ز دعوی جان روی در تو دارد که قبله دعایی
این جمله بد بدایت کو باقی حکایت واپرس از او که دادت در گوش اشنوایی
یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی
صدر الرجال حقا فی مصدر البلا والله ما علونا الا باعتنا
یا سادتی و قومی یوفون بالعهود ما خاب من تحلی بالصدق و الوفا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر عارفانه، تمثیلی از سفرِ روحِ سالک به سویِ حقیقتِ مطلق و دیدار با محبوبِ ازلی است. شاعر در این فضایِ روحانی، دنیا و دلبستگی‌هایِ آن را همچون مهمانی‌هایِ زودگذر و فریبنده توصیف می‌کند که در برابرِ شکوهِ عشقِ الهی، ناچیز و بی‌مقدارند.

محورِ اصلیِ سخن، رهایی از هویتِ دنیوی و عقلِ مصلحت‌سنج برای پیوستن به دریایِ بی‌کرانِ عشق است. در این مسیر، سالک پس از عبور از حجاب‌هایِ مادی و حسی، چنان در جذبه‌یِ حضورِ حق غرق می‌شود که تمامِ تکالیف، دانش و هویتِ پیشینِ خود را فراموش کرده و به فنایِ در معشوق می‌رسد.

معنای روان

ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی

ای آفریننده‌ای که قدرتِ خود را چنان به نمایش می‌گذاری که حتی از موجودی فرودست، شکوهی چون شیر پدید می‌آوری و برایِ سنگی سرد و سخت، وظیفه‌ای چنین خطیر می‌تراشی.

نکته ادبی: مبدع به معنای ایجادکننده است. تقابل سگ و شیر، تمثیلی از قدرتِ الهی در تغییرِ ماهیت و مراتبِ هستی است.

بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خون زان روی همچو لاله لولی است و لالکایی

چه بسیار پادشاهان و قدرتمندانی که از شمشیرشان خون می‌چکید، اما اکنون چنان ضعیف و زار گشته‌اند که همچون لاله، آواره و سرگردانند.

نکته ادبی: لولی در متون کهن به معنای آواره و درویش و کسی است که خانمانی ندارد.

ناموسیان سرکش جبارتر ز آتش در کوی عشق گردان امروز در گدایی

آن کسان که با غرور و سرکشی، خود را قدرتمندتر از آتش می‌پنداشتند، اکنون در کویِ عشق، سرگردان و نیازمند گدایی می‌کنند.

نکته ادبی: ناموسیان به کسانی گفته می‌شود که در بندِ نام و ننگ و غرور دنیوی هستند.

قهر است کار آتش گریه ست پیشه شمع از ما وفا و خدمت وز یار بی وفایی

ذاتِ آتش قهر و خشم است و کارِ شمع همواره گریستن و سوختن است؛ از ما رسمِ وفا و بندگی انتظار می‌رود و از یارِ بی‌وفا، ناز و بی‌مهری.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ رفتارِ عاشق و معشوق در سنتِ ادبیاتِ غنایی و عرفانی.

آتش که او نخندد خاکستر است و دودی شمعی که او نگرید چوبی بود عصایی

آتشی که گرما و شور نداشته باشد، خاکستری سرد و دودی بیش نیست؛ شمعی هم که اشک نریزد و نسوزد، چوبی بیهوده و خشک است.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ سوز و گداز در طریقتِ عشق برای رسیدن به حقیقت.

آن خر بود که آید در بوستان دنیا خاونده را نجوید افتد به ژاژخایی

نادان است آن کسی که در باغِ دنیا سرگرم می‌شود و صاحبِ اصلیِ این باغ را نمی‌شناسد و به یاوه‌گویی و بطالت مشغول می‌گردد.

نکته ادبی: خر در اینجا استعاره از نفسِ غافل است که حقیقت را با ظاهر اشتباه می‌گیرد.

خاوند بوستان را اول بجوی ای خر تا از خری رهی تو زان لطف و کبریایی

ای انسانِ غافل، پیش از هر چیز در جستجویِ صاحبِ این باغ باش تا از حماقتِ خود رها شوی و به لطف و بزرگیِ او راه یابی.

نکته ادبی: خاوند به معنای خداوند و صاحب است. خری در اینجا کنایه از جهل و ناآگاهی است.

آمد غریبی از ره مهمان مهتری شد مهمانیی بکردش باکار و باکیایی

غریبی از راه رسید و مهمانِ بزرگی شد؛ میزبان چنان مهمانیِ با شکوه و آداب‌دانی برپا کرد که در خورِ بزرگان بود.

نکته ادبی: با کار و باکیایی به معنای دارایِ درایت و هوشمندی و ادب است.

بریانه های فاخر سنبوسه های نادر شمع و شراب و شاهد بس خلعت عطایی

خوراک‌هایِ لذیذ و کمیاب، شراب و شمع و شاهد و انواعِ هدایا برایِ او فراهم کرد.

نکته ادبی: شاهد در اصطلاح عرفانی به معنای تجلیاتِ زیباییِ معشوق است.

ماهیش کرد مهمان هر روز به ز روزی چون حسن دلبر ما در دلبری فزایی

میزبان هر روز مهمانی را بهتر از روزِ پیش برگزار می‌کرد، درست مانندِ دلبرِ ما که هر لحظه بر زیبایی و دلبری‌اش افزوده می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه سیرِ تکاملی مهمانی به افزایشِ حسنِ معشوق.

هر شب غریب گفتی نیکو است این ولیکن مهمانیت نمایم چون شهر ما بیایی

مهمان هر شب می‌گفت که این‌ها خوب است، اما وقتی به شهرِ ما بیایی، چنان مهمانی‌ای برایت برپا کنم که نظیر نداشته باشد.

نکته ادبی: دعوت از عالمِ فانی به عالمِ باقی (شهرِ حقیقت).

آن مهتر از تحیر گفت ای عجب چه باشد بهتر از این تنعم وین خلعت بهایی

آن میزبان از شدتِ حیرت پرسید که مگر می‌شود چیزی بهتر از این نعمت‌ها و هدایایِ گرانبها وجود داشته باشد؟

نکته ادبی: تحیر نشان‌دهنده‌یِ تفاوتِ نگاهِ اهلِ دنیا با اهلِ معناست.

زین گفت حاج کوله شد در دلش گلوله زیرا ندیده بود او مهمانیی سمایی

با این سخن، ترسی در دلِ میزبان افتاد، زیرا او هرگز مهمانیِ آسمانی و معنوی را تجربه نکرده بود.

نکته ادبی: حاج کوله کنایه از ترس و دلهره است.

این میوه های دنیا گل پاره هاست رنگین چه بود نعیم دنیا جز نان و نان ربایی

میوه‌هایِ این دنیا تنها رنگ و لعابی ظاهری دارند؛ نعمت‌هایِ دنیوی جز نان و نان‌ربایی چه ارزشی دارند؟

نکته ادبی: نان و نان‌ربایی کنایه از تعلقاتِ مادی و رقابت‌هایِ پستِ انسانی است.

می گفت ای خدایا ما را به شهر او بر تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی

مهمان دعا می‌کرد که خدایا مرا به شهرِ او ببر تا در آنجا گره از کارِ دلم گشوده شود.

نکته ادبی: شهرِ او استعاره از عالمِ معنا و قربِ الهی است.

بگذشت چند سالی در انتظار این دم بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی

سال‌ها در انتظارِ این لحظه سپری شد؛ چرا که بدونِ صبر و انتظار، هیچ دردی درمان نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ طلب در طریقت که مستلزمِ گذشتِ زمان است.

می گفت ای مسبب برساز یک بهانه زیرا سبب تو سازی در دام ابتلایی

می‌گفت خدایا بهانه‌ای برایِ این سفر ایجاد کن، چرا که تو خود سبب‌سازِ هر حادثه‌ای در دامِ ابتلائات هستی.

نکته ادبی: مسبب به معنای فراهم‌کننده‌یِ اسباب و علل است.

بسیار شد دعایش آمد ز حق اجابت تا مرد ای خدا گو دید از خدا خدایی

دعایش بسیار شد و سرانجام حق آن را اجابت کرد، به طوری که انسان وقتی خدا را صدا زد، خداییِ او را به چشم دید.

نکته ادبی: رسیدن به مرحله‌ای که دعا مستقیماً به اجابت می‌رسد.

شه جست یک رسولی تا آن طرف فرستد تا آن طرف رساند پیغام کدخدایی

پادشاه رسولی جست تا به آن سو بفرستد و پیغامِ خود را به کدخدایِ آن شهر برساند.

نکته ادبی: شه و کدخدا کنایه از مراتبِ عالی و معنوی است.

این میرداد رشوت پنهان و آشکارا تا میر را فرستد شاه از کرم نمایی

این فرستاده پنهان و آشکار رشوه می‌داد تا شاه او را به آن سفر بفرستد و کرمش را نشان دهد.

نکته ادبی: رشوه در اینجا کنایه از تلاشِ بسیار و نذر و نیاز برایِ رسیدن به مقصود است.

شه هم قبول کردش گفتا تو بر بدان جا پیغام ما ازیرا طوطی خوش نوایی

شاه پذیرفت و گفت تو برو، چرا که تو چون طوطی، خوش‌سخن و شیرین‌زبان هستی و پیامِ ما را خوب می‌رسانی.

نکته ادبی: طوطی نمادِ سخنوری و لطافتِ روح است.

پس ساز کرد ره را همراه شد سپه را در پیش کرد مه را از بهر روشنایی

پس راهی شد، لشکری همراه برد و ماه را برایِ روشناییِ مسیر در پیشِ رو قرار داد.

نکته ادبی: مه در اینجا می‌تواند نمادِ پیر و راهنما باشد که مسیرِ تاریکِ سلوک را روشن می‌کند.

منزل به منزل آن سو می شد چو سیل در جو سجده کنان و جویان اسرار اولیایی

منزل به منزل چون سیل به سویِ مقصد روان بود و در جستجویِ اسرارِ اولیایِ حق، همواره در سجده و نیاز بود.

نکته ادبی: حرکتِ سیل‌وار نشان‌دهنده‌یِ بی‌پروایی و سرعت در سلوک است.

چون موسی پیمبر از بهر خضر انور کرده سفر به صد پر چون هدهد هوایی

همچون موسی که برایِ دیدارِ خضرِ نورانی سفر کرد، او نیز با صد بال و پر، مانندِ هدهدِ شوق، پرواز می‌کرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ موسی و خضر در قرآن کریم.

چون پر جبرئیلی کو پیک عرش آمد تا زان سفر دهد او احکام را روایی

همچون جبرئیل که پیکِ آسمان است، او نیز می‌رفت تا احکام و اسرارِ آن سفر را به درستیِ کامل برساند.

نکته ادبی: جبرئیل نمادِ عقلِ فعال و واسطه‌یِ فیض است.

مه کو منور آمد دایم مسافر آمد ای ماه رو سفر کن چون شمع این سرایی

ماه همیشه در حالِ حرکت و سفر است؛ ای سالکِ ماهرو، تو نیز همچون شمع در این سرایِ دنیا، دائم در سفر و سوختن باش.

نکته ادبی: تشبیه سالک به ماه و شمع که هر دو نمادِ نورانیت و حرکت هستند.

هر حالتت چو برجی در وی دری و درجی غم آتشی و برقی شادی تو ضیایی

هر حالتِ تو مانندِ برجی است که در آن گوهرِ وجود نهفته است؛ غمِ تو آتش و شادیِ تو نور و روشنایی است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تمامِ احوالاتِ سالک، چه غم و چه شادی، بخشی از سفرِ درونی است.

کوته کنم بیان را رفت آن رسول آن جا چون برگ که کشیدش دلبر به کهربایی

سخن را کوتاه می‌کنم؛ آن رسول به مقصد رسید، همچون آهنی که جذبِ آهن‌ربایِ دلبر شد.

نکته ادبی: کهربا نمادِ کششِ الهی است که جانِ عاشق را به سویِ خود می‌کشد.

ما چون قطار پویان دست کشنده پنهان دستی نهان که نبود کس را از او رهایی

ما همه در حرکتیم و دستی پنهان ما را هدایت می‌کند؛ دستی که هیچ‌کس را از قدرتِ او گریز و رهایی نیست.

نکته ادبی: اشاره به جبرِ عارفانه و تسلیم در برابرِ مشیتِ الهی.

این را به چپ کشاند و آن را به راست آرد این را به وصل آرد و آن را سوی جدایی

آن دستِ پنهان، یکی را به چپ و دیگری را به راست می‌برد؛ یکی را به وصل و دیگری را به هجران می‌کشاند.

نکته ادبی: تضادهایِ عالمِ هستی که تحتِ اراده‌یِ حق است.

وصلش نماید آن سو تا مست و گرم گردد و آن سوی هجر باشد مکری است این دغایی

وصل را نشان می‌دهد تا عاشق مست شود، و هجران را می‌آورد که این خود مکری برایِ آزمودنِ عاشق است.

نکته ادبی: مکر در اینجا به معنایِ تدبیرِ الهی برایِ پخته‌شدنِ جانِ سالک است.

دررفت آن معلا در شهر همچو دریا از کو به کو همی شد کای مقصدم کجایی

آن رسول که حالا مقامی بلند داشت، چون دریایی خروشان به شهر وارد شد و از هر کوی و برزنی می‌پرسید مقصدِ من کجاست.

نکته ادبی: تشبیه سالک به دریا که نشان از وسعتِ وجودیِ او پس از اتصال به حق است.

جوینده چون شتابد مطلوب را بیابد ما آگهیم که تو در جست و جوی مایی

جوینده‌یِ راستین بالاخره مطلوب را می‌یابد؛ ما می‌دانیم که تو اکنون در جستجویِ مایی.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه جستجویِ انسان، در واقع پاسخی به دعوتِ خودِ حق است.

شد ناگهان به کویی سرمست شد ز بویی عقلش پرید از سر پا را نماند پایی

ناگهان به کویِ معشوق رسید و از بویِ خوشِ او سرمست شد؛ عقلش پرید و دیگر پایِ ایستادن نداشت.

نکته ادبی: سرمستی و بی‌خودی نشانه‌یِ رسیدن به مقامِ فنا است.

پیغام کیقبادش جمله بشد ز یادش کو دانش رسولی تا محفل اندرآیی

تمامِ پیامِ کیقباد (پادشاه) از یادش رفت؛ دیگر رسول بودن و محفلِ درباری چه اهمیتی دارد؟

نکته ادبی: فراموشیِ تکلیفِ بیرونی در برابرِ تجربه‌یِ حضوری.

چل روز بر سر کو سرمست ماند از آن بو حیران شده رعیت با میرهای هایی

چهل روز بر سرِ کویِ جانان سرمست ماند؛ همه‌یِ مردم و بزرگان از این حالِ او حیران شده بودند.

نکته ادبی: چل روز کنایه از دوره‌یِ خلوت‌نشینی و ریاضتِ کامل است.

نی حکم و نی امارت نی غسل و نی طهارت نی گفت و نی اشارت نی میل اغتذایی

نه احکامِ شرعی برایش مانده بود، نه غسل و طهارت، نه گفتار و اشاره و نه حتی میل به خوراک و خوردن.

نکته ادبی: نفیِ آداب و رسومِ ظاهری در برابرِ غرق‌شدن در حقیقتِ معنا.

زو هر کی جست کاری می گفت خیره آری آری و نی یکی دان در وقت خیره رایی

هر کس از او کاری می‌خواست، او به نادانی و سرگشتگی می‌گفت: «آری». در حالِ بیخودی، آری و نه تفاوتی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ حیرت که در آن دوگانگی‌هایِ منطقی رنگ می‌بازد.

کو خیمه و طویله کو کار و حال و حیله کو دمنه و کلیله کو کد کدخدایی

دیگر نه خیمه‌ای ماند و نه طویله‌ای؛ نه کار و تلاش، نه کلیله و دمنه (دانش و سیاست) و نه مقامِ کدخدایی.

نکته ادبی: رفتنِ تمامِ تعلقاتِ مادی و اعتباریِ دنیوی.

سیلاب عشق آمد نی دام ماند نی دد چون سیل شد به بحری بی بدو و منتهایی

سیلابِ عشق آمد و همه چیز را برد؛ همچون سیل به دریایی بی‌انتها پیوست که نه آغازی دارد و نه انجامی.

نکته ادبی: فنایِ قطره در دریا؛ نمادِ فنایِ عارف در ذاتِ حق.

گفت ای رفیق جفتی کردی هر آنچ گفتی بردی مرا از اسفل تا مصعد علایی

گفت ای رفیق، چه کردتِ شگرفی کردی و مرا از پست‌ترین جایگاه به بلندترین مرتبه‌یِ معنوی رساندی.

نکته ادبی: تضادِ اسفل و مصعد نشان‌دهنده‌یِ تحولِ درونیِ سالک است.

این درس که شنودم هرگز نخوانده بودم درسی است نی وسیطی نی نیز منتقایی

این درسی که آموختم، هرگز در هیچ کتابی نخوانده بودم؛ نه واسطه‌ای دارد و نه نقلی، حقیقتی بیواسطه است.

نکته ادبی: علمِ لدنی که مستقیماً از جانبِ حق به قلبِ عاشق می‌رسد.

دعویت به ز معنی معنیت به ز دعوی جان روی در تو دارد که قبله دعایی

ادعایِ تو از معنی بهتر است و معنایِ تو از هر ادعایی بالاتر؛ جانِ من رو به سویِ تو دارد که قبله‌یِ هر دعایی.

نکته ادبی: پارادوکسِ زبان؛ که همزمان هم به توصیفِ معشوق اشاره دارد و هم به ناتوانیِ زبان از توصیف.

این جمله بد بدایت کو باقی حکایت واپرس از او که دادت در گوش اشنوایی

این‌ها تنها آغازِ ماجرا بود؛ باقیِ داستان را از کسی بپرس که گوشِ شنوایی به تو بخشیده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه حقیقتِ واقعه گفتنی نیست، باید شنیده شود.

یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی

خدایا ظلمتِ نفسِ مرا ببر و حجاب‌هایِ حسی را کنار بزن؛ اگر من مس هستم، تو کیمیایی هستی که مرا طلا می‌کنی.

نکته ادبی: تمثیلِ کیمیاگری که قلبِ زنگار گرفته‌یِ انسان را به طلایِ معنوی تبدیل می‌کند.

صدر الرجال حقا فی مصدر البلا والله ما علونا الا باعتنا

ای سرورِ مردان و پناهِ عالم در هنگامِ بلا، سوگند به خدا که ما جز با یاریِ تو به این مقام نرسیدیم.

نکته ادبی: بخشِ عربیِ شعر که بر توکل و تاییدِ الهی در طیِ مسیر تاکید دارد.

یا سادتی و قومی یوفون بالعهود ما خاب من تحلی بالصدق و الوفا

ای سروران و قومِ من، آن‌ها که به عهدِ خود وفا می‌کنند؛ هرگز کسی که خود را به صفتِ صدق و وفا آراسته است، ناامید نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداری به پیمانِ الست به عنوانِ شرطِ اصلیِ رسیدن به مقصود.

آرایه‌های ادبی

استعاره خر

نماد نفسِ اماره و انسانِ ناآگاه و غافل از حقیقت که به لذت‌هایِ دنیوی قناعت کرده است.

نمادگرایی دریا

تمثیلی از هستیِ بی‌کرانِ خداوند و عالمِ معنا که سالک در آن غرق می‌شود.

تلمیح موسی و خضر

اشاره به داستانِ قرآنیِ سفرِ موسی به سویِ خضر برایِ آموختنِ دانشِ لدنی و اسرارِ الهی.

پارادوکس آری و نی

نشان‌دهنده‌یِ مقامِ حیرت که در آن مرزهایِ عقلانیِ تایید و تکذیب از میان می‌رود.

تشبیه سیل

تمثیلی برایِ سرعت، بی‌پروایی و قدرتِ عشق در از بین بردنِ موانعِ راه.