دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۴۱

مولوی
ای گوهر خدایی آیینه معانی هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی
عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر من فرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی
از غیرت الهی در عرش حیرت افتد زیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی
زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدی از آسمان نمودی صد ماه آسمانی
اندر جمال هر مه لطف ازل نمودی هر عاشقی بدیدی مقصودهای جانی
در راه ره روان را رنج و طلب نبودی خوف فنا نبودی اندر جهان فانی
یک بار دردمیدی تا جان گرفت قالب دردم تو بار دیگر تا جان شود عیانی
از یک شعاع رویت چون لامکان مکان شد هم برق تو رساند او را به لامکانی
انگشتری لعلت بر نقد عرضه فرما تا نعره ها برآید از لعل های کانی
یک جام مان بدادی تا رخت ها گرو شد جامی دگر از آن می هم چاره کن تو دانی
جانی رسید ما را از شمس حق تبریز کان جان همی نماید در غیب دلستانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ پرشور، سرشار از تجلیات انوار الهی است. شاعر با زبانی ستایش‌آمیز و در عین حال پرسشگر، از حقیقتِ پنهان و درخشانِ پروردگار سخن می‌گوید که در آینه هستی بازتاب یافته است. فضا، فضایِ حیرت و شیفتگی در برابر شکوهی است که تاب تحملش برای عقل و حتی عرش نیز دشوار است.

در بخش‌های پایانی، کلام به سمتِ تجربه شخصی سالک و پیوند او با مرشد و راهنمایِ معنوی (شمس تبریزی) سوق پیدا می‌کند. در اینجا، عشق به عنوان تنها واسطه برای درکِ این حقایقِ غیبی معرفی می‌شود و شاعر با طلبِ دوباره از حق، خواهانِ حیاتی تازه و معنوی است که تنها با آن شرابِ عشق میسر می‌گردد.

معنای روان

ای گوهر خدایی آیینه معانی هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی

ای ذات پاک و خدایی که همچون آینه‌ای تمام معنا را در خود داری، هر لحظه از درخششِ چهره‌ات، هدیه‌ای از نور بر عرش می‌فرستی.

نکته ادبی: آیینه معانی: استعاره از اینکه ذات الهی بازتاب‌دهنده تمام حقیقت عالم است.

عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر من فرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی

عرش از خداوند می‌پرسد که این نورِ تابان بر من متعلق به کیست؟ خداوند از سرِ غیرت و بزرگی پاسخ می‌دهد که تو حقیقتِ این نور را درک نمی‌کنی.

نکته ادبی: غیرت: در اصطلاح عرفانی به معنای انحصار محبت و پنهان نگاه داشتنِ ذات از نامحرمان است.

از غیرت الهی در عرش حیرت افتد زیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی

از آن حسِ غیرتِ الهی، عرش دچار حیرت و سرگشتگی می‌شود، چرا که همان غیرت بود که فرمانِ «هرگز مرا نخواهی دید» را صادر کرد.

نکته ادبی: لن ترانی: تلمیح به آیه ۱۴۳ سوره اعراف و درخواست حضرت موسی برای دیدن خدا.

زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدی از آسمان نمودی صد ماه آسمانی

اگر تنها پرتوی کوچکی از آن درخشش به آسمان می‌رسید، آن‌قدر نورانی بود که آسمان در برابرش صدها ماه را نمایان می‌کرد.

نکته ادبی: اغراق در وصف شدت نور.

اندر جمال هر مه لطف ازل نمودی هر عاشقی بدیدی مقصودهای جانی

در زیباییِ چهره‌ی هر فردِ زیبارو، لطفِ ازلیِ خداوند پدیدار است؛ به همین دلیل است که هر عاشق، مقصودِ اصلی و جانِ خود را در آن چهره می‌بیند.

نکته ادبی: لطف ازل: کنایه از فیض و رحمت همیشگی خداوند که در تمام هستی جاری است.

در راه ره روان را رنج و طلب نبودی خوف فنا نبودی اندر جهان فانی

اگر آن تابشِ الهی همیشگی بود، دیگر نیازی به رنج کشیدن و جست‌وجویِ راه نبود و ترس از مرگ و نیستی در این جهانِ فانی معنا نداشت.

نکته ادبی: خوف فنا: اشاره به نگرانی انسان از نابودی و مرگ.

یک بار دردمیدی تا جان گرفت قالب دردم تو بار دیگر تا جان شود عیانی

یک بار در آغازِ آفرینش به کالبد ما دمیدی تا زنده شدیم، اکنون نیز یک بارِ دیگر آن دمِ مسیحایی را نثار کن تا حقیقتِ جان، کاملاً آشکار و عیان شود.

نکته ادبی: جان گرفت قالب: اشاره به نفخ روح در کالبد انسان.

از یک شعاع رویت چون لامکان مکان شد هم برق تو رساند او را به لامکانی

از یک پرتوِ چهره‌ی تو، جهانِ بی‌مکان (عالم غیب) به مکانی برای حضور تبدیل شد و همان برقِ نگاهِ تو است که دوباره آن را به عالمِ بی‌مکانی بازمی‌گرداند.

نکته ادبی: لامکان: اصطلاحی عرفانی برای اشاره به عالمِ ماورایِ ماده و ابعاد.

انگشتری لعلت بر نقد عرضه فرما تا نعره ها برآید از لعل های کانی

آن انگشتری که نگینِ لعل‌مانندت (لبانت) است را در بازارِ هستی به نمایش بگذار، تا سنگ‌هایِ قیمتیِ معدن در برابرش فریادِ حسرت و شگفتی سر دهند.

نکته ادبی: لعل: استعاره از لبِ معشوق که به سرخی لعل است.

یک جام مان بدادی تا رخت ها گرو شد جامی دگر از آن می هم چاره کن تو دانی

یک جام از شرابِ عشقت به ما دادی و ما در عوض، همه دارایی و حتی لباسِ تن‌مان را گرو گذاشتیم؛ اکنون با جامی دیگر از آن شراب، چاره‌سازِ حالِ ما باش که تنها تو بر آن دانایی.

نکته ادبی: گرو شدن رخت: کنایه از فقر و فنایِ عاشق در برابر معشوق.

جانی رسید ما را از شمس حق تبریز کان جان همی نماید در غیب دلستانی

روحی از جانبِ شمسِ تبریزی به ما رسید که در عالمِ غیب، چنان دلربایی و دلبری می‌کند که نظیری ندارد.

نکته ادبی: شمس حق تبریز: اشاره به پیر و مرشد مولانا که سرچشمه فیض و معرفت است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح لن ترانی

اشاره به ماجرای کوه طور و تقاضای دیدن خدا توسط حضرت موسی.

استعاره آیینه معانی

استعاره از ذات الهی که حقیقتِ هستی را بازتاب می‌دهد.

تناقض (پارادوکس) لامکان مکان شد

جمعِ دو مفهومِ متضادِ مکان و لامکان برای بیانِ عظمتِ تجلیِ الهی.

اغراق صد ماه آسمانی

بزرگ‌نماییِ تأثیرِ نورِ الهی در مقایسه با نورِ آسمان.