دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۳۸

مولوی
آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی در دل چگونه آید از راه بی قیاسی
گر گویی می شناسم لاف بزرگ و دعوی ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی
بردانم و ندانم گردان شده ست خلقی گردان و چشم بسته چون استر خراسی
می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی
یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی
تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی
ای نفس مطمئنه اندر صفات حق رو اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی
گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی
از بانگ طاس ماه بگرفته می گشاید ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی
آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تلاشی عارفانه برای تبیین پارادوکسِ شناختِ حقیقتِ مطلق است. شاعر تأکید می‌کند که خداوند یا همان معشوقِ ازلی، در حالی که در قلب مؤمن حضور دارد، با ابزارهای محدودِ عقل و منطقِ بشری قابل درک نیست. در واقع، نه ادعای شناخت کاملِ او ممکن است و نه انکارِ وجودش؛ بلکه راه درست، حیرتِ عاشقانه و تسلیم است.

در ادامه، شاعر با استفاده از تمثیلِ «استرِ خراسی» (چهارپای آسیابان)، زندگی انسانِ غافل را به دورِ باطلی تشبیه می‌کند که در بندِ تن و روزمرگی اسیر است. او خواننده را دعوت می‌کند که با گرفتنِ ریسمانِ حقیقت، از این چاهِ تاریکِ دنیوی بیرون آید و به جای دلبستگی به لذت‌های ناپایدارِ دنیوی (که مانند سنبل می‌پژمرد)، به وصالِ جاویدانِ حق بپیوندد که از هر زوال و مرگی در امان است.

معنای روان

آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی در دل چگونه آید از راه بی قیاسی

وقتی آن ماه (جلوه معشوق) به دل تو می‌تابد، او را موجودی شگفت‌انگیز و بی‌همتا می‌یابی؛ اما چگونه ممکن است موجودی بی‌کران در دلِ کوچکِ تو جای گیرد؟ این اتفاق از راه و روشی رخ می‌دهد که با عقل و قیاس‌های منطقی قابل درک نیست.

نکته ادبی: «مه» استعاره از معشوق و جلوه حق است. «بی‌قیاسی» اشاره به فراتر رفتن از استدلال‌های عقلی است.

گر گویی می شناسم لاف بزرگ و دعوی ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی

اگر ادعا کنی که حقیقتِ حق را به طور کامل می‌شناسی، سخنی گزاف و خودپسندانه گفته‌ای؛ و اگر بگویی که هیچ چیزی نمی‌دانم و حقیقتی نیست، کفر ورزیده‌ای و نسبت به نورِ معرفتی که در قلبت است، ناسپاسی کرده‌ای.

نکته ادبی: شاعر به مقامِ «حیرت» اشاره دارد که حدِ میانِ ادعایِ علم و ادعایِ جهل است.

بردانم و ندانم گردان شده ست خلقی گردان و چشم بسته چون استر خراسی

بسیاری از مردم میان دانستن و ندانستن سرگردان مانده‌اند؛ مانند چهارپایی در آسیاب که چشمش را بسته‌اند و بدون اینکه به جایی برسد، پیوسته دورِ خود می‌چرخد.

نکته ادبی: «استر خراسی» نمادِ انسان‌های غافلی است که در دایره تنگِ عادت‌ها و مادیات محصورند.

می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی

خواه بخواهی و خواه نخواهی، تو در این دایره دنیوی می‌چرخی؛ پس بیهوده مقاومت نکن و سرپیچی مکن، چرا که تو هم‌اکنون در بندِ این حبسِ تن و عادت اسیر هستی.

نکته ادبی: «احتباس» به معنای در بند بودن و اسارت است و نشان‌دهنده جبرِ حاکم بر نفسِ اسیر است.

یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی

یوسف (پیامبر) را با هجده قلب (سکه بی‌ارزش) خریدند؛ این معامله توسط کسی انجام شد که کور بود و ارزش واقعی او را نمی‌دید و از روی حسادت و نادانی دست به این کار زد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان قرآنی یوسف که به ثمنِ بخس (بهای ناچیز) فروخته شد. کنایه از ارزان فروختن گوهرِ حقیقت.

تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی

تو نیز حقیقتِ یوسف‌گونه‌ای داری که در چاهِ این بدنِ مادی گرفتار شده‌ای؛ اکنون ریسمانِ معنویت و یادِ حق را بگیر و از چاهِ تن بیرون بیا تا در خاکِ دنیا دفن نشوی.

نکته ادبی: «نتاسی» به معنی فراموش نشدن و مدفون نشدن است. این بیت دعوت به عروجِ روح است.

ای نفس مطمئنه اندر صفات حق رو اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی

ای جانِ به آرامش رسیده (نفس مطمئنه)، به سوی صفاتِ الهی حرکت کن؛ لباسِ ابریشمیِ (ارزشمند) حقیقت برای تو مهیاست، پس تا کی می‌خواهی در لباسِ کرباس و کهنه (نیازهای پست) باقی بمانی؟

نکته ادبی: تضاد میان «اطلس» و «پلاس» کنایه از تفاوتِ جایگاهِ والای روحانی با پستِ مادی است.

گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی

اگر من (شاعر) شعر و غزل نگویم، آن معشوق دهانم را می‌گشاید و به سخن وادارم می‌کند و می‌گوید: شادی و شور را بیشتر کن که تو هم‌پیاله و هم‌سخنِ این محفلِ عشقی.

نکته ادبی: نشان‌دهنده این است که شاعر در مقامِ «سخن‌گوییِ الهی» قرار گرفته و فاعلِ اصلیِ شعر، معشوق است.

از بانگ طاس ماه بگرفته می گشاید ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی

از بانگِ طاس (ظرف یا ابزارِ صوتی)، معشوق آن را گرفته و می‌گشاید؛ من همان ماهِ تو هستم، اگر تو طاس (خالی از خودبینی) هستی، پس بانگی بزن تا به وصال برسی.

نکته ادبی: ایهام در «طاس»؛ هم به معنی ظرف و هم کنایه از فردی که از تعلقاتِ دنیا خالی و سبک‌بار است.

آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی

آدم از آن سنبلی (گیاه) خورد که سرانجام پژمرده می‌شود و می‌ریزد؛ اما تو از سنبلِ وصالِ الهی بهره‌مند شو که از داسِ مرگ و زوالِ زمانه در امان است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان هبوط آدم و تضادِ سنبلِ دنیوی (فناپذیر) با سنبلِ وصال (جاودانه).

آرایه‌های ادبی

استعاره آن مه

اشاره به معشوقِ الهی و درخششِ حقیقت که راهنما و مایه حیرت است.

تلمیح یوسف

اشاره به داستان قرآنی یوسف در چاه که نمادِ اسارتِ روح در بدن است.

تضاد اطلس و پلاس

مقابله لباسِ ابریشمی (ارزش روحانی) با لباسِ کهنه و خشن (مادیات) برای نشان دادنِ ارتقای جایگاه.

تمثیل استر خراسی

تشبیه انسانِ غافل به الاغِ آسیاب که در دایره‌ تکرارِ دنیوی اسیر است.