دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۲۳

مولوی
باد بین اندر سرم از باده ای نوش کردم از کف شه زاده ای
جان چو اندر باده او غوطه خورد بر سر آمد تابناکی ساده ای
چشم جان می دید نقشی بوالعجب هر طرف زیبا نگاری شاده ای
هر دو گامی مست عشقی خفته ای بر سر او ساقی استاده ای
زان هوس شد پای دل ها بسته ای زان طرب شد پر جان بگشاده ای
نوش نوش مستیان بر عرش رفت تا گرو شد زهد را سجاده ای
شمس تبریزی سر این دولت است در نهان او دولتی آماده ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگرِ حال و هوایِ جانِ عاشق در مسیرِ سلوک عرفانی است که با نوشیدن از شرابِ معرفتِ پیر و مراد، به مرتبه‌ای از بیخودی و رهایی می‌رسد. در این فضا، عقلِ جزئی و زهدِ ظاهری در برابر شورِ عشقِ حقیقت رنگ می‌بازد و روح، با گشودن پرهایِ پرواز، پیوندِ خویش را با حقیقتِ هستی از طریق سرچشمه‌ی عشق، یعنی شمس تبریزی، بازمی‌یابد.

این شعر نشان‌دهنده گذار از مرتبه سجاده‌نشینی و زهد به مرتبه مستی و فنا در عشق است؛ جایی که سالک، همه داراییِ معنویِ خویش را در گروِ این مستی می‌گذارد تا به دولتی بی‌پایان دست یابد.

معنای روان

باد بین اندر سرم از باده ای نوش کردم از کف شه زاده ای

سرم از مستیِ شرابی که از دستانِ پروردگارِ جان، یعنی مراد و پیر طریقت نوشیدم، گرم و پرشور است.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحِ «باد در سر داشتن» که در ادبیات کلاسیک کنایه از غرور یا شورِ مستی است.

جان چو اندر باده او غوطه خورد بر سر آمد تابناکی ساده ای

هنگامی که جانِ من در دریایِ معرفتِ او غرق شد، نوری پاک و بی‌آلایش در ذات و سرشتِ من پدیدار گشت.

نکته ادبی: «ساده» در اینجا به معنایِ بی‌آلایش، شفاف و خالص است که صفتِ تابناکی شده است.

چشم جان می دید نقشی بوالعجب هر طرف زیبا نگاری شاده ای

بصیرتِ باطنی‌ام تصاویر و جلوه‌های شگفت‌انگیزی را مشاهده کرد؛ گویی در هر سو، نگارگریِ زیبایی در اوجِ شادمانی جلوه‌گری می‌کرد.

نکته ادبی: «بوالعجب» مرکب از «بو» (به معنی صاحب) و «عجب» است و به معنای بسیار شگفت‌آور است.

هر دو گامی مست عشقی خفته ای بر سر او ساقی استاده ای

در هر گامی که برمی‌داشتم، عشقی نهفته در جان بیدار می‌شد و ساقیِ این عشق، همواره بر بالینِ آن حاضر و مراقب بود.

نکته ادبی: «استادن» در اینجا به معنایِ ایستادن و مراقبت کردن است، که نشان از پایداریِ حضورِ مراد دارد.

زان هوس شد پای دل ها بسته ای زان طرب شد پر جان بگشاده ای

همان تمنایِ دنیوی بود که پایِ دل را به زمین زنجیر می‌کرد، اما از همان شادیِ روحانی بود که پرهایِ جان گشوده و آمادهٔ پرواز شد.

نکته ادبی: تقابلِ «بسته بودنِ پای دل» (قیدِ تعلقات) با «گشودنِ پرِ جان» (رهایی و عروج).

نوش نوش مستیان بر عرش رفت تا گرو شد زهد را سجاده ای

ناله‌های شوق و شورِ مستیانِ راهِ حقیقت به آسمانِ هفتم رسید، تا جایی که برای رسیدن به این مستی، حتی سجاده‌ی زهد و تقوایِ ظاهری را به گرو گذاشتند و فدا کردند.

نکته ادبی: «گرو شدن» کنایه از فدا کردنِ امرِ کم‌ارزش برای رسیدن به ارزشِ والا است.

شمس تبریزی سر این دولت است در نهان او دولتی آماده ای

شمسِ تبریزی ریشه و اصلِ این سعادت و دولتِ معنوی است؛ در گنجینه‌ی پنهانِ وجودِ او، ثروتی بیکران از حقیقت، آماده‌ی بخشش است.

نکته ادبی: «دولت» در متون عرفانی به معنای سعادت، بختِ بلند و بهره‌مندی از فیضِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره باده

نمادِ عشقِ الهی و معرفتی که عقلِ مصلحت‌بین را زایل می‌کند.

تشخیص ساقی

نمادِ پیر، مرشد یا معشوقِ ازلی که شرابِ معرفت را به جانِ تشنه می‌بخشد.

تضاد سجاده و مستی

تقابلِ میانِ زهدِ خشکِ ظاهری و عبادتِ رسمی با مستیِ عاشقانه که بیانگرِ برتریِ مقامِ عشق بر مقامِ زهد است.